close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 22

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 62
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 403
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,641
    بازدید سال بازدید سال : 6,612
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,174

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 22

قسمت 22

نظرم بدین

بعد از خوردن ناهار نیلی جون و سوره میزو جمع کردن و نذاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم وقتی هم که اصرار کردم دست منو گرفت توی یکی از دستاش دست آرتانو هم گرفت توی اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان ... نمی دونستم قصدش چیه ... در اتاق آرتانو باز کرد ما دو تا رو هل داد توی اتاق و در حالی که در اتاقو می بست گفت:- برین یه کم استراحت کنین ... واسه عصرونه صداتون می کنم ....
اینو گفت و درو بست ... اه اه همینو کم داشتم ... یه اتاق خالی ... من و آرتان ... یه تخت دو نفره .... آرتان با خونسردی نشست لب تخت و در حالی که ساعت مچیشو که همون ساعتی بود که من براش خریده بودم رو ازدستش باز می کرد گفت:
- خدا خیرش بده نیلی جونو ... خیلی خسته بودم ...
راستش منم خیلی خوابم می یومد ... زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم خیلی خونسردانه از لب تخت بلند شد رفت سر کمد و برای خودش لباس راحتی در آورد ... پشتشو کرد به من تا لباسشو عوض کنه ... منم از موقعیت استفاده کرده سریع شیرجه زدم توی تخت و لحافو کشیدم روی خودم .... چشمامو هم بستم ... برام مهم نبود که آرتان هم بخوابه کنارم ... صدای نچ نچی که شنیدم چشمامو باز کردم. آرتان کنار تخت دست به کمر ایستاده بود و زل زده بود به من. منم زل زدم توی چشماشو و گفتم:
- هان چیه؟
لبخندی زد و نشست لب تخت و گفت:
- هیچی ...
زدم به دنده بی خیالی و دوباره چشمامو بستم. دیدم صدای خنده اش می یاد ... با حرص چشم باز کردم و نگاش کردم. دراز کشیده بود دستشو به صورت قائم گذاشته بود روی پیشونیش و همینطور که زل زده بود به سقف داشت می خندید. غرغر کردم:
- چته تو؟ چرا می خندی؟!
- خندیدنم توی مملکت شما مالیات داره؟
- نخیر بفرما بخند .. ولی حواست باشه به من نخندی که بد می بینی ...
انگشتمو به نشونه تهدید گرفته بودم سمتش و تکون می دادم. یهو چرخید به سمت من دستشو گذاشت زیر سرش و با اون یکی دستش دست منو توی هوا گرفت. دستمو کشیدم و گفتم:
- ا دستو ول کن ...
دستمو محکم گرفته بود و نمی ذاشت عقب بکشمش ... با همون لبخند کج گوشه لبش گفت:
- دوست دارم به زنم بخندم ... مشکلیه؟
- می تونم بپرسم چیه من خنده داره؟
لبخندش عمیق تر شد ... دستمو ول کرد و گفت:
- بگیر بخواب ...
- وا! من که داشتم می خوابیدم ...
پرو پرو پشتمو کردم بهش و چشمامو بستم. برام عجیب بود که آرتان اینقدر راحت می تونه کنار من بخوابه و هیچ خطایی ازش سر نزنه ... عجب آدمی بود این آرتان! توی همین فکرا بودم که چشمام سنگین شد و خوابم برد ...
وقتی چشم باز کردم حس کردم توی یه جا گیر افتادم ... نه دستامو می تونستم تکون بدم نه پاهامو ... چشمامو کامل باز کردم و یه تکون به خودم دادم که بفهمم چرا اینجوری شدم ... یا باب الحوائج! آرتان پشت سرم خوابیده بود و دستاشو دور بدنم حلقه کرده بود پاهاشم انداخته روی پاهام ... یه لحظه با دیدن این حالت نزدیک بود سکته کنم! ولی کم کم آروم شدم ... من و آرتان توی بغل هم! چی از این بهتر؟ یکی از دستامو گذاشتم روی دستاش و اون یکی رو هم گذاشتم روی پاش ... چه حس خوبی داشتم .... اصلا ناراحت نبودم که چرا اینکارو کرده ... دوست داشم توی همین حالت بمونم. به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت نزدیک چهار بود ... وقت داشتیم پس می تونستم از این موقعیت استفاده کنم. آرتان کی منو بغل کرده بود که نفهمیده بودم؟! بدجنس! چشمامو دوباره بستم ولی دیگه خوابم نمی برد ... بوی آرتان ... داغی نفساش روی گردنم ... اجازه خواب رو دیگه بهم نمی دادن ... نمی دونم چقدر گذشته بود که کسی به در ضربه زد و به دنبالش صدای نیلی جون بلند شد:
- آرتان مامان ... ترسا ...
آرتان تکانی خورد و حلقه دستاش دور من تنگ تر شد. خواستم جواب نیلی جون رو بدم که صدای آرتان بلند شد:
- می یایم الان مامان ...
پس بیدار بود!!! عجب! سعی کردم خودمو به خواب بزنم که فکر کنه چیزی نفهمیدم. یه کم که گذاشت دستاشو باز کرد . پاهاشم از روی پاهام برداشت و از تکون خوردن تخت فهمیدم که داره از روی تخت بلند می شه. از صدای خش خش معلوم بود که داره لباس عوض می کنه. لباسشو که عوض کرد آروم گفت:
- تری ...
جونم؟!!! تری؟!!!! چه مخفف کرد منو! تا حالا کسی اسممو مخفف صدا نکرده بود. لبخندی نشست گوشه لبم ... همه چیز این بشر برای من خاص بود! تکونی خوردم و لای یکی از چشمامو باز کردم ولی اونقدر کم که فقط بتونم ببینمش و اون منو نبینه. پایین تخت ایستاده بود و در حالی که داشت ساعتشو می بست به مچ دستش دوباره صدام کرد:
- ترسا پاشو ... کم کم باید بریم خونه تون ...
دکمه های پیراهنش باز بود و پیراهنش هم افتاده بود روی شلوارش ... بعد از بستن ساعتش مشغول بسته دکمه هاش شد و دوباره گفت:
- تری بیدار نشی می یام قلقلکت می دما ... تو که اینقدر خوابت سنگین نبود...
داشت خنده ام می گرفت. پیراهنش رو تند تند کرد توی شلوارش و اومد نشست لب تخت. از ترس اینکه قلقلکم بده سریع چشمامو باز کردم و نشستم. با دیدین حالت من خنده اش گرفت و گفت:
- سلام عرض شد بانو ...
- سلام ... ساعت چنده؟
- مگه ساعت نداری؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
- خسیس ... نخواستم ...
از لب تخت بلند شد و گفت:
- پاشو تا عصرونه مامانو بخوریم و بریم طول می کشه ... نمی خوام بابات ناراحت بشن ...
این اخلاقشو خیلی دوست داشتم ... به شدت مقید احترام به بزرگترا بود ... حتی چند باری از عزیز شنیده بودم که قبل از رفتن به مطبش رفته و بهشون سر زده. رفت سمت در ... درو باز کرد و نگاهی به سمت من انداخت:
- نمی یای؟!
بلند شدم و همراه هم از اتاق رفتیم بیرون.

عصرونه رو کنار نیلی جون و پدر جون خوردیم و بعد از اینکه پدر جون عیدی هامونو که نفری چند تا تراول تا نخورده بود بهمون داد و آرتانو نمی دونم ولی منو کلی شاد کرد از خونه شون اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونه ما ... آرتان اصلا به روی خودش نمی آورد که منو بغل کرده منم چیزی نگفتم ... داشتم با ضبط ماشین ور می رفتم و دنبال یه آهنگ قشنگ می گشتم که آرتان دستمو پس زد و خودش با ریموت ضبط چند تا آلبوم و ترک رو عقب جلو کرد تا به آهنگ مورد نظرش رسید ... ای خدا! بازم قرار نبود! زیر چشمی نگاش کردم خونسردانه داشت رانندگیشو می کرد ... کاش می شد ازش بپرسم چرا تب این آهنگ تو رو گرفته ول نمی کنه ... چی توی آهنگه که تو اینقدر دوسش داری ... ولی لال شدم ... آرتان یه چیزی می خواست با این کاراش به من بگه ولی من دلم نمی خواست پیش پیش قضاوت کنم. پیش خودم تصور کردم که الان دستمو می برم جلو ضبطو خاموش می کنم و می گم:- آرتان ... چی قرار نبود؟ آیا واقعا تو به خاطر من چشمات خیس شده؟ آیا واقعا هر چیزی که نباید می شده الان شده؟ آرتان اگه منو دوست داری بهم بگو ...
بعد آرتان یه ذره عاقل اندر سفیهانه نگام می کنه و می گه:
- فکر نمی کردم اینقدر بی جنبه باشی ... از یه آهنگ معمولی چه برداشتایی پیش خودت کردی ... وقتشه یه کم بزرگ شی ترسا ... از اولم بهت گفتم تو دختری نیستی که من بتونم عاشقش بشم!
وای که اون موقع ممکن بود هر بلایی سر خودم بیارم ... مثلا درو باز کنم بپرم پایین .... یا جیغ بکشم و بزنم زیر گریه ... شایدم آرتان با گازهام تیکه پاره می کردم بعدم خودمو می انداختم جلوی یکی از ماشینا ... از فکرای خودم خنده ام گرفت و بی صدا خندیدم. آهنگ تموم شد ... آرتان دوباره زد از اول بخونه ... گیر داده بودااااا ... جلوی در خونه ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم. سرمو انداختم زیر داشتم می رفتم به سمت خونه که آرتان دستمو گرفت و گفت:
- کجا؟! با هم باید بریم ...
دو تایی باهم رفتیم و زنگو زدیم ... در باز شد دست تو دست هم رفتیم تو ... عزیز و بابا و اومدن استقبالمون ... آرتان با دیدن بابا دست منو ول کرد ... شاید یه احترامی بود به بابا ... فراغ بال پریدم توی بغل عزیز و گونه های چروکیده اشو بوسیدم ... چقدر دوسش داشتم فقط خدا می دونست. بعد از عزیز رفتم توی بغل بابا و بوسیدمش ... جدیدا هی براش دلتنگ می شدم ... بعد از تبریکات عید چهارتایی رفتیم تو که دیدم آتوسا و مانی هم هستن. با خنده گفتم:
- به به ... جمعتون جمعه ... فقط گلتون کمه ها ...
خندیدن و مانی تایید کرد. من نشستم کنار آتوسا آرتان هم نشست کنار مانی ... بابا و عزیز هم به جمعمون پیوستن و حسابی بحث گل انداخت ... داشتیم از هر دری حرف می زدیم که یهو آتوسا یواشکی گفت:
- ترسا طرلان کیه ؟
- هان؟!!!
- چرا تعجب کردی؟!
- دختر خاله آرتانه ... تو طرلان رو از کجا می شناسی؟
با لبخندی موذیانه گفت:
- ماجراها داره ...
- چی شده؟
- نیما ...
- خب ...
- تهمینه جون امروز که رفتیم اونجا برام تعریف کرد که نیما داشته با گوشیش با دختری به اسم طرلان حرف می زده ... گویا دختره سر یه سری مسائل داشته نیما رو پس می زده و نیما هم می خواسته هر طور شده قانعش کنه. تهمینه جون که بعد از جریان تو خیلی نگران نیما بود دلش طاقت نمی یاره و تا تماس نیما تموم می شه می ره توی اتاقش و ازش می خواد که بگه طرلان کیه ... نیما هم فقط می گه توی تولد تو باهاش آشنا شده ولی دیگه آمار خاصی نمی ده.
- عجب! نیمای آب زیر کاه ... شماره طرلان رو از کجا آورده؟ فکر نکنم طرلان بهش پا بده ...
- وا! دلشم بخواد ... مگه نیما چی کم داره ؟
- ببین آتوسا ... طرلان مشکلات زیادی داشته ... می ترسم تهمینه جون وقتی می فهمه حرفایی بزنه که دلش بشکنه ... من نگران این رابطه ام ... باید حتما با نیما حرف بزنی ...
- چه مشکلی؟ چی شده مگه؟ چرا من بگم؟ خودت بگو!
- گوش کن یه دقیقه ...
و تند تند شمه ای از اون چیزی که می دونستم رو برای آتوسا تعریف کردم. تا حرفام تموم شد آتوسا با حیرت آهی کشید و گفت:
- آخی حیوونی ...
- حالا آتوسا تو برو اینا رو برای نیما بگو که یه وقت خدایی نکرده وقتی شنید یهو جا نزنه ... بعدشم اول مامانش رو راضی کنه بعد بره سراغ طرلان ... آرتان تازه طرلان رو به زندگی عادی برگردونده ها ...
- چرا خودت بهش نمی گی ... تو که با نیما صمیمی تری ...
چی باید می گفتم؟ می گفتم آرتان رو نیما حساسه سرمو می ذاره لای گیوتین؟ سرمو تکون دادم و گفتم:
- تو زودتر از من می بینیش ... بعدم من دوست ندارم خبر بد بهش بدم ... شاید ناراحت بشه.
آتوسا قانع شد و گفت:
- خلی خب خودم بهش می گم ...
بحثو عوض کردم و گفتم:
- آتوسا زود باش این جینگیل خاله رو به دنیا بیار دیگه ... دلم آب شد
به دنبال این حرف دستمو گذاشتم روی شکمش ... دستشو گذاشت روی دست من و گفت:
- سه چهار ماه دیگه باید بصبری عزیزم ... ببینم خودت نمی خوای منو خاله کنی؟
خواستم یه چیزی بگم که متوجه سکوت جمع شدم ... انگار این حرف آتوسا حرف دل همه بود که زل زده بودن به من. به آرتان نگاه کردم ... انگار عصبی بود ... اخماش شدید تو هم بود ... خب بابا! چته حالا؟ انگار چی بهش گفتن که اینقدر بهش برخورده ... دلت هم بخواد که من مامان بچه ات باشم ... به دست آتوسا ضربه ای زدم و گفتم:
- یه حساب سر انگشتی که بکنی می بینی تازه نزدیک شش ماهه که عروسی کردم ... فکر کنم یه کم زود باشه ... نیست؟!
خندید و گفت:
- از الان که بهت بگم شاید تا سه سال دیگه به خودت بنجنبی ...
دوباره به آرتان نگاه کردم. سرشو انداخته بود زیر و هنوزم اخماش در هم بود. کاش می شد برم ازش بپرسم چه مرگته؟ وای نه دلم نمی یاد بهش بگم چه مرگته! فقط بپرسم چته؟! چرا اخم کردی ... ناراحت شدی از اینکه همه ازمون بچه می خوان؟ ناراحت نشو ... وقتی من برم همه چیز براشون مشخص می شه. بی اختیار بغض گلومو گرفت ... کاش آرتان هم مثل من فکر می کرد. کاش می شد فقط برای یه لحظه برم توی ذهنش یه چرخی بزنم و بیام بیرون ... کاش به قول سهراب مردم دانه های دلشون پیدا بود ... عین انار ... کاش آرتان اینقدر مرموز نبود ... ولی از حق نگذریم ... دیوونه این مرموز بودنش بودم.
شامو توی جمع خونواده خودم خوردیم و بعد از شام هم ما و هم آتوسا اینا پا شدیم که دیگه بریم خونه مون ... بابا هم بهمون عیدی داد و من دیگه خیلی خوش به حالم شد ... بعد از خداحافظی از مامان اینا و ماینا اینا سوار ماشینا شدیم ... آرتان بوقی برای مانی زد و راه افتاد. هنوز چیزی از خونه فاصله نگرفته بودیم که داد آرتان هوا رفت:
- تو چرا به خواهرت نمی گی؟
با تعجب گفتم:
- هان؟
- ترسا ... من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم ...
- چی می گی آرتان؟ من متوجه نمی شم ...
- ببین ترسا خواهش می کنم ازت قضیه رفتنت رو به خواهرت بگو ...
داشتم کم کم عصبی می شدم ... با خشم گفتم:
- خودت چرا به نیلی جون نمی گی؟ چرا بهش نمی گی این عروس براش موندنی نیست؟ چرا نمی گی نباید از من نوه اشو بخواد ...
آرتان با کلافگی نگام کرد. انگار می خواست داد بزنه ... ماشینو کشید کنار خیابون و نگه داشت ... پرید پایین ... می دیدمش که چطور با کلافگی دست می کشه توی موهاش ... این کار آرومش می کرد ... تا حالا چند بار اینکارو کرده بود ... تا عصبی می شد می پرید از ماشین بیرون ... انگار نیاز به هوای آزاد پیدا می کرد. یه ربعی دور و اطراف ماشین قدم زد. معلوم نبود چشه! خب لامصب اگه حرفی داری بیا بگو ... اگه هم نه که پس اینهمه بهم ریختنت واسه چیه؟ یه کم دیگه که گذشت اومد سوار شد و راه افتاد. آروم تر شده بود از چهره اش هم مشخص بود ... داشتم پوست لبمو می جویدم که گوشیم زنگ زد. از توی کیف درش آوردم شبنم بود ... نگاه آرتان هم روی صفحه گوشیم بود ... فکر کنم اسم شبنم رو دید که با بیخیالی نگاشو دزدید ... خوب شد حالا توی این موقعیت نیما بهم زنگ نزد! وگرنه گوشیو پرت می کرد از شیشه برون. حوصله نداشتم ولی جواب دادم:
- الو ...
- ای خره دلم واسه هان گفتنت تنگ شده ...
خنده ام گرفت و گفتم:
- هان؟
- هان و درد به گورت ...
- ا بیشعور!
غش غش خندید و گفت:
- ترسا دستم به شلوارت به دادم برس ...
- چی شده باز؟ مشاور کم آوردی ...
- بدجور ...
- اردلان باز چه خاکی تو سر من کرده؟
- از کجا فهمیدی اردلانه؟
- آخه تو فقط واسه اردلان اینجوری به بال بال زدن می افتی ... این که دیگه فکر کردن نداره.
خندید و گفت:
- ترسا تا همین الان خونه مادربزرگم بودیم طبق معمول محل سگ بهش نذاشتم ولی اون برعکس همیشه انگار خیلی کلافه بود. حتی وقتی مادربزرگم می خواست سینی چایی رو دور بگردونه ازش گرفت که یعنی کمکش کنه ولی اول از همه آورد سینی رو طرف من ...
- به به! خب ...
- منم بدون اینکه نگاش کنم گفتم نمی خورم ...
زدم زیر خنده و گفتم:
- بابا ایولا داری ...
قیافه آرتان خیلی بامزه شده بود پیدا بود می خواد سر از حرفامون دربیاره به خصوص که اسم جدیدی بین حرفام شنیده بود ... بیچاره اردلان ... الان آرتان تو ذهنش گورشو هم کنده با دستای خودش ... از عمد صدای گوشیمو بلندتر کردم تا صدای شبنمو با اون گوشای تیز شده اش بشنوه ... گفت:
- حالا اینا همه اش به جهنم ... الان تازه اومدیم خونه مون داشتم لباسامو عوض می کردم که برام اس ام اس اومد ... هنوزم باورم نمی شه ترسا .... اردلان بووووووووووووود ...
گوشیو گرفتم اونطرف ... همچین جیغ کشید که پرده گوشم یه بندری زد برای خودش ... جیغش که تموم شد گفتم:
- اولا که کرم کردی بوزینه! دوما من مطمئن بودم این روز می رسه ...
- حالا چه خاکی بریزم توی سرم ...
- خاک لازم نیست بریزی تو سرت ... یه آجر بزن تو سرت بلکه عقلت بیاد سر جاش ...
- یعنی چی؟
- یعنی خبر مرگ من! خب معلومه الان باید چی کار کنی دیگه ...
- من نمی فهمم منظورتو ... ببین این به من اس ام اس داده فردا باید ببینمت ... حتما!
- بگو گذاشتم برات!
- هان؟
- شبنمممممم خنگ شدی؟ خب بهش بگو کار دارم نمی تونم بیام ... اصلا تو با من چی کار داری؟
- وا! من اینقدر تو سرم زدم اردلان برگرده حالا که برگشته براش طاقچه بالا بذارم ...
- خب واسه همین می گم خنگی دیگه ... تو اگه الان جوابشو بدی و خیلی راحت هم باهاش قرار بذاری براش تبدیل می شی به یه آدم راحت الوصول ... ولی اگه برای راضی کردن تو به آب و آتیش بزنه اونوقت قدر تو رو می دونه ... آدم اگه یه چیزیو راحت به دست بیاره زود هم از دستش می ده براش هم اهمیتی نداره ولی اگه به سختی به دستش بیاره اونوقت برای نگه داشتنش از جون مایه می ذاره ....
یه کم سکوت کرد و بعدش گفت:
- آره حق با توئه ... باشه همینو می گم ...
- باریکلا برو ببینم چی کار می کنی ... ولی خودمونیما ... این پسرخاله تو هم عجیب سفته ها! بعد از هفت ماه تازه خودشو یه ذره ول کرد ...
- بد چیزیه ... بدجور مغروره ...
- توام غرورشو گرفتی که راضی شد دوباره بیاد جلو ...
- ترسا خیلی ازت ممنون ...
- خب دیگه برو ... واژه های عجیب غریب هم به کار نبر ... من عادت کردم از تو و بنفشه فقط فحش بشنوم.
غش غش خندید و گفت:
- از بس دوستت داریم خره ...
- آره معلومه ... برو جواب اس ام اسشو بده دیر شد.
- باشه باشه فعلا خداحافظ
- خداحافظ.
داشتم به شبنم هم حسودی می کردم. اونم به عشقش رسید ... خوش به حالش! کاش منم می تونستم آرتانو واسه همیشه داشته باشم .
صدای آرتان منو از توی فکر بیرون کشید:
- مشاوره می دی به دوستات ؟
نگاش کردم و گفتم:
- ایرادی داره؟!
- نه ... راحت باش ... ولی یه چیزی نگو که بعد برات دردسر بشه ...
- نخیر حواسم هست ...
- انشالله ...
ماشینو جلوی در پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم ... از فردا دوباره زندگی یکنواخت و خسته کننده من شروع می شد. کلاس زبانمم پنج روز اول عید تعطیل بود و باید از صبح تا شب فقط درس می خوندم. حالا خوبه همه اشو یه بار خونده بودم و فقط داشتم یه جورایی دوره می کردم. ولی کمکای آرتان فوق العاده بود! نکاتی رو بهم می گفت که واقعا ریز و خیلی خیلی مهم بودن. خودم می دونستم اگه تا دم کنکور همینجور ادامه بدم یه چیزی می شم. ولی قبول شدنم بدون داشتن آرتان چه فایده ای داشت؟ ترجیح می دادم برم که دیگه هیچ کدوم از جاهایی که منو یاد آرتان می انداختن رو نبینم. دو تایی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا. آرتان خمیازه می کشید و معلوم بود خسته است. تا رفتیم توی خونه بدون اینکه کلمه ای حرف به من بزنه سرشو زیر انداخت و رفت توی اتاقش در اتاقو هم بست. شونه ای بالا انداختم و منم رفتم توی اتاقم ... ترجیح می دادم بخوابم ... لباسامو عوض کردم ... نگاهی به عکسام انداختم و رفتم توی تختم... خیلی خسته بودم ... اینقدر که دیگه جونی برای فکر کردن نداشتم. چشمامو بستم و به خواب فرو رفتم.
- چه عید مسخره ای!
این جمله رو به خودم با صدای بلند گفتم. بعد از روز اول که رفتم مهمونی دیگه توی خونه حبس بودم ... جواب تلفنای همه رو هم آرتان می داد و اجازه نمی داد هیچکس بیاد خونه مون مهمونی ... حالا همه می دونستن من دارم برای کنکور می خونم ولی هیچکس از رفتنم خبر نداشت. آرتان روز به روز داشت بداخلاق تر می شد و دیگه از اون نرم خویی خبری نبود ... همه اش غر می زد به درس خوندنم ایراد می گرفت زیاد از حد سختگیر شده بود ... امروز روز دوازده فروردین بود ... آرتان در کمال بی رحمی بهم گفت فردا برای سیزده بدر جایی نمی ریم الان هم رفته بود توی اتاقش داشت طبق معمول قرار نبود رو گوش می کرد منم که کارم شده بود طی کردن مسیر اتاق مطالعه ام و آشپزخونه و دستشویی ... خسته شده بودم دلم می خواست داد بزنم. یازده روز بود که کارم شده بود درس خوندن ... دیگه مغزم کشش نداشت. دوست داشتم گریه کنم ... باید از خونه می رفتم بیرون وگرنه می مردم. نشستم روی کاناپه و بی اختیار زدم زیر گریه ... حالا گریه نکن کی گریه بکن... صدام اونقدر بلند بود که از صدای زمزمه های آهنگ اتاق آرتان رد بشه و به گوشش برسه ... یهو در اتاق آرتان باز شد و پرید بیرون ... من عین روزی که مامانم مرده بود داشتم زار می زدم. آرتان دوید سمت من نشست کنارم روی کاناپه بازوهای منو به نرمی گرفت توی دستاش انگار می ترسید با کوچیک ترین فشاری دوباره کبود بشه. با نگرانی گفت:
- ترسا ... ترسا چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ کسی زنگ زد؟ کسی حرفی بهت زد؟
سرمو به نشونه نفی تکون دادم. شونه هامو تکون داد و گفت:
- پس چته؟ چته عزیزم؟ چرا داری گریه می کنی؟ حرف بزن ترساااااا
آب دهنمو قورت دادم تا هق هقم قطع بشه و بتونم بگم چه مرگمه ...
- من ... من حوص ... حوصله ام سر رفته ...
آرتان صورتمو گرفت بین دستاش و زل زد توی چشمام:
- همین؟!!!
دوباره گریه ام شدت گرفت و سرمو بردم بالا و پایین ... یهو آرتان زد زیر خنده ... منو کشید توی بغلش و با لحن کشداری گفت:
- عزییییییززززممممم
سرمو گذاشتم روی شونه اش و به گریه ام ادامه دادم. موهامو نوازش کرد و در گوشم گفت:
- عزیزم ... خسته شدی؟ درس خسته ات کرده؟ عوضش نتیجه خوبی می بینی از این خستگی ... باور کن من صلاحتو می خوام ...
- نمی خوام دیگه درس بخونم ... یازده روزه پامو از خونه نذاشتم بیرون ...
با همون لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:
- حق با توئه ... یه کم زیاده روی کردیم ... قول می دم برات یه برنامه خوب بچینم که خستگیت در بره و دوباره انرژیت برگرده ...
داشتم نگاش می کردم که تلفن زنگ زد. آرتان دست نوازشی به گونه من کشید و از جاش بلند شد. رفت سمت تلفن و جواب داد:
- الو ...
- سلام آتوسا خانوم خیلی ممنون شما خوبین ... مانی خوبه؟
- بله بله هست ... گوشی خدمتتون ... سلامت باشین ...
گوشیو گرفت به سمت من و گفت:
- ترسا ... پاشو خواهرته ...
از جا بلند شدم. اشکامو پاک کردم و گوشیو گرفتم:
- سلام
- سلام خواهری .... خوبی؟
- مرسی ... تو خوبی ... نی نی خوبه؟ مانی چطوره؟
- هممون خوبیم ... ترسا جونم فردا چی کاره این؟
سعی کردم بخندم:
- هیچ کاره ...
- خب پس برنامه خاصی ندارین ...
- نه ..
- چه خوب! فردا همه باغ بابای مانی دعوتیم ... باید شما هم بیاین خوش می گذره ....
با ذوق گفتم:
- باغ بابای مانی؟!!!
عاشقش بودم ... پارسال هم برای سیزده بدر رفتیم اونجا و حسابی خوش گذشت. باغ خوشگلی بود ... آتوسا گفت:
- آره می دونستم دوسش داری ... برای همینم زنگ زدم بهت ... ولی یه کار دیگه هم باید بکنی ...
- چی؟
- اولا که من با نیما حرف زدم ... اونم خوب به حرفام گوش کرد و بعدم گفت همه اشو می دونه ... گویا خود طرلان براش گفته بود و برای همینم راضی نشده بوده با نیما رابطه ای داشته باشه ... نیما هم در این مورد با تهمینه جون حرف زده ... وقتی هم تهمینه جون خواسته مخالفت کنه نیما گفته ببین مامان! منم دلم پیش کس دیگه ایه ... برام مهم نیست زنم هم یه گوشه از قلبش پیش شوهر و بچه مرحومش باشه ... همینطور که بعدا از اونم می خوام کاری به یه گوشه کوچولو از قلب من نداشته باشه ... منم دیگه پسر کاملی نمی تونم برای یه دختر باشم و خلاصه اینقدر تو گوشش خونده که راضی شده ... حالا تهمینه جون ازم خواسته به تو بگم بی زحمت خاله آرتانو هم دعوت کنی باغ ...
آه کشیدم ... آرتان گفته بود سیزده به در نمی ریم ...

آرتان وقتی قیافه پکر منو دید با دستش اشاره کرد چی شده؟ جلوی دهنی گوشیو گرفتم و گفتم:- آتوسا می گه فردا بریم باغ بابای مانی ... برای سیزده بدر ... ولی تو که ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- دوست داری بری؟
با تعجب گفتم:
- هان؟
از قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
- می گم دوست داری بری؟!
- معلومه که دوست دارم ... از خدامه!
- پس می ریم ...
دوست داشتم از شادی بمیرم ... زودی به آتوسا گفتم :
- باشه آتوسا می یایم به اونا هم زنگ می زنم اگه برنامه ای نداشتن می گم با ما بیان ...
- اوکی پس گوشیو بده دست آرتان تا با مانی هماهنگ کنه ...
گوشیو پرت کردم سمت آرتان و گفت:
- مانیه ...
آرتان گوشیو گرفت و مشغول صحبت با مانی شد. دیگه دست خودم نبود باید یه جوری خوشحالیمو خالی می کردم. ای خدا الهی قربونت برم که نذاشتی زیاد غصه بخورم ... پریدم سمت ضبط و روشنش کردم ... یه آهنگ شاد آوردم و همون وسط شروع کردم به رقصیدن ... حالا نرقص کی برقص ... نگام افتاد به آرتان با دهن باز داشت به من نگاه می کرد و در جواب مانی فقط می گفت:
- باشه ... نه ... آره ... حتماً
خنده ام گرفت. پشتمو کردم بهش و به قر دادنم ادامه دادم ... نمی دونم چقدر گذشته بود که یهو دستاش دور بدنم حلقه شد ... ثابت شدم. این کی گوشیو قطع کرد؟ کی اومد سمت من؟ منو برگردوند به سمت خودشو و توی گوشم گفت:
- همیشه وقتی خیلی خوشحال می شی اینجوری می رقصی؟
سعی کردم عادی باشم. گفتم:
- آره ... همیشه ...
- کیا این عکس العمل تو رو دیدن تا حالا ؟
باز داشت عجیب غریب می شد. با خنده گفتم:
- شبنم بنفشه آتوسا عزیز ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- توی مردا ...
بدجنس می خواست از زیر زبون من حرف بکشه. خاک بر سر من که بلد نبودم دروغ بگم. گفتم:
- بابام .... مانی ... بابای مانی ... نیما ...
فشار دستش دوبرابر شد. داشتم بین دستاش له می شدم ... عجیب بود که هیچ اقدامی برای بیرون کشیدن خودم انجام نمی دادم. اینقدر فشارم داد که کم مونده بود استخونام له بشه. یهو ولم کرد و با سرعت رفت سمت اتاقش ... این چش شده بود؟! همونجا سر جام ایستادم و با دست بدنمو نوازش کردم خیلی دردم گرفته بود ... دوباره انرژی گرفته بودم برای درس خوندن ... فکر فردا ذوق زده ام می کرد اونقدر که عکس العمل آرتان برام کمرنگ می شد ...
ساعت هفت صبح از صدای آنشرلی پریدم بالا ... گوشیو برداشتم با غیض صداشو خفه کردم و گفتم:
- من غلط کردم گفتم می خوام برم سیزده به در ...
خواستم دوباره بخوابم ولی دیگه خوابمم نمی برد. بلند شدم نشستم ... لجم گرفته بود. رفتم از اتاق بیرون ... صدای آب می یومد ... فکر کنم آرتان حموم بود. رفتم توی دستشویی و بعدش بساط صبحانه رو آماده کردم. داشتم توی سبد مخصوص پیک نیک وسایل مورد نیازمون رو می ذاشتم که آرتان اومد توی آشپزخونه و با قیافه ای داغون گفت:
- بیدار شدی؟
- پ نه پ ...
اومد وسط حرفم و با خنده گفت:
- خیلی خب ... فهمیدم سوالم بی مورد بود ... حاضری؟
- ساعت چند قرار داریم؟ نه من حاضر نیستم ...
- ساعت هشت ... می یان اینجا با هم می ریم ... بدو حاضر شو ...
تند تند صبحانه مو خوردم و رفتم توی اتاقم. یه تی شرت تنگ مشکی با یه شلوار جین سورمه ای پوشیدم مانتوی سفیدمو هم تنم کردم و روسری سفید و سورمه ایمو کشیدم روی سرم ... چشمامو سورمه زدم و از خیر بقیه اش گذشتم ... می دونستم نیما هم هست ... نمی خواستم آرتان حساس بشه. نیما؟!!! وای خاک تو سرم ... طرلانو یادم رفت بگم! کیفمو برداشتم رفتم بیرون و نالیدم:
- آرتاااااااااان ...
آرتان هم حاضر و آماده از اتاقش اومد بیرون ... یه شلوار گرمکن مشکی تنش بود با یه تی شرت مشکی ... قربونش برم که اینقدر خوش تیپ بود. نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:
- بله .... چیزی شده؟
- یه چیزی یادم رفت ...
- چی؟
باید به ارتان می گفتم؟!!! جهنم و ضرر ...
- آرتان ... دیروز آتوسا بهم گفت خونواده خاله تو هم دعوت کنم ... ولی یادم رفت! حالا فکر می کنن از عمد نگفتم.
سبد پیک نیکو از روی اپن برداشت و گفت:
- مانی هم به من گفت ... خودم دیروز بهشون گفتم ... می یان ...
- ای وای مرسییییییی ... کلی داشتم سکته می کردما ...
یه دفعه دم در وایساد ... برگشت به طرفم و گفت:
- برای این چیزای مسخره سکته کنی؟ بار آخرت بود از این حرفا زدیا ...
چنان اخماش در هم شده بود که ترسیدم و گفتم:
- باشه ...
امروز از اون روزایی بود که آرتان اخلاق نداشت و بد اخلاق شده بود ... خدایا خودمو به خودت می سپارم با این خوش اخلاق ... وسایل رو که گذاشتیم توی ماشین مانی اینا و خاله اش اینا هم اومدن و همه با هم راه افتادیم سمت باغ مانی اینا .


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت: 23:11
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی