close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 23

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 80
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 421
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,659
    بازدید سال بازدید سال : 6,630
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,192

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 23

قسمت 23

تمام طول راه خودمو زده بودم به خواب ... حقیقتا حوصله اخلاق گند آرتان رو نداشتم ... با توقف ماشین چشم باز کردم و متوجه شدم جلوی در باغ ایستادیم و منتظریم در باز بشه ... صاف نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. آرتان عینکشو از چشماش برداشت گذاشت روی موهاش و گفت:- ساعت خواب ...
- خیلی خسته بودم ...
- آره مشخص بود ...
همون موقع در توسط نیما باز شد و آرتان با دیدن نیما پوفی کرد و پاشو فشار داد روی گاز. نیما برامون دست تکون داد و من با شادی جوابشو دادم. ولی آرتان به تکون دادن سر اکتفا کرد که باعث شد نگاه نیما بدجنس بشه. خبر نداشت که که دیگه نیما به من فکر نمی کنه و الان هم که اومده استقبال دلیلش فقط و فقط طرلانه ... همه دنبال هم از جاده شنی گذشتیم ... یه جاده شنی طولانی که از بین یه عالمه درخت پر شکوفه می گذشت و بعضی از این درخت ها سایبون این جاده شده بودن و منو یاد کارتون آنشرلی می انداختن ... لبخندی زدم و گفتم:
- چقدر قشنگههههه!!!!!
آرتان نفس عمیقی کشید و گفت:
- آره ... قشنگه ... ولی از همین الان می دونم که امروز اصلا به من خوش نمی گذره.
ماشین جلوی ساختمون وسط باغ متوقف شد ... صدای شر شر آب به وضوح شنیده می شد. پشت ساختمون یه آبشار مصنوعی بود که صدا از اونجا می یومد ... می دونستم که اون پشت یه بهشت مجسم وجود داره. زل زدم توی چشماش و گفتم:
- بهت خوش می گذره اگه همه چیزو به خودت سخت نگیری ...
اینو گفتم و پریدم پایین ... همه داشتن از ماشینا پیاده می شدن. آتوسا توپ والیبال مانی رو پرت کرد طرفم و گفت:
- بگیرش ترسا ...
توپ رو توی هوای قاپیدم. خود آتوسا نمی تونست ورجه وورجه کنه برای همین رو به نیما که داشت نگام می کرد گفتم:
- وایسا نیما ...
و توپ رو براش انداختم ... سریع اومد جلوم و زد زیر توپ ... والیبالمون شروع شد ... جفتمون در حد عالی بازی می کردیم و شاید ساعت ها هم می تونستیم توپ رو مهار کنیم که روی زمین نیفته. چند پاس بیشتر به هم نداده بودیم که یهو توپ از بالای سر من وقتی که پریدم بالا تا بزنم زیرش نا پدید شد. با تعجب برگشتم عقب و آرتان رو دیدم که با خشم توپ رو پرت کرد اون طرف و گفت:
- این بچه بازی ها رو بذار برای بعد ... فعلا بیا وسایل رو ببریم داخل ... یه سلامی هم بکنیم ... زشته!
سری تکون دادم و به نیما گفتم:
- باشه واسه بعد ...
ولی نیما فقط خندید و سرشو تکون داد. با تهمینه جون و بابای مانی و نیما سلام احوالپرسی کردیم ... مانیا هم بود ... دختره نکبت افاده ای! فقط به یه سلام خشک و خالی بسنده کردم. ولی آرتان حسابی گرم باهاش سلام و احوالپرسی کرد که لجمو در آورد و وقتی می خواستیم بریم تو از عمد وقتی کفششو در آورد پامو گذاشتم روی پاش ... چون من با کفش بودم و اون بدون کفش دردش گرفت ... ولی به روی خودش نیاورد و فقط گفت:
- خانومم حواستو جمع کن ... پای منو انگار ندیدی ...
بازم توی جمع بودیم و محبت آرتان قلمبه شده بود ... با لبخندی زورکی گفتم:
- اوا ببخشید ...
خم شدم بند کفشامو باز کنم که صدای بوق اومد ... برگشتم ببینم کیه که دیدیم بابا و عزیزن با پدر جون و نیلی جون ... به به پس جمعمون جمع بود!! دوباره سلام و احوالپرسی ها از سر گرفته شد و وسایل اون ها هم به داخل منتقل شد ... داشتم از توی صندوق عقب ماشین بابا بساط قلیونش رو در می آوردم که صدای بوق دوباره نگاهم رو به سمت جاده کشید ... ای بابا! اینبار سه تا ماشین دیگه بودن ... یه ماشین پر از دختر و دو تا ماشین پر از پسر ... دوستای نیما بودن!!! چه خبر بود!!! همه ریختن پایین و با اینکه کسی کسیو نمی شناخت همه با هم مشغول بگو بخند و سلام احوالپرسی شدیم. آرتان کنار گوشم غرید:
- پارتی می خواد راه بندازه توی این باغ؟
- من چه می دونم؟ تازه مگه بده؟ هر چی شلوغ تر باشه بیشتر خوش می گذره ...
آرتان وسایل رو از دست من گرفت و در گوشم دوباره گفت:
- ترسا ... یه لحظه هم از من فاصله نمی گیری ...
- بیخیال آرتان ! گانگستر که نیستن ...
- همین که گفتم ... می دونی که حرفم یه کلامه ...
فقط نگاش کردم. مچ دستمو گرفت و راه افتاد. همه رفتیم داخل ساختمون و نشستیم به میوه خوردن و تخمه شکستن. پسرهای جمع قلیون درست کردن و جلو هر سه نفر یه قلیون گذاشتن. جلوی من و آرتان و مانی هم یه دونه گذاشتن ... آرتان سریع هلش داد طرف مانی و گفت:
- ماا اهلش نیستیم داداش ... خودت زحمتشو بکش ...
اعتراض کردم:
- ا آرتان من می خوام ...
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- چند بار بگم از دود بدم می یاد؟
- تو بدت می یاد من که بدم نمی یاد ...
- ترسا ...
همچین صدام کرد که لال شدم ... چی می گفتم؟ یه کلمه دیگه اعتراض می کردم دست منو می گرفت و برم می گردوند ... سیزده بدرم زهرمارم می شد. وقتی میوه و تخمه و قلیون تموم شد همه بلند شدن که بریم بیرون بازی ... من اول از همه پریدم بیرون و منتظر بقیه شدم. به دو دسته تقسیم شدیم و قرار شد وسطی بازی کنیم ... آرتان کنار کشید و ترجیح داد فقط نگاه کنه ... من و طرلان توی گروه مانی افتادیم و نیما توی تیم مقابل بود ... ما وسط ایستادیم و بازی شروع شد. همه پسرا سعی داشتن منو بزنن و منم حسابی تر و فرز چنان جا خالی می دادم که همه اشون مبهوت شده بودن ... همه خوردن جز من و طرلان ... طرلان زبر و زرنگ نبود ولی از خوش شانسیش بود که هنوز وسط بازی بود ... توپو دادن به نیما که ترتیب یکی از ما دو تا رو بده ... نیما یه نگاه به من کرد یکی به طرلان ... لبخند موذیانه ای به من زد و با لحن خاصی گفت:
- طرلان؟
طرلان هم با تعجب نگاش کرد و گفت:
- بله ...
ولی همین حواس پرتی طرلان برای نیما کافی بود تا با بدجنسی توپ رو بزنه به پاش و طرلان مهلت جا خالی دادن پیدا نکنه. فریاد هوراااای همه بلند شد ... طرلان چپ چپی به نیما نگاه کرد و رفت بیرون ...
حالا من مونده بودم بین یه گروه که از قضا شش تا پسر بودن و یه دختر همه شونم خیلی بد نگام می کردن ... اولین ضربه به سمتم روانه شد که جا خالی دادم ... توپ افتاد دست نیما دوباره ... توپ رو خیلی نرم انداخت به سمتم منم خیلی راحت از روش پریدم ... صدای فریاد همه بلند شد:
- ا نیما این چه وضع زدنه ...
- مگه می خوای نازیش کنی؟!
- دیگه توپ رو به نیما ندین ... ده تا ضربه که بیشتر نداریم دو تاش رفته تا حالا ...
همه داشتن داد و فریاد می کردن که یهو آرتان اومد وسط ... رفت توی تیم حریف و گفت:
- توپ رو بدین به من ...
داشتم با تعجب نگاش می کردم ... نیما با خنده گفت:
- آرتان خان نظرتون عوض شد؟
- نه می خوام نشونتون بدم این زبل منو چطوری باید زد ....
توپ رو دادن به آرتان ... روبروم ایستاد ... فریاد تشویق هم گروهی هام داشت گوشامو کر می کرد ... آرتان توپ رو چند بار زد روی زمین و گرفت ... زل زده بود توی چشمام ... منم توی چشمای اون ... خیز گرفت ... توپ رو برد عقب و با یه حرکت سریع پرتش کرد ... اومدم بچرخم که از پشت کمرم رد بشه ولی چرخیدن همان و فرود اومدن توپ توی شکمم همان... دردم گرفت ... شکممو و گرفتم و گفتم:
- آخ ...
صدای هوار هوارشون بلند شده بود و داشتن بالا و پایین می پریدن ... ولی آرتان اومد به سمت من ... نمی خواستم نگاش کنم. نه به نیما که اصلا دلش نیومد منو بزنه ... نه به آرتان که با اون شدت توپ رو زد توی شکمم ... با اخم نگاش کردم و راه افتادم به سمت بیرون از زمین ... کسی حواسش به من نبود ... آرتان با سرعت خودشو به من رسوند ... بازومو کشید ... بازومو از توی دستش در آوردم... با خشم نگاش کردم و به راهم ادامه دادم. اومد جلوم ایستاد و شونه ها مو گرفت توی دستش ... با ناراحتی گفت:
- خوبی؟!
غریدم:
- برات مهمه؟ می خواستی محکم تر بزنی ... چیه؟ می خواستی بگی می تونی منو بزنی؟ می خواستی دخترا تشویقت کنن؟!!
دستشو گذاشت روی شکمم ... وووی روی شکمم خیلی حساس بودم. سعی کردم دستشو پس بزنم ولی اجازه نداد و آروم گفت:
- قصدم این نبود ...
به خاطر اینکه دستش روی نقطه حساس بود نتونستم صدامو بالا ببرم و آروم گفتم:
- پس قصدت چی بود ؟
انگار فهمید یه دردی توی جونم افتاده ... لبخندی گوشه لبش پدیدار شد و گفت:
- دوس نداشتم و تک تنها بین شش تا پسر وروجه وورجه کنی ... دوست نداشتم اونا بزننت ... خواستم زودتر از اون زمین کوفتی بکشمت بیرون ... همین!
فقط نگاش کردم ... چه استدلالایی داشت برای خودش ... با شصت دستش گونه امو نوازش کرد و گفت:
- خیلی محکم زدم؟!!!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- نه خیلی ... ولی دردم گرفت ...
منو کشید پشت یکی از درختا و گفت:
- بزن بالا مانتوتو ...
با تعجب گفتم:
- چی؟!
- می گم مانتوتو بزن بالا ...
- واسه چی؟
- می خوام ببینم چیزی نشده باشه ...
- طوری نشده که آرتان بی خیال ...
دستامو با یه دستش محکم گرفت و خودش با یه حرکت مانتو و تی شرتمو زد بالا ... داشتم غش می کردم وقتی دستشو نوازش مانند کشید روی شکمم ... زمزمه کرد:
- قرمز شده ...
وای خدایا به دادم برس ... اینجا جاش نیست ... اینجا جاش نییییییسسسسستتتت! یهو قدرت اومد توی دستام دستشو پس زدم و مانتومو کشیدم پایین و دویدم به سمت جایی که بقیه بودن ... گونه هام داغ شده بود و این نشون می داد قرمز شدم ... نشستم کنار آتوسا و نفس عمیقی کشیدم ... آتوسا نگام کرد و گفت:
- چرا سرخ شدی؟!
- از بس دویدم خسته شدم ...
- بازیت حرف نداشت آبجی کوچیکه ...ولی خوشم می یاد تا می بینم هر چی هم زبل باشی شوهرت از تو زبل خان تره ...
غش غش خندید. منم خنده ام گرفت و دلم برای آرتانم لرزید ... چقدر خوب بود که توی همه چی اون از من سر تر بود ... این بهم لذت می داد ... بهم احساس غرور و اطمینان می داد ... ولی چه فایده اون که مال من نبود! آرتان هم برگشت ... لبخند رو لباش بود مطمئنم فهمیده بود من روی شکمم در حد مرگ حساسم! نشست کنار بابا و مشغول صحبت با بابا شد ... وقتی کنار آتوسا بودم خیالش از بابت من راحت بود ... بعد از اینکه بازی بچه ها تموم شد هر کس به سمتی رفت ولی بیشتر پسرها جمع شدن تا جوجه معروف سیزده به در رو درست کنن ... آرتان هم به جمعشون پیوست ... دراز کشیدم روی صندلی ( از این مدل صندلی ها بود که کنار استخرا می ذارن می شه روش دراز کشید ... با کلاسیم دیگه ... چه کنیم؟) و کلاه حصیری رو گذاشتم روی صورتم ... هنوز ار حرکت آرتان منگ بودم ... انگار اونم همینو می خواست که انرژی منو بگیره و بشونتم یه جا ...
یه کم که گذشت آتوسا صدا کرد:
- ترسا ...
تو همون حالت گفتم :
- هان؟
کلاهو از روی صورتم کشید و گفت:
- بشین می خوام باهات حرف بزنم ...
یه کم خودمو کشیدم بالا و گفتم:
- بگو ...
- این طرلان خیلی نازه ها ...
نگاهی به طرلان که کنار مامانش نشسته بود کردم و گفتم:
- آره خیلی ...
- به نیما می یاد ...
- واقعا!
- راستش نیما هر چی باهاش حرف می زنه زیر بار نمی ره ...
- خب ... معلومه! نمی تونه گذشته شو نادیده بگیره ...
- می شه آرتان باهاش حرف بزنه؟!
- که چی؟!
- آخه حرف آرتانو خیلی قبول داره ... تو بهش بگو در مورد نیما باهاش حرف بزنه راضیش کنه ... به خدا که این دو تا زوج محشری می شن ...
- نیما که چیزی به من نگفته ...
- نمی دونم چرا به تو نمی گه ولی به من می گه ...
- مطمئنه که می خواد با طرلان ازدواج کنه؟
- آره بابا ... از چشماش که پیداست ... هر وقت طرلانو می بینه چشاش پروژکتور می شه ... بعدشم چند بار اون موقع تا حالا دیدم که اجازه نمی ده هیچ کدوم از دوستاش به طرلان حتی نزدیک بشن ...
- امان از عشق ...
- عشق نیست ! آدم فقط یه بار عاشق می شه ... این دوست داشتنه ...
- و از عشق قشنگ تره ...
- تو ... عاشق آرتانی؟
چشمامو بستم و بدون رودبایستی گفتم:
- می میرم براش ...
دروغ چرا؟ آتوسا که از چیزی خبر نداشت ... بذار حداقل اون بدونه ... خندید و گفت:
- هیچ فکر نمی کردم خواهرم یه روزی عاشق یه مرد بشه ... از بس همیشه باهاشون بد بودی ...
- چون همیشه فکر می کردم مردا دیو دو سرن ... خوبی ازشون ندیده بودم ...
- آرتان خوبه؟
- ماهه ... خوب براش کمه ...
دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- خدا رو شکر که آبجی کوچیکم خوشبخت شد ...
اشک توی چشمام جمع شد ... چه خوشبختی؟ آتوسا تو از چیزی خبر نداری ... نمی دونی دلم پر از درده ... بعد از اینکه از این جا برم بدبخت ترین آدم دنیا می شم ... من بدون آرتان هیچی نیستم آتوسا ... هیچی! ولی لال شدم ... چی می تونستم بگم؟! همون بهتر که کسی از بدبختی من خبر نداشته باشه ... آرتان با سیخی به دست به ما نزدیک شد و گفت:
- به به ... دو تا خواهر دارین با هم توطئه می چینین ؟
با لبخند گفتم:
- آره داریم نقشه قتل تو و مانی رو طراحی می کنیم که از دستتون راحت بشیم ....
خندید و گفت:
- شما همینجوری ما رو کشتین .... دیگه نیازی به نقشه نیست ...
به دنبال این حرف تکه بالی از سیخش جدا کرد و گرفت سمت من .... گرفتم و گفتم:
- ممنون ... باز سیزده به در شد و بال دزدی پسرا شروع شد؟
با لبخند یه تیکه هم داد دست آتوسا و گفت:
- چی کار کنیم دیگه؟ باید یه جوری این شکمای گرسنه رو سیر کنیم ...
آتوسا خندید و من فقط نگاش کردم ... چقدر برام کاراش قشنگ بود ... اینکه یه سیخ بال برای من و آتوسا آورده و داره عین نی نی ها تیکه تیکه می کنه می ده دستمون ... چقدر محبت های آرتانو دوست داشتم ... سه تا بالی که به سیخ آویزون بود رو تموم و کمال داد به ما دو تا و ما هم میون شوخی و خنده خوردیم ... خودش یه تیکه هم نخورد ... گفتم:
- پس خودت؟
- من سر سفره می خورم ...
- ا زرنگ خان! می خواستی ما رو سیر کنی خودت بیشتر بخوری؟
خندید و گفت:
- نه ... شما اونجا هم باید بخورین ... آتوسا خانوم که بدنش الان نیاز داره ... توهم به خاطر اینکه خیلی انرژی صرف درس خوندن می کنی باید دو برابر من بخوری ...
با مارموذی گفتم:
- که چاق بشم؟ بعد طلاقم بدی بگی زن چاق دوست ندارم؟
انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم. نگاهی به آتوسا کرد که به ما خیره شده بود و گفت:
- کور بشی کچل بشی چاق بشی ... هر چی بشی مطمئن باش محاله دست از سرت بردارم عزیز دلم ... اینو توی گوشت فرو کن.
اینو گفت چشمکی زد و پاشد رفت. آه کشیدم ... کاش حرفاش واقعیت داشت.

آتوسا سقلمه ای زد توی پهلوم و گفت:- چه عاشق!!
لبخند تلخی تحویل آتوسا دادم و دوباره چشمامو بستم ... نمی خواستم دردمو از توی چشمام بخونه ... صدای پسرها که همه رو سر سفره دعوت می کردن باعث شد چشمامو باز کنم و همراه آتوسا بریم سر سفره ... آرتان اومد کنارم نشست و مشغول خوردن شدیم ... زیاد اشتها نداشتم ولی آرتان مدام ازم پذیرایی می کرد و هر چی هم اعتراض می کردم به گوشش فرو نمی رفت ... وادارم کرد دو تا سیخ جوجه رو کامل بخورم ... داشتم می ترکیدم ... ولی غذا خوردن آرتان اشتهامو باز می کرد ... با لذت پنج تا سیخ جوجه رو خورد ... اون هیکل باید هم یه جوری پر می شد ... بعد از ناهار و جمع شدن سفره همه دوباره مشغول خنده و بزن و بکوب شدن ... نیما به یکی از دوستاش گفت:
- شروین ... بدو ...
شروین با حالت خنده داری بلند شد و دوید. همه دخترا و پسرا زدن زیر خنده. نیما رفت دنبالش زد پس گردنش و گفت:
- خودتو لوس نکن ...
شروین هم خندید و رفت به سمت یکی از ماشینا ... مونده بودم اینا منظورشون چیه؟! وقتی با گیتارش برگشت تازه فهمیدم قضیه چیه! شروین نشست وسط و همه دورش حلقه زدیم ... دستی روی سیمای گیتارش کشید و گفت:
- چی بخونم؟!
نیما:
- هر چی عشقته ... فقط زیادی عاشقانه نخون که بد می شه ...
- عشقش به عاشقانه اشه ...
دخترا تایید کردن و هر کی یه چیزی گفت.
آخر سر شروین دستاشو بالا گرفت و گفت:
- خب بسه قال نکنین ... هر چی آهنگ خزه دارین پیشنهاد می دین ... خودم می دونم باید چی بخونم ...
اینو گفت و دستاشو کشید روی سیمها ... آهنگی که می زد برام آشنا بود ... وقتی شروع کرد به خوندن تازه فهمیدم آهنگ کیه :
- چراغا را خاموش کن
هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی
چشمی که گریه کرده
چراغا رو خاموش کن
سرگرم گریه باشم
می خوام به روم نیارم
باید ازت جدا شم
فکر نبودن تو
دنیامو می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
از شرم اشکای من
رفتی چرا یه گوشه؟
ازم خجالت نکش
چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم
باهام یه کم رفیقه
یه خورده دیر تر برو
فقط یه چند دقیقه
فکر نبودن تو
دنیامو می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
چه شعری هم خوند لامصب ... آرتان بهم نزدیک شده و دستمو گرفت توی دستاش ... بی اراده سرمو گذاشتم روی شونه اش ... قربون کلامت رضا جون ... آهنگت درد دل منه ... یعنی می شه آرتانم پیش خودش بگه اینا حرفای دلشه؟! دست آرتان پیچید دور شونه ام ... وقتی آهنگ تموم شد همه جیغ و داد راه انداختن و با هم گفتن:
- دوباره دوباره ...
شروین بلند شد و در حالی که با ریتم دست بقیه قر می داد با ناز و عشوه زنونه گفت:
- دیگه نگین دوباره ... مزه اش به اون یه باره ...
همه خندیدن و آهنگای دیگه درخواست دادن ... ولی من دیگه حواسم به هیچی نبودم ... صورتم کشیده می شد روی دست آرتان که کنار شونه ام بود موهای مشکی دستش صورتمو نوازش می کردن ... جالب بود ... حتی به دستبند چرمی که توی دستاش بود حسادت می کردم ... حلقه اش هم جز لاینفک دستش شده بود ... هیچ وقت ندیده بودم از دستش درش بیاره .... حلقه خودمم توی دستم بود ... کاش این حلقه ها همیشه می موندن توی دستامون ... کاش..


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت: 23:21
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی