close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 26

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 59
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 400
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,638
    بازدید سال بازدید سال : 6,609
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,171

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 26

قسمت 26

نظظظظظظظظظظظظرررررر

از اتاق رفتم بیرون ... میخواستم برم یه لیوان شیر بخورم ... یه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم ... دیگه حوصله نداشتم حتی به خودم برسم ... یه جورایی هم می ترسیدم ... نمی خواستم آرتان با دیدنم تحریک بشه ... ترجیح می دادم ژولیده باشم ... از اتاق آرتان صدا شنیدم ... داشت با یکی حرف می زد ... کنجکاو شدم ... رفتم دم در اتاقش و گوش وایسادم:
- ببین شهاب ... من دیگه عقلم به جایی نمی رسه ... حتی به استاد هاشمی هم زنگ زدم ... می گه حتما باید تحت راونکاوی قرار بگیره ...- نه گفتم که بهت ... افسردگی بعد از اولین نزدیکیه ... طبیعی هست ولی اگه جلوشو نگیریم وخیم می شه ...- ای بابا! می گی چی کار کنم ... اینقدر نگو تو که خودت اینکاره ای! پدرم در اومده ... زیر بار نمی ره شهاب!- من نمی دونم مشکل چی بوده ... - با دارو می تونم جلوی روند بیماری رو بگیرم ولی نمی خوام بهش دارو بدم ... وقتی با مشاوره می دونم خوب می شه دوست ندارم این داروهایی که هر کدوم هزار تا عوارض دارن رو بکنم توی بدنش ...- آخرم مجبور می شم به زور ببرمش ... - از استاد خواستم یه شب بیاد اینجا ولی گفت زیر بار بیمارایی که خودشون قبول ندارن بیمارن و نمی خوان درمان بشن نمی ره ... گفت بیمار باید خودش مراجعه کنه ...- فعلا که موندم وسط این میدون ... دستم هم به هیچ جا بند نیست ... روز به روزم داره بدتر می شه ... آهی کشید و با صدایی تحلیل رفته گفت:- خیلی نگرانشم شهاب ... همه اش تقصیر منه ...- ازت خواهش می کنم از دکترا و پرفسورای اون خراب شده در مورد مشکلش سوال کن ... یعنی اونجا مهد روانشناسیه ...- نخند! من دارم حرص می خورم تو می خندی ...- منتظر خبرت هستم ... خداحافظ ...از در اتاق فاصله گرفتم ... چقدر نگرانم شده بود ... شهاب رو می شناختم ... یکی از دوستاش بود که توی آلمان زندگی می کرد و مثل خودش روانشناس قابلی بود ... بیخیال شیر شدم و برگشتم توی اتاق ... دو روز دیگه کنکور داشتم ... ایستادم جلوی آینه ... این کی بود دیگه!!! یه دختر ژولیده ... با چشمای گود افتاده ... ابروهای پر شده ... صورت رنگ پریده و چشمای از همیشه روشن تر ... آهی کشیدم و گفتم:- خودتی ترسا؟!!! یه کم جلوی آینه عقب جلو رفتم ... نشستم لب تخت ... این چه وضعی بود؟!!! نباید خودمو می باختم ... دنیا که به آخر نرسیده بود ... اگه من و آرتان قسمت هم باشیم به هم می رسیم ... حتی اگه همه بنده ها خدا بر علیه ما نقشه چیده باشن ... با یاد خدا انگار دلم آروم گرفت ... انگار حس کردم خدا هوامو داره و من تنها نیستم ... دیگه تنهایی بهم فشار نمی آورد ... یا علی گفتم و بلند شدم ... تند تند دفتر و کتاب ها رو جمع کردم ... هر چی خونده بودم بس بود ... نمی خواستم دیگه درس بخونم ... این دو روز آخر نیاز به استراحت و تفریح داشتم ... کتابا رو که جمع کردم رفتم سمت حموم ... آرتان هنوز هم توی اتاقش بود ... دوش آب گرم حالمو جا آورد ... با اینکه هوا خیلی گرم بود ولی طاقت دوش آب سرد رو نداشتم .... بیرون که اومدم آرتان روی کاناپه نشسته بود و مشغول تماشای تی وی بود ... با دیدن من با تعجب بهم خیره شد ... انگار باورش نمی شد خودم باشم ... موهای خیسمو کردم توی کلاه حوله و سعی کردم لبخند بزنم ... من که داشتم می رفتم برای چی باید این روزای آخرو زهرمار هم خودم می کردم و هم آرتان؟ ترجیح می دادم منم مثل خودش باشم ... شاید اون منو دوست نداشت ولی عملش چیز دیگه ای می گفت ... منم می خواستم توی عمل بهش نشون بدم که باهاشم ... گفتم:- چایی می خوری؟با چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت:- نیکی و پرسش؟از حالتش خنده ام گرفت رفتم سمت آشپزخونه و کتری رو گذاشتم روی گاز ... آرتان چه گناهی کرده بود ... من چه گناهی کرده بودم؟!!! نباید زندگی رو به کام هر دو نفرمون زهر می کردم دوست داشتم همیشه خاطره خوبی از هم داشته باشیم ... برگشتم قوطی چایی رو از داخل کابینت بردارم که دیدم دقیقا پشت سرم به میز تکیه داده و زل زده به من ... با خنده ای آهسته گفتم:- چته؟ آدم ندیدی؟یه قدم اومد به سمتم ... - ترسا ...- جانم؟یه قدم دیگه بهم نزدیک شد ... دوست داشتم بغلش کنم ... قوطی چایی رو گذاشتم روی میز و نگاش کردم ... گفت:- بهتری؟- آرتان ... می دونم خیلی اذیت شدی ... ولی ... درسام سنگین بود ... ببخشید ... کنکورو که بدم پس فردا راحت می شم ...دستمو گرفت و منو کشید توی بغلش ... بوی عطرش هنوز هم مستم می کردم ... خودمو چسبوندم بهش و نفس عمیق کشیدم ... در گوشم گفت:- دوست دارم همیشه زلزله باشی .... دوست ندارم اینقدر گرفته و پکر ببینمت ... این مدت ... خونه انگار روح نداشت ...با خنده هلش دادم عقب و گفتم:- حالا روح خونه برگشته ...اونم خندید ... قوطی چایی رو برداشت و گفت:- برو یه چیزی تنت کن ... موهاتم خشک کن ... چایی با من ...لبخندی بهش زدم و رفتم توی اتاقم . یه تاپ و شلوارک لیمویی تنم کردم حوله سرمو هم سرم کردم. دست و صورتمو کرم زدم و یه رژ لب صورتی هم مالیدم روی لبم و رفتم بیرون ... آرتان هم با سینی چایی از آشپزخونه اومد بیرون ... اعتراض کردم:- اصلا دم کشید؟سینی رو گذاشت روی میز منو کشید سمت خودش و گفت:- مگه جرات داشت دم نکشه ...سرمو گذاشتم سر شونه اش و ریز خندیدم ... روی موهامو بوسید و گفت:- چت شده بود خانوم من؟- بعضی وقتا اینجوری می شم ...- می یای بریم پیش دوستم؟ یه ویزیتت بکنه بد نیست ...- نه ... خودم خودمو بهتر می شناسم ...دستشو انداخت دور شونه ام دیگه چیزی نگفت ... دوتایی با هم یه کم تی وی نگاه کردیم و بعدم چایی خوردیم .... آرتان گفت:- شام بریم بیرون؟از جا پریدم و گفتم:- پاتوق اگه می بریم ... می یام ...لبخندی زد و گفت:- برو حاضر شو شیطون ...بیرون رفتن با آرتان رو خیلی دوست داشتم ... سریع حاضر شدم ... آرتان هم خوش تیپ منتظرم بود ... اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم شد ... برای اولین بار هر دو دست از غرور برداشته بودیم ... شوخی می کردیم ... می خندیدم ... مسخره بازی در می آوردیم ... حتی آرتان اجازه داد دوباره پشت فرمون فراری خوشگلش بشینم و من کلی لذت بردم ... دیگه نمی خواستم به رفتنم فکر کنم ... نمی خواستم به نبودن آرتان فکر کنم ... فقط می خواستم به حالا فکر کنم ... به بودن اون ... به داشتنش ... به بودن اسمش توی شناسنامه ام ...  ترسااااااا بدو دیر شد ...مقنعه مو کشیدم روی سرم ... از این مدل کرواتیا بود جدید خریده بودم ... دسته هاشو از زیر بستم و موهامو یه کمشو کج از زیر مقنعه کشیدم بیرون ... قشنگ شد ... آرایش نکردم که مشکلی پیش نیاد برام ... کوله امو انداختم روی دوشم ... مدادو پاکنمو هم چپوندم داخلش و رفتم بیرون .... آرتان با دیدن من لبخندی زد و گفت:- نیلی جون زنگ زد گفت برات نماز خونده ...- دستش درد نکنه ...- بریم دیر شد ...اصلا استرس نداشتم ... سوار ماشین شدم و آرتان راه افتاد سمت حوزه امتحانیم ... با لبخند گفت:- راحتی؟- آرههه ... من همه اشو خوندم ... با اطمینان می گم دوبرابر بیشتر از سال قبل بلدم ...- مداد برداشتی؟- آره ...- پاکن؟!- آره ...- کارت ورود به جلسه ...- آره ...- خب ... امیدوارم موفق بشی ...آخه چه فایده؟! ولی هیچی نگفتم ... قسم خورده بودم ضد حال نزنم ... آرتان هم مثل من بود انگار ... شب به شب گونه منو می بوسید و خیلی راحت می رفت توی اتاقش می خوابید ... انگار نمی خواست بهم نزدیک بشه ... شاید هم بیچاره ترسیده بود من دوباره حالم خراب بشه ... اینجوری بهتر بود ... حداقل حالا که می خواستم برم اینجوری بهتری بود ... با توقف ماشین از فکر خارج شدم:آرتان دستمو گرفت و گفت:- استرس که نداری؟- نه ...- برو که مطمئنم قبولی ...لبخند تلخی زدم ... خم شدم گونه اشو بوسیدم و گفتم:- با این همه زحمتی که تو کشیدی معلومه که قبول می شم ... ممنونم ازت ...صورتمو گرفت بین دستاش ... سرشو آورد جلو ... خیلی نرم روی لبامو بوسید و گفت:- برو شیطون من ...خندیدم ... بعد از مدت ها لبهامو بوسیده بود ... از ماشین پریدم پایین که صدام کرد ...- تری ...چرخیدم به طرفش :- جانم ...- من می رم سه ساعت دیگه بر می گردم ... اومدی بیرون بهم زنگ بزن ... همین دور و برا هستم ...- باشه ...دست براش تکون دادم که برام بوق زد و رفتم سر جلسه ... از اون چیزی که فکر می کردم راحت تر بود ... به خصوص زباناش ... زبانا رو اینقدر راحت زدم که خودمم باورم نمی شد ... اختصاصی ها رو هم با دقت بیشتر یکی از پس از دیگری جواب دادم و زودتر از همه زدم بیرون از جلسه ... نیازی به زنگ زدن نبود ... آرتان جلوی در حوزه توی ماشین تابلوش نشسته بود ... می دیدم که چشم همه دخترا بهش دوخته شده ... با افتخار رفتم در ماشینو باز کردم سوار شدم و اول از همه گونه اشو بوسیدم ... با لبخند گفت:- چطور بود خانومی؟- عالی!- پس قبولی ...- فکر کنم ...- واجب شد به افتخارت جشن بگیریم خانوم کوچولو ...و دماغمو فشار داد ... جشن؟!! شاید بهتر بود گودبای پارتیمو بگیریم ... باید رفتنمو بهش می گفتم؟! نه ... زود بود ... توی موقعیت خودش باید می گفتم ... آرتان مستقیم منو برد رستوران برای ناهار ... با صدای بلند می خندیدم و از هر دری حرف می زدم ... آرتان سعی داشت منو آروم کنه ولی موفق نمی شد و پا به پام می خندید ... چه روزای قشنگی بود ... برگشتیم خونه ... رفتم توی اتاقم که لباسامو عوض کنم ... آرتان امروز به خاطر من سر کار نرفته بود ... لباسامو که عوض کردم چشمم به عکسا افتاد ... انگار تازه ذهنم باز شده بود ... عکسی که آرتان از روی عسلی برداشت رو کجا گذاشت؟! باید سراغشو می گرفتم؟! نه ... باید خودم می فهمیدم ... رفتم از اتاق بیرون .... توی حموم بود ... خدا رو شکر ... سریع پریدم توی اتاقش ... نیازی به گشتن نبود ... عکس روی عسلی کنار تختش بود ... ای بابا ... شب به شب چه جوری با دیدن این عکس می خوابید؟! لبخند زدم و اومدم از اتاق بیرون ... دیگه داشتم از کاراش برداشتای خوبی می کردم ... حس می کردم که اونم منو دوست داره ... غیر ممکن بود کسی فقط از روی عادت نسبت به هم خونه اش این رفتارا رو نشون بده ... ولی تا وقتی که نمی گفت نمیتونستم بمونم ... صدای در حموم بلند شد ... پریدم جلوش و گفتم:- پخخخخخخخخخخ دستو گذاشت روی قبلشو و گفت:- سکته ام دادی وروجک! این چه وضعشه؟چقدر خوب بود که دیگه اخم نمی کرد ... خیلی وقت بود لبخندشو ندیده بودم ... منم خندیدم و گفتم:- آخیشششش ترسیدی؟!اومد طرفم دماغمو فشار محکمی داد و گفت:- یکی طلبت ...رفت توی اتاقش تا لباس بپوشه منم رفتم توی آشپزخونه ... دوست داشتم برای شام خودم غذا درست کنم ... صداش از پشت سرم بلند شد:- تری ... مهمونی رو کجا بگیریم؟!- بیخیال آرتان ... نیازی به مهمونی نیست ...- چرا؟! - بذار تا قبول شدم مهمونی می گیریم ...- مطمئنی؟- آره ...- خیلی خب ... ولی یه مهمونی دعوتیم ... باید بیای ... نیمتونی زیرش بزنی ...چه عجب! ما رو قابل دونست تا توی یه مهمونی باهامون شرکت کنه ... چی از این بهتر؟! با شادی گفتم:- آخ جون ... کی هست؟!- الان نیست ... ولی دوستم چون می دونه من سخت رضایت می دم به رفتن از الان بهم گفته ...- کی؟- آخر ماه ...- باشه می ریم حتما ...- پس یه بار بریم لباس بخریم ...- اوووه این همه لباس دارم من که هیچ جا نپوشیدمشون تا حالا ...- چه خانوم کم خرجی ...خندیدم:- چه کنیم دیگه ...اون شب شامو با هم خوردیم و آرتان خیلی در مورد انتخاب رشته برام حرف زد ... چه دل خجسته ای داشت ... بعد از اینکه چایی هم خوردیم بلند شدم برم بخوابم ... منتظر بودم اونم باهام بیاد ... حداقل امشب دوست داشتم باهاش باشم ... فقط توی بغلش بخوابم ... ولی هیچ اقدامی نکرد ... فقط لبخندی توی صورتم پاشید و گفت:- خوب بخوابی عزیزم ...رفتم توی اتاقم ... دراز کشیدم روی تخت ... خاطرات اون شب جلوی چشمم رژه می رفتن ... خیلی دلم می خواست قبل از رفتن فقط یه بار دیگه با آرتان باشم ... فقط یه بار دیگه ... کاش برام حسرت نشه ... آخرین نگاهو توی آینه به خودم انداختم ... فوق العاده شده بودم ... موهامو اتو کشیده بودم و تا کمرم رسونده بودم ... لخت لخت شده بود ... جلوشو هم مثل برج ایفل گنبد کرده بودم روی سرم ... خیلی بهم اومده بود ... آرایشمم کامل و بدون نقص بود ... جدیدا خط چشمامو هم خیلی قشنگ در می اوردم ... همیشه فکر می کردم نمی تونم بکشم ولی یکی دوبار که کشیدم دیدم خیلی هم راحته ... ریمل و سایه و رژ گونه آجری ... همراه با رژ لب مسی که وسطشو قرمز در آورده بودم ... لباس دکلته سوغاتی آرتان رو تنم کرده بودم ... کتشو چپوندم داخل کیفم تا اونجا تنم کنم ... کفشمم مشکی بود و طبقه معمول پاشنه بلند ... حرف نداشت ... مانتومو برداشتم جورابامو هم کردم داخل کیف ... می خواستم آرتان منو این جوری ببینه ... دوست داشتم عکس العملش رو ببینم ... تلق تولوق کنان رفتم از اتاق بیرون ... آرتان سر یخچال داشت آب می خورد ... یه پیرهن تنگ مشکی تنش بود ... یه کروات باریک شل قرمز رنگ هم دور گردنش بود ... شلوارشم مشکی و تنگ بود .... تیپت تو حلقم! کنار اپن ایستادم و با لذت بهش خیره شدم ... چه افتخاری بود برام که برای یه مدت کوتاه آرتانو داشتم ... فکر کنم از بوی عطرم .... شایدم از صدای کفشام ... حضورمو حس کرد و چرخید به طرفم ... با دیدم خشک شد سر جاش ... از دیدن قیافه اش خنده ام گرفت ... چرخی زدم و گفتم:- می پسندی؟!انتظار داشتم الان کلی به به و چه چه کنه ... ولی صدای دادش بلند شد:- این چیه پوشیدی؟!!! اینهمه آرایش برای چیه؟!!! لخت بیای سنگین تری که ...ذوقم کور شد ... بی احساس ... من برای تو اینجوری اومدم ... وگرنه مطمئن باش جلوی دوستای هرزه ات این مدلی نمی چرخم ... اینا رو به اون نگفتم ... در عوض داد زدم:- چشه؟!!!! خیلی هم دلت بخواد ... خانومای دوستات لخت بیان سنگین ترن ... من که مشکلی ندارم ...- برو عوضش کن ...- نمی خوام ...- پس جایی نمی ریم ...نشستم روی کاناپه ... لجبازی باهاشو دوست داشتم ... گفتم:- باشه نمی ریم ...چند لحظه در سکوت سپری شد تا اینکه اومد جلو و گفت:- ترسا جون لجبازی نکن ... برو جورابتو بپوش ... کتشم بپوش روش ... بیا بریم ...- نمی یام ... دوست دارم اینجوری بیام ... دوباره عصبی شد:- می خوای اینجوری بیای تا مردای هرزه لذتت رو ببرن؟ این چه اخلاقیه شما دخترا دارین؟ چرا از جلب توجه خوشتون می یاد ...اگه سه تا سیلی بهم می زد اینقدر ناراحت نمی شد که حرفاش آتیشم زد ... اون چه فکری پیش خودش می کرد؟ با غیض نگاش کردم و گفتم:- هرزه خودتی ...و راه افتادم برم سمت اتاق که بازومو گرفت توی دستش و گفت:- چی گفتی؟!از صداش ترسیدم ولی از رو نرفتم و گفتم:- همین که شنیدی ...- خیلی خب! راه بیفت بریم تا نشونت بدم هرزه کیه ...نمی خواستم دوباره دستمو کبود کنه ... به زور دستمو از دستش خارج کردم و گفتم:- نمی یام ... مگه زوره؟- آره زوره ... راه بیفت بهت می گم ...هلم داد سمت در ... باز وحشی شده بود ... باشه می یام ولی ادمت می کنم ... مانتومو پوشیدم ... بلند بود و تا مچ پامو می پوشوند ... شالمو هم انداختم روی سرم و رفتم بیرون ... توی آسانسور با سوئیچش به دیوار آسانسور ضربه می زد و می رفت روی مخم ... ولی نمی خواستم بیشتر از این اوقات تلخی درست کنم ... دوتایی سوار ماشین شدیم وراه افتاد ... چنان گاز می داد که گفتم نرسیده به باغ هر دو جوونمرگ می شیم ... مهمونی توی باغ یکی از دوستاش گرفته شده بود ... خوبه هوا گرم بود وگرنه یخ می زدیم ... یک ساعت بعد به باغ رسیدیم ... ارتان دیگه حتی نگامم نمی کرد ... داشتم از بی توجهیش عذاب می کشیدم ... وارد باغ شد و ماشینش رو پشت ماشینای دیگه پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم ... دوستاش به سمتمون هجوم آوردن .... میز و صندلی چیده نشده بود همه دور تا دور ایستاده و محوطه وسط رو هم پیست رقص کرده بودن ... بعد از سلام و معارفه به بعضی ها که نمی شناختم دوباره برگشتم سر جای اولم و تکیه دادم به ماشین ... دل و دماغ شادی کردن نداشتم ... دوست داشتم آرتان بیاد منو با خودش ببره تو جمع دوستاش ولی اون بی توجه به من مشغول بگو و بخند بود ... جالبی کار اینجا بود که به خانوما خیلی بیشتر از آقایون توجه نشون می داد و چنان خودش بهشون نزدیک می کرد که دلم می خواست دق کنم ... هر از گاهی نگاهی به سمتم می انداخت ... ولی یه نگاه سرد و بی روح ... گوشیمو در آوردم ... شماره شایان رو گرفتم ... بعد از دو بوق جواب داد:- سلام ...- سلام شایان خوبی؟ چطوری با زحمتا ..- شما رحمتین خانوم ... خواهش می کنم ... تو خوبی؟ چه خبرا ...- شایان یه زحمتی برات دارم ...- باز چی شده؟- ببخش که مزاحم تو شدم ... ولی خواهش می کنم برای دو هفته دیگه بلیط برام بگیر ...- پس تصمیمتو گرفتی که بری ... کنکورت چی شد؟- مهم نیست ...یکی داشت از درونم فریاد می زد اینکارو نکن ... ولی لجباز تر از این حرفا بودم که به ندای درونیم اهمیتی بدم ... - برای چه تاریخی می خوای دقیقا؟- پونزده مرداد ...- باشه ... خبرت می کنم ...- خیلی ازت ممنونم ...- خواهش می کنم.- کاری نداری فعلا ...- نه سلام برسون ... به آرتانم بگو بیاد ویزاشو بگیره ...دندون قروچه ای کردم و گفتم:- باشه می گم ... کاری نداری فعلا - سلام برسون ...- سلامت باشی توام همینطور ... بای ...- خداحافظ.گوشیو قطع کردم و پرتش کردم داخل کیفم. صدای آرتان بلند شد:- با کی حرف می زدی؟فوضولیش گل کرد یادش افتاد زن داره ... اخم کردم و گفتم:- به تو ربطی نداره ... - به من ربط نداره پس به کی ربط داره؟- به خودم ... - ترسا پرسیدم با کی حرف می زدی؟!!!عجب سیریشی شده بود! برای اینکه آتیشش بزنم گفتم:- با شایان ...غلظت اخمش صد برابر شد:- خبر جدیدی شده بود؟باید می گفتم؟ نه ... زود بود ... بذار یه کم بخوابه توی اب نمک ... شب اخر بهش می گم ... سری تکون دادم و گفتم:- هنوز نه ...نفس عمیقی کشید ... بازم فکر دخترونه کردم ... این نفس از سر آسودگی بود! ... دیگه از فکرای خودم خنده ام می گرفت ... گفت:- بیا پیش بقیه زشته ...- بقیه هستن خدمتتون ... نیازی به من نیست ...پوزخندی زد و گفت:- حسود ... مگه نگفتی هرزه ام؟ می خوام هرزگی رو بهت نشون بدم ...رفتم جلو ... سینه به سینه اش ایستادم و گفتم:- توام به من گفتی هرزه ... کاری نکن که منم به تو نشون بدم ...بازوهامو گرفت توی مشتش ... هنوز مانتوم تنم بود ... می دونستم اگه درش بیارم آرتان دیوونه می شه ... در گوشم گفت:- مواظب دندونای خوشگلت باش ... حیفه بریزمشون توی دهنت ...اینو گفت ... بازومو رها کرد و رفت ... لعنتی! فقط بلده زور بگه ... نشستم لب صندلی ماشین جورابامو از داخل کیفم در آوردم ... زیاد در دیدرس بقیه نبودم ... تند تند جورابامو پوشیدم و کت حریرو از داخل کیف در آوردم ... شالم رو برداشتم موهامو صاف کردم و برج ایفلم رو بالا تر بردم ... مانتو رو هم در اوردم وکتو پوشیدم و از ماشین پیاده شدم و دوباره همونجا تکیه دادم ... چه صحنه قشنگی شده بود ... یه دختر با لباس قرمز ... تکیه داده به فراری قرمز ... کاش دوربین داشتم به یکی می گفتم عکسمو بگیره ... آرتان هنوزم مشغول بگو بخند بود ... ولی خوب نمی تونست نقش بازی کنه ... اهل این کارا نبود ... مشخص بود که رفتاراش مصنوعیه ... یه پسری از جمع جدا شد و اومد به سمت من ... با دقت نگاش کردم ... دو تا لیوان شربت دستش بود ... البته لیوان که نه ... جام ... یکی از دوستای آرتان بود ... توی تولدم با خانومش آشنا شده بودم ... اسمش ... فکر کنم فرهاد بود ... با لبخند گفت:- سلام ترسا ... چرا تنهایی؟!!! بیا بین ما ...و یکی از شربت ها رو گرفت به طرفم ... خیلی تشنه بودم ... بدون اینکه به رنگ سرخ شربت ها شک کنم یکی از جام ها رو گرفتم و لاجرعه سر کشیدم ... داشتم به این فکر می کردم که خاک بر سر آرتان ... یکی دیگه باید به فکر تشنگی زنش باشه تو این گرما که یهو آتیش گرفتم ... داد آرتان هم در اومد ... ولی دیر:- نه ترساااااااااااا...ولی دیگه من اون زهرو خورده بودم ... فرهاد خندید و رو به آرتان که سریع خودشو رسونده بود گفت:- چی کارش داری آرتان؟! یه کم روشن فکر باش ...آرتان دست منو گرفت و رو به فرهاد گفت:- گمشو تا لهت نکردم .... من کی از این غلطا کردم که حالا به زنم می دی ...- بابا من فکرکردم می دونه چی داره می خوره ... ترسا ... ترسا خانوم خوبین؟!خم شده بودم و دستمو گذاشته بودم روی معده ام ... بد چیزی بود لامصب همه وجودمو به آتیش کشید ... موندم بقیه چه جوری این زهرماری رو اینقدر راحت کوفت می کنن ... آرتان فرهادو هل داد و گفت:- بهت گفتم بروووووبعد از رفتن فرهاد دست منو فشرد و گفت:- هر چی بهت تعارف کردن باید بخوری؟!!! اگه خوب بود خودم برات آورده بودم ... فکر کنم من شوهرتم نه بقیه ...با حرص نگاش کردم و گفتم:- از کجا باید می دونستم؟!با کلافگی دستی توی موهاش کرد و گفت:- از اینجا تکون نخور ... الان تنت داغ می شه ... حواستو جمع کن ترسا ... خواهش می کنم ... یه کم تحمل کنی اثرش می پره ...فقط سرمو تکون دادم ... حرفاش نشون می داد که بازم می خواد تنهام بذاره بره ... اصلا به روم نیاورد که لباسم چه خوب و پوشیده شده ... شاید از اولم می دونست دارم سر به سرش می ذارم و محاله با اون لباس برم توی یه جمع نامحرم ... وقتی رفت کم کم احساس گرما بهم دست داد ... نسیم ملایمی می وزید و با موهام بازی می کرد ولی من گرمم بود ... آهنگ ملایمی گذاشتن ... هی داشت بیشتر گرمم می شد ... کاش آرتان می یومد پیشم ... کاش بغلم میکرد تا با هم برقصیم ... چه اهنگی هم بود ... نمی فهمیدم خواننده داره چی می گه ولی ریتمشو دوست داشتم ... باز دوباره یکی از جمع جدا شد و اومد سمت من ولی قبل از اینکه بهم برسه آرتان از پشت زد سر شونه اش ... یارو برگشت به طرف آرتان و نمی دونم آرتان بهش چی گفت که عقب گرد کرد و برگشت ... شده بود گشت ارشاد من ... خنده ام گرفت از کاراش ... گذاشتمش زیر ذره بین ... کاش می یومد دستمو می گرفت بریم با هم برقصیم ... دوست دارم باهاش برقصم ... دوست دارم ببوسمش ... من چه مرگم شده؟!!!! آرتان داشت می رفت به سمت یه دختره ... یه دختر بلوند که به طرز فجیعی هم لباس پوشیده بود ... نکنه می خواست باهاش برقصه؟ سرم داشت گیج می رفت ... دوست داشتم لباسامو در بیارم ... خیلی داغ شده بودم ... راه افتادم سمت پیست رقص ... همه داشتن با هم می رقصیدن ... دختره چرخید سمت آرتان ... سرعتمو بیشتر کردم ... آرتان برگشت .... داشت دنبالم می گشت ... یه دفعه منو وسط پیست دید ... اخماش در هم شد ... دستمو گذاشتم سر شونه پسری که بین من و آرتان بود .... می خواستم بره کنار ... محال بود اجازه بدم آرتان با اون دختره برقصه ... پسره برگشت به سمتم .... یهو آرتان اومد جلو پسره رو هل داد کنار و دو تایی با یه حرکت خشونت آمیز همدیگه رو بغل کردیم ... توی بغلش حس خوبی داشتم ... اهنگ هنوز داشت می خوند ... آرتان دستشو کشید روی کمرم و در گوشم گفت:- می خواستی با این پسره برقصی؟چه فکری کرده بود پیش خودش ... خنده ام گرفت ... گفتم:- خودت چی؟ میخواستی با این دختره برقصی؟!زل زدیم تو چشمای هم ... از یه فاصله نزدیک ... یهو با هم گفتیم :- نه ...با هم لبخند زدیم ... بی اراده روی پاشنه پا بلند شدم و زیر گردنش رو بوسیدم ... رفتارام انگار دست خودم نبود ... ولی چه خوب که دست خودم نبود ... اگه اراده داشتم غرورم نمی ذاشت هر کاری که دوست دارم بکنم ولی حالا راحت هر کاری دوست داشتم می کردم .... فشار دست آرتان روی کمرم بیشتر شد ... دستش نوازش گونه رو کمرم می رفت و می یومد ... در گوشم زمزمه کرد:- با این لباس فوق العاده شدی ... خانومو شیک و با وقار ...نیشم گشاد شد ... شیطنتام دیگه دست خودم نبود ... از زیر پیرهنش دستم رو آروم کشیدم روی سینه اش ... در گوشم با لحن خنده داری گفت:- نکن دختر ... یکی می بینه آبرومون می ره ...مستانه خندیدم و گفتم:- بره ...دستای داغم روی سینه اش داشت حالشو خراب می کرد ... داشت می شد مثل من ... دستمو در اوردم کرواتشو گرفتم و کشیدم ... چراغارو خاموش کردن ... کرواتشو بیشتر کشیدم .... حالا صورتش دقیقا جلوی صورت من بود ... نرم نرم هنوز داشتیم می رقصیدیم ... چشمامو بستم و لبامو گذاشتم روی لباش ... یه لحظه متوقف شد ... چشمامو باز کردم ... چشماشو بسته بود ... دستشو گذاشت دو طرف صورتم ... انگار دیگه برای هیچ کدوممون مهم نبود کسی ما رو ببینه ... بیشتر خودمو چسبوندم بهش ... لرزش خفیفی رو توی بدنش حس می کردم ... نمی دونم چقدر گذشت که یه دفعه خودشو از من جدا کرد ... مچ دستمو گرفت و کشید ... چراغا هنوز خاموش بود ... توی جمعیت منو برد سمت ماشین ... در جلو رو باز کرد و هلم داد توی ماشین نمی دونستم چش شده ... ولی اعتراض هم نمی کردم ... همه تو حال خودشون بودن و کسی متوجه ما نبود ... پاشو روی پدال گاز فشرد و سریع از باغ خارج شد ... هنوز داشتم نفس نفس می زدم ... یه کم دویده بودم ولی انگار خیلی دویده بودم ... با سرعت پیچید توی کوچه متروکه ای که پشت باغ قرار داشت و بن بست بود ... مطمئن بود سال تا ماه گذر کسی به اینجا نمی افته ... توی تاریکی زل زدیم به هم ... می دونستم چی می خواد ... اونم می دونست من چی می خوام ... اومد جلو ... دوباره و هزار باره همو بوسیدیم ... در گوشم گفت:- بریم عقب ... راحت تریم ...داشتم جورابمو پام می کردم که گوشیم زنگ خورد ... آرتان با دکمه های باز کنارم روی صندلی نشسته بود و دستش هم دور شونه ام حلقه شده بود ... خم شد از روی صندلی جلو کیفمو برداشت و داد دستم ... گوشیمو در آوردم ... شماره نیما بود ... زیر لب گفتم:- به به آقای کم پیدا پیدا شدن! آرتان با اشاره پرسید کیه و من زیر لبی گفتم:- نیماست ...گوش رو گذاشتم دم گوشم و جواب دادم:- الو ..- سلام ترسا ...- به سلام ماه داماد .... رفتی داماد شدی ما رو یادت رفت؟ بی احساس ... بی عاطفه ...- ترسا ... ترسا ... ترسا ... بذار حرف بزنم ...- بفرمایید ... راستی خوبی؟ طرلان خوبه؟- من خوبم .... اونم خوبه سلام بهت می رسونه ... الان برای چیز دیگه ای زنگ زدم ...نگران شدم ... - چیزی شده؟- آره ... ولی اتفاقش خوبه ...- چی شده؟!! - آتوسا ...قلبم وایساد ... صاف نشستم و گفتم:- آتوسا چی؟!- تو خاله شدی منم عمو ... تبریک می گم ترسا ...جیغ کشیدم:- راست می گی؟!!!!- آره ... همین یک ساعت پیش دردش گرفت ... آوردیمش بیمارستان ... الان فارغ شد ... گفتم خبرت کنم بیای ...از شادی اشک از چشمام سرازیر شد و گفتم:- کدوم ... کدوم بیمارستان ؟آرتان با نگرانی به من خیره شده بود ولی لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه ... آدرس بیمارستان رو گرفتم و قطع کردم ... تا قطع کردم آرتان سریع پرسید:- چی شده؟- خاله شدم آرتان آتوسا وضع حمل کرده ...با چشمای گرد شده گفت:- راست می گی؟غش غش خندیدم و گفتم:- آره ...آرتان به نرمی منو کشید توی بغلش ... گونه امو بوسید و گفت:- خاله کوچولو ... با ناز گفتم:- آرتان ... شیطونی بسه ... بریم ... می خوام ببینمش این قینقیل خاله رو ...آرتان پیاده شد ... دستشو به سمت من دراز کرد و من هم پیاده شدم ... در ماشین رو برام باز کرد و کمک کرد تا سوار بشم ... خودشم از در دیگه اومد و سوار شد ... شالمو کشیدم روی سرم و مانتومو هم توی همون حالت پوشیدم ... آرتان زیر چشمی نگام کرد و گفت:- خوبی عزیزم ؟- اوهوم خوبم ...- سرگیجه ... کمر درد ...سریع گفتم:- نه خوبم ...دستمو گرفت و گذاشت روی پاش ... به بیمارستان که رسیدیم پریدم پایین ... آرتان سریع اومد پیشم دستمو گرفت و گفت:- ندو ... - آرتان توام بدو من دل توی دلم نیست ...در حالی که با خونسردی راه می رفت و منو هم دنبال خودش می برد گفت:- بالاخره می رسیم ... دیر نمی شه ... دویدن برات خوب نیست ...نفس عمیق کشیدم و دیگه اعتراضی نکردم ... وارد بخش که شدیم سراغ اتاق آتوسا رو گرفتیم که پرستار نشونمون داد و دو تایی به اون سمت رفتیم ... با اینکه وقت ملاقات نبود ولی آرتان تونست راضیشون کنه که بذارن یه لحظه بریم داخل ... تا رفتیم توی اتاق خنده مون گرفت ... علاوه بر ما نیما و طرلان و مانی و تهمینه جون و عزیز و بابا هم اونجا بودن انگار نه انگار ساعت دوازده شب بود ... گویا مانی اشنا داشت توی بیمارستان ... با جیغ و هوار پریدم بغل آتوسا که رنگ به رو نداشت و ماچ بارونش کردم ... آتوسا به زور خودشو کنار کشید و گفت:- یادت باشه ها ... من زودتر تو رو خاله کردم ...- الهی فداش بشم ... کوش؟!مانی بچه ای رو از داخل تخت متحرک کنار آتوسا برداشت ... گرفت سمت من و گفت:- بیا خاله کوچولو ... اینم یه ترسای دیگه ...بچه رو که لای یه عالمه پارچه و حوله پیچیده بودن و لباسای تنش بهش زار می زد بغلش کردم و با تعجب به مانی خیره شدم ... جای مانی ، نیما گفت:- ترسا ... درسا کوچولو کپی خاله اشه ... وقتی آوردنش ما همه مات مونده بودیم!بهش نگاه کردم ... راست می گفتن ... با اینکه هنوز چهره اش مشخص نبود ولی رنگ چشماش و حالت لبهاش کپی من بود ... با ذوق فشارش دادم به خودم و گفتم:- وااااااااااااای دختره ... الهی خاله قربونت برهههههه ... لپشو محکم بوسیدم که جیغش بلند شد ... مانی سریع گرفتش و گذاشتش توی بغل آتوسا ... عزیز گفت:- نه نه این چه وضع ماچ کردنه؟! صورت بچه نوچ شد ...غش غش خندیدم و گفتم:- آخه عاشقشم عزیززززززززززز ...- هنوز نیومده؟!طرلان ازم دفاع کرد:- حق داره بابا ... من که زن عموشم عاشقش شدم دیگه چه برسه به ترسا که خاله اشه ...با قدردانی نگاش کردم و گفتم:- وووی که بچه شما چه لواشکی بشه ...گونه طرلان گل انداخت و نیما چپ چپ بامزه ای نگام کرد ... بابا گفت:- دیروقته بچه ها ... بهتره بریم ... فردا دوباره می یایم ...آرتان رفت سمت بچه و گفت:- اجازه بدین من این درسا کوچولو رو ببینم ... می خوام ببینم چطور جرات کرده شبیه ترسای من بشه؟ ترسای من یه دونه است ...من ذوق مرگ شدم و بقیه خندیدن ... آرتان بچه رو بغل کرد ... با محبت عجیب غریبی نگاش کرد و بعدم خم شد که ببوستش ... به جای اینکه پیشونی یا لپشو ببوسه زل زد توی چشمای من و چشمای درسا کوچولو رو بوسید ... حس کردم قلبم افتاد توی پاچه ام ... آب دهنم رو قورت دادم و از جا بلند شدم تا بریم ... همه از مانی و آتوسا خداحافظی کرده و راه افتادیم سمت در ... آرتان داشت با بابا حرف می زد ... طرلانم کنار تهمینه جون و عزیز بود ... نیما اومد کنار من:- چه خبرا ...- برای پونزدهم بلیط گرفتم ...سر جاش متوقف شد:- چی؟!- تابلو بازی در نیار نیما ...- پس کار خودتو کردی ... آره؟چیزی نگفتم ... کلافه دست کشید توی موهاش و گفت:- داری احمقانه ترین کار زندگیتو می کنی ... پس حداقل بهش بگو داری می ری ... بذار اون یه کاری بکنه ...- اگه براش مهم باشم خودش می فهمه ...- ای بابا ... همه درارو به روی این بنده خدا بستی ... چرا اینقدر پر توقعی تو دختر ؟- بیخیال ... با طرلان چی کار می کنی؟سرسری و با عجله گفت:- طرلان خیلی خانومه ... ترسا پشیمون می شیا ....همه رسیدیم به در ... دیگه نشد جوابی به نیما بدم ... فقط لبخند تلخی بهش زدم و بعد از خداحافظی همراه آرتان رفتم سمت ماشین ... آرتان درو برای من باز کرد و گفت:- بشین من الان بر می گردم ...نپرسیدم کجا می خواد بره ... دوباره رفته بودم توی فکر ... دوری آرتان ... بابا ... عزیز .. آتوسا .... درسا ... دوستام ... همه و همه رو چطور می تونستم تحمل کنم؟!!! در ماشین باز شد و آرتان با دو لیوان معجون نشست داخل ... یکی رو گرفت سمت من و گفت:- بخور ...لبخند زدم و گرفتم ... چقدر با محبت بود واقعاً ... می ترسید دوباره حالم بد بشه ... گرفتم و تا تهشو خوردم ... خودشم خورد ... لیوانا رو انداختیم و راه افتادیم ... تا خونه از هر دری حرف زدیم ... از هر دری جز موندن با هم یا جدایی
صبح روز بعد تند تند حاضر شدم که برم دیدن درسا کوچولو ... می خواستم از همه وقتم استفاده کنم ... آرتان هم حاضر شده بود که با هم بریم و بعدش بره سر کار ... دم در بودم که صدای زنگ آیفون بلند شد ... نگاهی به ارتان کردم و گفتم:- یعنی کی می تونه باشه؟آتانی شونه و ابروشو همزمان بالا انداخت و رفت سمت آیفون ... با کنجکاوی نگاش کردم که با لبخند درو باز کرد و رو به من گفت:- مهمون برات اومد ... - کیه؟- شبنم و بنفشه ...- جدی؟!!!- آره ...- ای بابا .... خیلی خب تو برو ... من بعدش خودم می یام ...- مطئنی؟ می خوای صبر کنم؟- نه برو ... اینا معلوم نیست تا کی بمونن ...- باشه مراقب خودت باش ... چیزی هم خواستی به نگهبانی بگو برات تهیه می کنه ...- باشه چشم ...گونه امو بوسید و رفت از خونه بیرون ... پشت در با شبنم و بنفشه برخورد کرد و بعد از سلام و احوالپرسی سوار آسانسور شد و رفت و شبنم و بنفشه هجوم اوردن داخل ... با خنده به پیشوازشون رفتم و سه تایی ولو شدیم روی مبلا ... شبنم گفت:- خاک بر سرت کنم ... به توام می شه گفت دوست ؟ یه زنگ نزنی ببینی من مردم یا زنده ها ...- تو که با وجود اردلان زنده زنده ای ...خندید و گفت:- شایان گفت که بهت گفته اردلان می خواد بیاد خواستگاری ... منتظر بودم یه خبری بگیری ولی دیدم انگار نه انگار ...- از بس تو با معرفت بودی و خودت بهم گفتی ...- گله نکن دیگه ... تو که باید منو درک کنی ...- خیلی خب بابا ... حالا چه خبرا ؟ خر شدی ... نه نه ببخشید ... اردلان خر شد ؟کوسن مبل رو پرت کرد طرفم و گفت:- دلشم بخواد ... فعلا که رو ابراست ...- خب به سلامتی ... کی می رین ماه عسل ...- بیشعور بذار عقد کنیم ... عروسی کنیم .... بعد می ریم ماه عسل ...- خب کی؟کارتی از داخل کیفش در اورد و گرفت به سمتم ... مراسمش برای آخر مرداد بود ... آهی کشیدم و گفتم:- حیف ...اینبار بنفشه پرید وسط و گفت:- حیفش دیگه تو کجاشه؟!- نمی تونم بیام ...- چرا؟!بغض گلومو گرفت ... خیلی وقت بود که قضیه رفتن منو پیگیری نکرده بودن و چیزی در این مورد نمی دونستن ... ولی هنوزم از هر کسی باهاشون راحت تر بودم ... اهی کشیدم و گفتم:- پونزده مرداد من بلیط دارم ...هر دو باهم گفتن:- هاااااااااااانننننن؟- آره ... بنفشه آب دهنشو قورت داد و گفت:- می ری کانادا؟- آره ...- درست شد کارات؟- آره ...شبنم با بغض گفت:- این شایان آب زیر کاه چرا حرفی به من نزد؟- شاید صلاح ندونسته ...- پس آرتان چی؟- هچی ... نخواست که بمونم ...- غلط کرده ... اون نخواد ... تو بخواه ... تو بمون .. زندگیتو حفظ کن یابو ...زدم پس کله بنفشه و گفتم:- حفظ کردن زندگی مال وقتیه که ازدواج قراردادی نباشه ... نه واسه ما که هر دو می دونستیم یه روزی تموم می شه ...اشک شبنم جاری شد و گفت:- بهش گفتی؟ ... می ذاره بری؟- مگه می تونه نذاره؟ ولی خب حرفی هم بهش نزدم ...- بهش بگو ... جان من بگو ... به خدا آرتان دوستت داره ...- شاید دوستم داشته باشه ولی منو واسه همیشه نمی خواد ... می تونست بهم بگه ... موقعیت های زیادی وجود داشت که حرف بزنه ولی هیچی نگفت ...- تو بهش فرصت دادی اصلا؟- معلومه که دادم ...- می دونم دروغ می گی ... اگه راست می گی بهش بگو داری می ری .. اصلا شاید اونم بخواد باهات بیاد ... مگه نمی گی ویزای اونم درست شده ...- مال اون سه ماهه است ...- سه ماه هم سه ماهه ... حق اونه که بدونه ... می دونی که باید از این ویزا استفاده کنه وگرنه مادام العمر دیگه نمی تونه سفری به کاناد داشته باشه ... این ظلمه ...- بهش می گم ولی وقتی که خوستم برم ...- احمق نشو ... آرتان رو از دست نده ... به خدا بهتر از اون برات نیست دیگه .... نیما هم که زن گرفت .. نمی تونی بشینی به پای نیما ... آهی کشیدم وگفتم:- بیچاره نیما ... خیلی داره تو سرش می زنه که من نرم اواره غربت بشم ... ولی می دونم دلیلش بیشتر به خاطر آرتانه ... خودشو به ارتان مدیون می دونه و حالا می خواد اجازه نده زندگیش از هم بپاشه ...- واسه چی مدیونه بهش؟- به خاطر طرلان ... طرلان با حرفای آرتان راضی شد نیما رو بپذیره ...شبنم آه کشید و رو به بنفشه گفت:- پاشو بریم ...- کجا؟!- پاشو بریم من یه عالمه کار دارم ...با ناراحتی گفتم:- شبنم ناراحت شدی؟! به خدا خیلی دوست داشتم واسه عروسیت بیام ...- عروسی من به جهنم ... ولی اینو بدون من نمی ذارم به همین راحتی بری ... - از اینم راحت تر می رم شبنمی ...- بشین وتماشا کن ...برای عوض کردن بحث رو به بنفشه پرسیدم:- تو چی کار می کنی با بهراد ؟پوزخندی زد و گفت:- ببین کجای کاری که الان یک ماهه من با بهراد تموم کردم خبر نداری ...- جدی؟؟؟؟- اره ...- چرا؟!!!!- چون اونم مثل بقیه پسرا انتظاراتی ازم داشت که از عهده ام بر نمی یومد انجامشون بدم ... برای همین هم تصمیم گرفتیم کات کنیم ... - وای! چه بد ...- خیلی هم خوبه ... من که عاشقش نبودم


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت: 23:30
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی