close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 25

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 79
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 420
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,658
    بازدید سال بازدید سال : 6,629
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,191

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 25

قسمت 25

نظر بدین

نوبتو گرفت و اومد نشست کنار من ... نمی تونستم ساکت بشینم ... دلو زدم به دریا و گفتم:- می شناسنت؟با همون اخمای درهمش گفت:- نیلی جونو می شناسن ...به به پس از مامانش پرسیده بود!!! آبرو برام نمونده پس ... حالا چی گفته یعنی؟ بپرسم ؟ نپرسم؟ چی کار کنم؟ به درک من می میرم از فوضولی اگه نپرسم ... گفتم:- چه جوری از نیلی جون آدرس دکترش رو پرسیدی؟برگشت طرفم ... زل زد توی چشمام ... چه چشمایی داشت بی شرف! گفت:- بهش گفتم به حامله بودنت شک داریم ...نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلندی گفتم:- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با پوزخند گفت:- پس انتظار داشتی چی بگم؟! بگم عروست تازه ...مریض از اتاق اومد بیرون و منشی به آرتان اشاره کرد. پیدا بود نیلی جون اینجا برو بیایی داره که اینقدر زود ما رو فرستاد داخل ... بعدا فهمیدم این خانوم دکتر دوست صمیمیه نیلی جونه ... از جا بلند شدم. آرتان گفت:- من بیرون منتظر می مونم ...زیر لب گفتم:- بهتر ...چون ممکن بود معاینه بخواد بکنه ... دوست نداشتم آرتان هم باشه ... رفتم تو ... اوه ... چه خانوم دکتری!!! موهای بلوند ... سن تقریبا هم سن نیلی جون ... یه شال خوشگل انداخته بود روی سرش و با چشمای آرایش شده اش به من نگاه می کرد ... بوی عطرش اتاقو پر کرده بود. زیر لب سلام کردم و نشستم کنارش روی صندلی ... با لبخند پرسید:- خب ... بگو ببینم خانوم خوشگله ... مشکلت چیه؟!ای خداااااا ... حالا چی بگم؟!! چرا این آرتان اینقدر احمق بود؟! نره حالا به مامان آرتان بگم عروست تازه بلــــه! آبرو برامون نمی مونه که ... ولی مجبور بودم بگم ... فوقش بعدش ازش می خواستم چیزی به نیلی جون نگه ... آره درستشم همین بود ... دلو زدم به دریا و مشکلمو براش گفتم ... با لبخند به تخت اشاره کرد:- بخواب اونجا ...با اینکه خجالت می کشیدم ولی رفتم خوابیدم ... بعد از معاینه لبخند زد و رفت نشست سر جاش ... منم بلند شدم و رفتم نشستم روی همون صندلیه ... گفت:- شوهرت خیلی دوستت داره ... مگه نه؟!!با تعجب نگاش کردم ... چه ربطی داشت؟! گفت:- عزیزم هایمن تو از اون نوعی بوده که باز شدنش خیلی با درد و .... بذار راحتت کنم ... تو باید دیشب به خاطر خونریزی و درد زیاد بستری می شدی ... ولی گویا مشکلت فقط یه کم درده که از صبح گرفتارش شدی ... درسته؟!!فقط سرمو تکون دادم ... خندید و گفت:- قدر شوهرتو بدون فقط مردایی که دیوونه وار عاشق زنشون هستن اینقدر ملاحظه می کنن ... کسایی که از نوع تو هستن همون شب کارشون به بیمارستان می کشه ... خیلی ها اینجوری شدن تا حالا ... چون آقایون یا اطلاعی ندارن یا اصلا براشون مهم نیست این مسئله ... ولی تو ... دیشب درد داشتی؟!با شرم گفتم:- نه زیاد ...لبخندی زد و گفت:- سلام منو به شوهرت برسون ...نسخه ای برداشت و تند تند چیزایی یادداشت کرد و گفت:- این قرصا رو مصرف کن تا دردت بهتر بشه ... هیچ مشکلی نداری گلم ... دردت هم کاملا طبیعیه ... فقط سعی کن زیاد تا دو سه روز سر پا واینسی ...چشمی گفتم و نسخه رو از دستش گرفتم ... وقتی دید سر جام نشستم فهمید هنوز کار دارم و منتظر نگام کرد ... یلی جون رو براش گفتم و درخواستمو هم مطرح کردم ... سرمو که بالا آوردم دیدم داره با تعجب نگام می کنه ... بیشتر خجالت کشیدم ... گفت:- تو زن آرتانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟- اوهوم ...- خدای من!!! نیلی چه عروسی داره! ماشالله ... آرتان حق داره برات بمیره ....لبخند زدم .... اومد کنارم ... دست گذاشت سر شونه ام و گفت:- عزیزم .... ناراحتی و خجالت نداره که ... خیلی از زن و شوهرا یه مدت بعد از ازدواجشون به هم فرصت می دن .. فرصت شناخت بیشتر ... دوست ندارن از همون اول زندگیشون روی روالای اینجوری بیفته ... توام یکی از اونا خواستی عاشق بشی بعد با شوهرت باشی ... این کاملا طبیعیه و خیلی هم خوبه ... حداقل به خودت و آرتان ثابت کردی که عشقت عشقه ... نه هوس ... ولی چون دوست نداری من هیچی به نیلی نمی گم و همونطور که خودتون گفتین براش توضیح می دم که یه شک الکی داشتین ... خوبه؟!با لبخند گفتم:- خیلی عالیه خانوم دکتر ... ممنونم ...- خواهش می کنم عزیزم ...بلند شدم ... دیگه موندن جایز نبود ... می دونستم که مریضای زیادی اون بیرون منتظرن ... بعد از تشکر مجدد و دست و روبوسی با دکتر رفتم بیرون ... آرتان با دیدن من از جا بلند شد و اومد سمتم ... کمرم هنوز درد می کرد ... از منشی هم تشکر کردیم و دو تایی از مطب اومدیم بیرون ... دستشو آورد جلو و نسخه رو از لای انگشتام کشید بیرون و گفت:- دکتر چی گفت؟پوست لبمو جویدم و گفتم:- هیچی ...با لبخند گفت:- هیچی که خیلیه ...آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- من کمرم درد می کنه سوئیچو بده برم توی ماشین ...دستشو انداخت دور کمرم و تا ماشین همراهیم کرد ... درو باز کرد و من سوار شدم ... سریع رفت و لحظاتی بعد با پلاستیک داروهام برگشت و گذاشت روی پام ... حرفی نزد و ماشین راه افتاد ... سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم ... دوست نداشتم چیزی بشنوم ... اعصابم داغون بود ... حرفای دکتر هم در مورد اینکه آرتان دوستم داره نتونسته بود آرومم کنه ... ماشین توقف کرد ... ولی من لای چشمامو باز نکردم زود بود برسیم لابد جایی کار داشت ... با نوازش دستش روی گونه ام سریع چشمامو باز کردم و خودمو کنار کشیدم ... پشت چراغ خطر بودیم ... با دیدن قیافه من اخم کرد و گفت:- چت شده ترسا؟!!!با اخم گفتم:- هیچی ...- رو پیشونی من نوشته احمق؟!!! ترسا ... تو دیشب خودت بهم اجازه دادی وگرنه همینطور که تا الان ...داد زدم:- نمی خوام چیزی بشنوم ...- ولی باید بشنوی ... من باید بدونم به چه جرم باید سردی تورو تحمل کنم؟چی می گفتم؟ می گفتم چون بهم ابراز علاقه نکردی دارم دیوونه می شم؟ می گفتم محتاج اینم که از زبونت بشنوم دوستم داری؟ اینقدر باید خودمو کوچیک می کردم؟! نه .... نباید چیزی می فهمید ... پس سکوت کردم ...وقتی سکوتمو دید گفت:- نمی خوای حرفی بزنی؟- دلیلی نداره ...- درد داری هنوز؟- یه کم ...- قرصاتو بخور خوب نشدی می ریم یه دکتر دیگه ... سری تکون دادم و سکوت کردم ... خودش ادامه داد:- ترسا اگه مشکلی هست دوست دارم بدونم ... من فکر می کردم ... فکر می کردم ...به اینجا که رسید عصبی شد و محکم کوبید روی فرمون ... ولی حرفی نزد ... منم لبمو جویدم و بازم حرفی نزدم ... چراغ سبز شد راه افتاد و جلوی یه موبایل فروشی نگه داشت ... رفت پایین و لحظاتی بعد با جعبه ای در دست برگشت ... با کنجکاوی نگاش می کردم .... جعبه گوشی sony Ericson بود مدل arc s ... گوشیو در آورد و خم شد از داخل داشبور جنازه گوشی منو کشید بیرون ... آش و لاش شده بود ... خطمو در آورد گذاشت توی گوشی و گرفتش به طرفم ...- رفتیم خونه بزنش توی شارژ ... وااااای چه گوشی خوشگلی بوووووود .... باید تشکر می کردم؟ غرورو گذاشتم کنار و گفتم:- ممنون ...با لبخندی مرموز گفت:- آدم وقتی خسارت می زنه باید جبرانش کنه دیگه ... راستش دیشب ترسیدم دوباره همه چی خراب بشه ... اصلا نفهمیدم دارم چی کار می کنم ...ای خدا ... این چرا اصرار داشت راجع به دیشب حرف بزنه ... نمی تونم منکرش بشم که یادآوری دیشب همه تنمو گرم می کنه ... ولی دوست نداشتم چیزی بگم در موردش ... ازش خجالت می کشیدم ... دلخورم بودم ... برای همین هیچی نگفتم ... اونم حرفی نزد ... یهو گوشی زنگ زد ... نگاش کردم ... شماره بود چون اسم کسی سیو نشده بود روی سیم کارتم ... شماره هیچ کسو هم قربون خودم برم حفظ نبودم ... گوشیو گذاشتم در گوشم و با شک گفتم:- الو ...صدای شبنم بلند شد:- الهی جنازه اتو خاک پس بزنه .... کدم گوری هستی؟ چرا این ماس ماسکت خاموش بود؟ تلفن خونه رو هم که جواب نمی دی ...حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم ... جلوی آرتان هم نمی تونستم اونجوری که دوست دارم حرف بزنم برای همین گفتم:- سلام عرض شد ... خندید و گفت:- سلام ... خبر دارم برات دست اول ...- باز چی شده؟!- اردلان ...زد زیر خنده ... گفتم:- اووووو چه ذوقیم می کنه! اردلان چی کار کرده باز؟!!!- دیروز ... همه رفته بودیم باغ دایی ام ...- خب ...بعد از ظهر که همه خواب بودن پاشدم برم دستشویی ... دستشویی هم ته باغه ...- خب ... به به ته باغ!- حس کردم یکی پشت سرمه ... برگشتم دیدم اردلانه ... اخم کردم و اومدم به راهم ادامه بدم که مچ دستمو کشید هلم داد توی دیوار ...- اوه اوه فیلم جنایی بوده پس ...- آره خودمم هنوز باورم نمی شه ... ترسا ...- هان؟!!!!- قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم یا کاری بکنم منو بوسید ...- چی؟!!!!!!- باور کن ...- یعنی چی می خواستی بزنی تو گوشش ...- می فهمی چی می گی؟ من عاشقشم! با همین بوسه همچین نرم شدم که افتادم تو بغلش ... اونم منو فشار داد به خودش ... نیاز به حرف زدن نبود ... دم گوشم گفت دیگه از دستم نمی ده ... حتی اگه خودمو بکشمم دیگه ولم نمی کنه ...خندیدم ... از ته دل ... خوشحال بودم که تونستم یه کاری برای دوستم بکنم ... گفتم:- شبنمی ... خوشحالی؟!!- خوشحال؟!!! خوشحال مال یه لحظه اشه دارم بال در می یارم ...- خوش حالم عزیزممممممم ... - جبران می کنم ترسا ... باور کن جبران می کنم اگه تو نبودی من حتما اردلان رو از دست می دادم ...- فدات بشم خانومی من که کاری نکردم ...- ایششششششش ... از حرف زدن اینجوری بدم می یاد ...- خاک تو گورت کنم ... باز من تو رو تحویل گرفتم ...غش غش خندید و گفت:- اردلان پشت خطمه کاری نداری ؟- نو که می یاد به بازار ...- خفه شو ... شما نویین اون که کهنه است ...- پس دود ازکنده ...جیغ زد:- ترسا لال شو ... قطع کرد!- خب به من چه ...- خداحافظ ...فرصت نداد بگم خداحافظ و قطع کرد ... بسوزه پدر عاشقی ... منم بودم همین کارو می کردم ... بعد از یه دوره طولانی جدایی الان فقط نیاز به عشقش داره ... آرتان جلوی رستورانی نگه داشت و گفت:- بیا پایین خانوم مشاور ...فهمیده بود با کی دارم حرف میزنم ... تیز تر از این حرفا بود ... چون حال غذا درست کردن نداشتم رفتم پایین ... ناهار چلو کباب برگ خوردیم و آرتان هم تا تونست منو تقویت کرد ... بعدم از گارسون یه شیشه آب معدنی گرفت و مجبورم کرد قرصامو بخورم ... وقتی برگشتیم خونه بعد از ظهر شده بود ... کلاس زبانمو نرفته بودم ... درس هم نخونده بود و عذاب وجدان داشتم ... وقتی خواستم برم سمت اتاق مطالعه آرتان جلومو گرفت و گفت:- امروزم استثنائا درس تعطیله ... برو استراحت کن ...- من خوبم ...- خیلی خب ... فعلا استراحت برات بهتره ...سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاقم ... از خدا خواسته ولو شدم روی تخت ... ضربه ای به در خورد ... سریع چشمامو بستم ... نمی خواستم حداقل فعلا ببینمش ... حس می کردم تازه یادش افتاده من نیاز به محبت دارم و برای همین داره دور و برم می پلکه ... ولی الان هیچ نیازی بهش نداشتم ... آرتان لای درو باز کرد و وقتی دید چشمام بسته است اومد داخل اتاق و لحاف رو کشید روم ... منتظر بودم بره از اتاق بیرون .... ولی سر جاش ایستاده بود ... لای چشمامو باز کردم ... زل زده بود به عکسای من ... جدی جدی عین نمایشگاه شده بود براش ... عکسارو توی روشنی روز هم کامل دید زد و بعد خم شد ... عکس روی عسلی رو برداشت و زمزمه کرد:- دیوونه ام نکنی خیلیه ...سپس از اتاق رفت بیرون و آهسته در رو به هم زد ... وا! عکسو کجا برد؟!!! یادم باشه بعدا برم عکسو ازش بگیرم ... همینطور که چشمام بسته بود خواب به سراغم اومد ... مسکن ها داشتن عمل می کردن ... چیزی طول نکشید که به خواب فرو رفتم ... با نوازش دستی چشم باز کردم ... ارتان کنارم روی تخت دراز کشیده بود و داشت آروم موهامو نوازش می کرد ... چشمامو محکم بستم ... نمی خواستم بفهمه بیدارم .... نوازششو دوست داشتم ... خیلی نرم دستشو روی موهام و گونه ام می کشید ... کم کم انگشتش کشیده شد روی لبم ... داشتم دوباره داغ می شدم ... نفس داغش پخش شد روی صورتم ... قبل از اینکه بتونه منو ببوسه خودمو کشیدم کنار ... چشمامو باز کردم و با خشونت گفتم:- تو ... تو ...با تعجب نگام کرد و گفت:- من چی؟!!!- تو اینجا چی کار داری؟!!!- کجا؟!!!- توی اتاق من ...- اتاق تو؟!! فکر کنم اینجا اتاق هر دومونه ها ... یه نگاه به تختش بنداز ... دو نفره است!- ولی قرارمون ... با لبخند گفت:- قرارداد من و تو دیشب فسخ شد ... تو دیگه زن منی ... می فهمی؟! زن من ...دوباره اومد به طرفم که پسش زدم و گفتم:- اگه فکر کردی من ملکم و الان صاحبم شدی کاملا در اشتباهی ... - چی می گی تری؟!!!!- همین که گفتم ... برو بیرون ...- از تو بعیده این رفتارا! دیشب توام می خواستی ...جیغ زدم:- اینقدر دیشب دیشب نکن ! من دیشب یه غلطی کردم ... با ناراحتی نگام کرد و زمزمه کرد:- پس حدسم درست بود ...حدس؟!! چه حدسی؟!!!! هیچی نگفت ... از جا بلند شد و بدون گفتن یه کلمه اضافه از اتاق رفت بیرون ... کاش حرفشو کامل می کرد ... الان یعنی قهر کرد؟!! ماشالله از یه دختر هم بدتره! زود قهر می کنه ... حالا معلوم نیست تا کی میخواد تنبیهم کنه ... ولی حقشه ... الان که طعم رابطه رفته زیر دندونش می خواد بازم تجربه اش کنه و نمی تونه دل بکنه ولی کور خونده ... من وسیله خوش گذرونی اون نیستم ... اما ... اما پس خودم چی؟!!! منم بدون اینکه بدونم معتاد آرتان شدم ... خدایا چه بلایی قراره سر زندگیم بیاد؟! کاش می فهمیدم آینده چه خوابایی برام دیده ... شب آرتان برای شام جگر خرید ... نه اون حرفی می زد نه من ... فقط غذا می خوردیم .... وقتی غذا تموم شد بلند شدم برم توی اتاقم که صدام زد ... خشک و معمولی ...- ترسا ...- بله ؟- فردا کلاس زبان داری ...- اوهوم ...- می ری؟!- اوهوم ..- بعدش می یای خونه؟- اصول دین می پرسی؟! نه بعدش می رم دفتر شایان ...چشماشو ریز کرد و گفت:- جدی جدی می خوای بری؟پ ن پ می خوام بشینم مغرور بازیای تو رو تماشا کنم و ببینم کی ازم خسته می شی تا بندازیم بیرون ... الان برات عروسک خوبیم ... پوزخندی زدم و گفتم:- پس چی کار کنم؟!!! هدفم از اول رفتن بود ...با دلخوری گفت:- ترسا ...با این ترسا ترسا کردناش یه چیزی می خواست بگه ... ولی نمی گفت ... برگشتم نگاش کردم ... من به اون ... اون به من ... ولی نه من چیزی گفتم و نه اون چیزی گفت ... تا نگاشو دزدید راه افتادم رفتم سمت اتاقم ... در اتاقو بستم و افتادم روی تخت ... نکنه امشب بخواد بیاد توی این اتاق ... خدایا تو شاهدی که آرتان بد چیزیه! نمی تونم ازش بگذرم ... ولی اینم می دونی که بعدش خیلی عذاب می کشم ... حتی ممکنه افسردگی بگیرم پس خدایا خودت کمک کن ... به دلش بنداز نیاد ... لب تخت نشسته بودم و دعا می کردم که تقه ای به در خورد ... اههههههه خدا این بود جواب من؟!!! سرد جواب دادم:- بله؟در باز شد ... قامتش توی چارچوب در دوباره دلمو لرزوند ...- ترسا ...- بله ؟- می خوای بخوابی؟!!!نگاش یه جور خاصی بود ... انگار منتظر بود ... انگار داشت فریاد می زد و ازم می خواست تا دعوتش کنم بیاد پیشم بخوابه ... ولی زهی خیال باطل آقا آرتان ... بالشمو مرتب کردم و در همون حالت گفتم:- آره ...- خب ... اگه ... اگه خوابت نبرد ... یا اگه کابوس دیدی ...پریدم وسط حرفش ...- خسته ام .... راحت می خوابم ...آهی کشید و گفت:- در هر صورت صدام کن...آخرین نگاهو به سمتم انداخت ... رفت بیرون و درو بست ... کم مونده بود صداش کنم ... خودمم بهش نیاز داشتم ولی هیچی نگفتم ... شاید اینجوری بهتر بود ... شاید قفل دهنش قراره هیچ وقت نشکنه ... پس بذار همینطور باقی بمونه ... من که همه جوره وابسته اش هستم دیگه اینجوری نباید وابسته بشم ... بدترین ضربه رو من میخورم نه اون ... مطمئنم ...اشک صورتمو خیس کرد ... زیر لب گفتم:- خاک بر سرت ترسا ... کجا رفت اون ترسا که با وجود اون همه کمبود محبت صدای خنده هاش گوش فلکو کر می کرد؟!!! حالا به خاطر یه مرد داری اشک می ریزی؟!! خاک بر سر بی لیاقت کنم ...یه کم که گریه کردم آروم شدم و چشمامو بستم ... خواب بر هر درد بی درمان دوا بود ... صبح قبل از اینکه آرتان بیدار بشه زدم از خونه بیرون ... دردم خیلی کمتر شده بود خدا رو شکر ... کلاس زبانو به سختی گذروندم و بعد یه راست رفتم دفتر شایان باید یه خبری می گرفتم ... شایان گرم ازم استقبال کرد و برام سفارش قهوه داد ... گفتم:- مرسی شایان نیومدم ازم پذیرایی کنی ... چه خبر؟!!!با لبخند گفت:- اتفاقا می خواستم خبرت کنم ... خبرای خوب برات دارم ...با ترس نگاش کردم ... تو رو خدا نه ! الان زوده ... گفتم:- چه خبری؟!!!- چرا رنگت پرید؟!!! می گم خبر خوب! با اقامتت موافقت شده ... حدود یک ماه فقط دوندگی داره .... یک ماه هم وقت می بره تا ویزات حاضر بشه ... برو به فکر بستن ساکت باش ... دو ماه دیگه کانادایی ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- این ویزا چقدر وقت اعتبار داره؟!!- چطور؟!- آخه ... می خوام کنکور بدم بعد برم ...- کنکورت کی هست؟!- تیر ماه ...- خب وقت داری ... ویزا شش ماهه است ...نفس راحتی کشیدم ... از این ستون تا اون ستون فرجه ... گفت:- تو داری می ری اونور درس بخونی ... بعد مثل دیوونه ها می خوای اینجا هم کنکور بدی؟!از جا بلند شدم ... لبخندی زدم و گفتم:- امتحانش ضرر نداره ...سرشو تکون داد و گفت:- صلاح ممکلت خویش خسروان دانند ...- ویزای آرتان چی؟- اونم با ویزای تو آماده می شه ... ولی سه ماه اعتبار داره ...سرمو تکون دادم و گفتم:- مرسی بابت زحماتت ... انشالله خواهرت شوهر کنه بیایم برقصیم ...خندید و گفت:- اونم داره شوهر می کنه ...با تعجب نگاش کردم که گفت:- ای بابا فکر کردم اول از همه به تو گفته ... اردلان پسر خاله ام آخر هفته قراره بیاد خواستگاری ...- نه نگفته بوووووود .... مبارکش باشه!!!! از قول من بزن پس کله اش بگو خیلی بشعوری ...با لبخند گفت:- چشم حتما ...- کاری نداری؟- سلام برسون ...- سلامت باشی ...از دفتر شایان اومدم بیرون ... شمارش معکوسم شروع شده بود ... باید به آرتان می گفتم؟!! نه ... وقتی خواستم برم بهش می گم ... الان اگه بگم ... اگه شوق رفتنو توی نگاش ببینم ... اگه حس کنم از رفتنم خوشحال می شه می میرم! نه طاقت ندارم ... همون دم آخر بهش می گم .... اینجوری بهتره ...توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد ... درش آوردم ... شماره ها رو تازه ذخیره کرده بودم ... نیما بود ... چه عجب بعد از عمری نیما به من زنگ زد:- الو ...- سلام دختر بلای دیروز ... عاشق امروز ...- سلام نیما ... اذیت نکن ...- چی شده باز که بی حوصله ای و منو کردی کیسه بوکس ...لبخندی زدم و گفتم:- هیچی نشده ...- آره پیداست ...- نیما آرتان دیوونه ام کرده ...- مطمئنی تو آرتانو دیوونه نکردی؟!- نخیرم ...- ترسا بهت گفتم غرورو بذار کنار ...- نمی تونم ... اون باید بخواد من بمونم ... نیما ویزام درست شده ...- ترسا دیوونه نشو ... آرتان نگهت نمی داره ... چون باهات قرار گذاشته ...- می گی چی کار کنم؟!- تو بهش بگو که می خوای پیشش بمونی ... باور کن از خوشحالی پر در می یاره ...- اگه در نیاورد چی؟! اگه نوک منو چید چی؟ اگه غرورمو شکست چی؟!- اولا که هیچ کدوم این اتفاقا نمی افته ... دوما اگه هم بیفته حداقل پیش وجدانت شرمنده نیستی ...- اونوقت پیش غرورم شرمنده ام که دردناک تر از وجدانه ...- باشه ... حالا لجبازی کن ببین به کجا می رسی ... بی حوصله گفتم:- کاری داشتی باهام ؟- آره ... راستش می خواستم یه خبر بهت بدم ...- خوب یا بد؟- اونش دیگه تشخیصش با توئه ...- چی؟- امشب می خوام برم خواستگاری ...با تعجب گفتم:- چی؟!!!!- خواستگاری طرلان ...- خدای من!!!! پس رضایت داد!- مگه خبر نداری؟- از چی؟!!!- آرتان باهاش صحبت کرده ... من به ارتان مدیون شدم ...چه جالب! من شبنم واردلان رو به هم رسوندم ... آرتان نیما و طرلان رو ... ولی کسی نبود که کاری برای خودمون بکنه ... ای روزگار! - وظیفه اش بوده ...- دوست دارم امشب شماهم باشین ...- دوست دارم بیام نیمایی ... می دونی که عین داداشمی و برات آرزوها دارم ولی ماه دیگه تافل دارم ... نزدیک دو ماه دیگه هم کنکور دارم ... اصلا وقت نمی کنم ...- اوکی ... بی معرفت! حداقل به آرتان بگو ..- خودت بهش بگو ..- شرمنده ... من نمیگم ..- ای از دست تو ... غرورت دیگه خیلی حالش وخیم شده ... ببرش دکتر ...زیر لبی گفتم:- دکترش آرتانه که هیچ کاری براش نمی کنه ...بعد از خداحافظی از نیما سوار ماشین شدم و رفتم خونه ... نمی دونم چرا ... ولی انگیزه ام برای درس خوندن چند برابر شده بود ... مثل برق و باد دو ماه گذشت ... بیچاره آرتان! ... شاید هم بیچاره ترسا ... خیلی سعی کرد باهام رابطه برقرار کنه ولی من ... شاید فوبیا پیدا کرده بودم ... نمی دونم ولی هر چی که بود حس بدی بود ... در عین اینکه دیوونه وار آرتان رو دوست داشتم و برای باهاش بودن له له می زدم ولی خیلی هم برام سخت بود و برای همین مثل سگ پاچه اشو می گرفتم ... بازم به اون ... آرتان مغرور چندین و چند بار سعی کرد به من نزدیک بشه .... ولی نشد ... حتی یه بار ازم خواهش کرد برای مشاوره بریم پیش یکی از دوستاش ... اون شبو خوب یادمه .... زدم زیر خنده :- خودت خجالت نمی کشی این حرفو می زنی؟!!! یعنی خودت اینکاره ای ... خودت هیچ کاری نتونستی بکنی ... حالا از دیگرون انتظار داری؟سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:- ترسا ... روانشناسا هچ وقت نمی تونن مشاورای خوبی واسه اطرافیانشون باشن ... همیشه اونارو ارجاع می دن به جاهای دیگه ... این یه قانونه ... عین پزشکا که نمی تونن آشنایانشونو جراحی کنن ... - ببخشید طرلان غریبه بود؟!!!پوزخندی زد و گفت:- من با درمان طرلان ثابت کردم که احساس وارد کارم نمی شه ... اما ... در مورد تو ... به بن بست رسیدم ...- کی به تو گفته من حالم بده؟ من خیلی هم خوبم ...- ترسا تو هیچ کاریت طبیعی نیست ... حتی درس خوندنت جدیدا از حالت عادی خارج شده ... داری با درس خودکشی می کنی ... من پشیمونم از اینکه وادارت کردم بخونی ... خواب تو در طول شبانه روز کمتر از چهار ساعت شده ... داری با خودت چی کار می کنی؟!- دست از سرم بردار آرتان ... بذار به حال خودم باشم ... چی گیرت می یاد که هر چند وقت به چند وقت به من پیله کنی ... دوست دارم اینجوری باشم ... به تو هم هیچ ربطی نداره ... از نظر خودمم کاملا طبیعیه ...آرتان چند لحظه نگام کرد و بعد پاشد رفت ... انگار فهمیده بود داره یاسین می خونه تو گوش خر ... و از اون به بعد رابطه من و آرتان شد در حد سلام و خداحافظ و شب ها هم در حد معلم و شاگرد ... نمی تونستم از اطلاعات فوق العاده اش بگذرم ... خیلی کمک حالم بود ... کمتر از دو هفته دیگه به کنکورم وقت باقی بود ... همه درسارو خونده بودم و حالا داشتم دوره می کردم ... شاید اگه به قول آرتان خودکشی نکرده بود نمی رسیدم این همه درسو کامل بخونم ... زبانمم تموم شده بود ... تافلمو به راحتی آب خوردن گرفتم ... روزی که فهمیدم قبول شدم آرتان اصرار کرد برام جشن بگیره ولی عاقل اندر سفیهانه نگاش کردم و گفتم:- از این بچه بازیا خوشم نمی یاد ...این حرف از صد تا فحش براش بدتر بود ... کی داشت ادعای بزرگی می کرد! و داشت کیو متهم به بچگی می کرد!!!! خیلی خنده دار بود ... آرتان هر از گاهی یک قدم به سمتم بر می داشت ولی من ... شاید جدی جدی بیمار بودم ... نیما و طرلان بدون گرفتن مراسم ازدواج کرده و برای ماه عسل رفتن ترکیه ... به همین راحتی! فقط یه مهمونی کوچیک گرفت که توی اون مهمونی به زور شرکت کردم .... حوصله نداشتم ... شاید افسردگی گرفته بودم خودم خبر نداشتم ... فقط می دونم از اول تا آخر مهمونی حتی دست هم نزدم چه برسه به اینکه برقصم ... و در تموم طول مهمونی نگاه نگران آرتان و نیما روی من میخکوب شده بود ... نیما می دونست چه دردمه ... البته نصفه کاره ... ولی می دونست ... فکر می کرد درد من فقط و فقط به خاطر اینه که دارم می رم و آرتان رو دارم از دست می دم ... ولی این نصف ماجرا بود ... نصف دیگه ماجرا برمیگشت به رابطه ام با آرتان ... به انتظارم از اون ... به از دست دادن زندگی دخترانه ام ... با بلند شدن صدای گوشیم از فکر خارج شدم ... ته خودکارو که توی دهنم بود کشیدم بیرون و بدون نگاه کردم به شماره جواب دادم:- الو ...- سلااااام خانوم کانادایی ...- شایان؟!!- بله دیگه ... پس انتظار داشتی کی باشه ...بی تفاوت گفتم:- چی شده شایان؟!- ویزات هم درست شد مادمازل ...- چه زود ...- گفتم که دیگه آخراشه ... تو خیلی خوش شانسی که اینقدر زود کارت درست شد ... البته از صدقه سر وکیل کار درستت هم هست ... - اوکی ... مرسی شایان ...- باید بری دنبال بلیط ...- باشه ... بعد از کنکور ...- از الان برو ... بلیط بد گیر می یاد ... الان بگیر برای اون موقع ...- دیر نمی شه ...- لجباز یه دنده! ویزای آرتان هم درست شده ... خودت بهش می گی یا من بگم؟ اگه می گفتم تو بگو آرتان همه چیو می فهمید ... نمی خواستم چیزی بفهمه .... نمی خواستم ... سریع گفتم:- خودم می گم ...- باشه ... پس منتظرت هستم- باشه ... بازم ممنون ...- خواهش می کنم ... کاری نداری؟- نه ...تماس قطع شد ... بالاخره همه چیز درست شد ... زودتر از اون چیزی که بهش فکر میکردم ... آرتان از رفتن من خوشحال می شد ... مطمئنم! پس باید رفتنم رو بهش هدیه می دادم ... 15 مرداد ... تولدش ... آره! بهترین فرصته! باید بلیطمو می گرفتم برای روز 15 مرداد ... کنکورم رو دادم دیگه تا اون موقع ... حتی رتبه ها هم اومده ... بعد با خیال راحت می رم ... حالا که آرتان منو نمی خواد ...یه دفعه به گریه افتادم ... دلم خیلی گرفته بود ... خیلی زیاد.


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت: 23:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی