close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 21

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 58
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 399
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,637
    بازدید سال بازدید سال : 6,608
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,170

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 21

قسمت21

تو رو خودا نظررررررر بدین

صبح ساعت شش که گوشیم زنگ زد دلم می خواست از زور عصبانیت جیغ بزنم. خیلی خوابم می یومد ... ولی چاره ای نبود ... بلند شدم نشستم و بالشمو محکم کوبیدم توی دیوار رو برو ... خورد توی عکس آرتان و افتاد روی زمین ... با نق نق بلند شدم و رفتم بیرون ... دوست داشتم سر و صدا کنم تا آرتان بلند بشه نمی خواستم من بیدار بشم اون بخوابه ... خنده ام گرفت و زیر لب به خودم فحش دادم:- بیشعور به اون بدبخت چی کار داری؟!رفتم توی دستشویی یه آبی به دست و صورتم زدم بعدم یه صبحونه مختصر خوردم و نشستم سر درسم ... همونایی که دیشب بهم درس داده بودو مرور کردم و تستاشو زدم ... غرق درس شده بودم و اصلا متوجه بیدار شدن آرتان نشدم:- صبح بخیر ...سرمو از روی کتاب بالا آوردم. توی چارچوب در ایستاده بود ... لبخندی زدم و گفتم:- صبح توام بخیر ... کی بیدار شدی؟خمیازه ای کشید و گفت:- همین الان ...تو کی بیدار شدی؟- ساعت شش ...- صبحونه خوردی؟- یه چیزایی خوردم ...- یه چیزایی یعنی چی؟!- یعنی یه قاضی نون و پنیر ...راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت:- پاشو بیا ببینم ...داد زدم:- کجا؟!اونم بلند گفت:- بیا ترسا ...به ناچار بلند شدم و رفتم بیرون. تند تند داشت میزو می چید. هر چی توی یخچال بود گذاشته بود روی میز ... دم آشپزخونه وایسادم و گفتم:- چه خبره آرتان؟!- بیا بشین ...و یکی از صندلی ها رو برام کنار کشید. مثل شاهزاده ها با کلی ژست نشستم پشت میز آرتان هم نشست کنارم و گفت:- برای اینکه ذهنت باز باشه و بتونی اینهمه وقت درس بخونی باید تغذیه ات کافی و مقوی باشه ... پس بخور ...شروع کردم به خوردن ... نون و پنیر که می خواستم بخورم به زور گردو می ذاشت لای لقمه ام ... نون و خامه و مربا که می خواستم بخورم عسل هم ضمیمیه اش می کرد. داشتم می ترکیدم ... نالیدم:- بسه آرتان مردم دیگه ...یه لیوان آب پرتغال طبیعی گرفت به طرفم و گفت:- اینم بخور و بدو سر درست ...لیوان آب پرتغالو گرفتم و لا جرعه نوشیدم ... آب پرتغال خیلی دوست داشتم. لیوانو گذاشتم روی میز و گفتم:- ظرفا رو بذار توی ظرفشویی ... من بیست تا تست دیگه دارم می زنم و می یام می شورم بعد می رم کلاس ...آرتان چپ چپ نگام کرد و گفت:- می شه شما فقط به فکر درستون باشین؟- خب ... آخه ...با تحکم گفت:- برو دختر خوب ...مظلومانه گردنمو براش کج کردم و برگشتم توی اتاق ... نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم تند تند تستارو زدم و پریدم توی اتاق خوابم ... عکسم روی دیوار چشمک می زد ... از کل عکسا فقط همین یکی روی دیوار مونده بود ... همینطور که سریع لباسامو عوض می کردم زیر لب گفتم:- ظهر که برگشتم باید حتما بقیه عکسا رو هم بزنم به دیوار همین اتاق ... حیف این همه پول که دادم!کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون .... آرتان هم دم در داشت کفشاشو می پوشید. با دیدن من گفت:- می ری کلاس؟!خنده ام گرفت و گفتم:- پ ن پ .... می رم چهارتا کتاب تست دیگه بخرم بیارم بذارم روی اینا ...لبخندی زد و گفت:- پس بجنب شیطون ...کفشامو پوشیدم و دو تایی زدیم از خونه بیرون. سوار آسانسور که شدیم به خودم توی آینه نگاه کردم ... جدیدا مد شده بود یه تیکه موی بلند از مقنعه می ذاشتن بیرون. یه تیکه از موهامو گرفتم و کشیدم بیرون .... قدش از اندازه مقنعه هم بلندتر بود ... آرتان داشت نگام می کرد. کارم که تموم شد برگشتم به طرفش و گفتم:- خوبه؟!دستشو آرود جلو ... مورو کرد تو و گفت:- چون می دونم جدی این کارو نکردی هیچی بهت نمی گم ...- وا! چرا کردیش تو؟ خوب بود که ...- شما الان باید سرتو تیغ بزنی بشینی پای درست ... در ضمن ... نگاش کردم. گفت:- وقتی مقنعه سرت می کنی و همه موهاتو می کنی تو ... خیلی نازتر می شی ... پس نیازی به این کارا نیست.تو دلم خربزه قاچ کردن. سرمو انداختم زیر که نفهمه ذوق مرگ شدم .... شیطونه می گفت همیشه براش مقنعه سر کنم ... آسانسور که ایستاد دو تایی رفتیم بیرون. رفتم سمت ماشین و گفتم:- خداحافظ آرتان ...منتظر بودم خونسردانه بگه ... خداحافظ! ولی در کمال تعجب صدام کرد:- ترسا ...کیفمو شوت کردم روی صندلی عقب و برگشتم به طرفش:- بله ...- یواش برو ...- باشه ...دوباره صدام کرد: - ترسا ...- بله ...- زود بیا خونه ...- باشه ...- ترسا ...دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ... غش غش خندیدم. چیه؟ می خوای بگی دوسم داری؟! خب بگو! چته بچه؟ چرا امروز اینجوری شدی ... تا دید می خندم لبخندی زد دستشو کرد توی موهاش و گفت:- هیچی برو خداحافظ ...سوار ماشینش شد و زودتر از من از پارکینگ رفت بیرون. چی شده بود که آرتان هی به من یم گفت مواظب خودم باشم؟! یه جایی خونده بودم که وقتی ه نفر زیادی عاشق یه نفر باشه بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم می گه مواظب خودت باش. به این افکار دخترونه خودم لبخند زدم. سوار شدم و رفتم به سمت کلاس ... واقعا فشار زیادی روم بود ... هم زبان ... هم درسای کنکور ... هم تست ... هم امتحان پایان ترم زبان ... کلاسم تازه تموم شده بود و داشتم سوار ماشین می شدم که گوشیم زنگ زد. همینطور که سوار می شدم گوشی رو هم جواب دادم. آتوسا بود ...- جانم خواهری؟!- ترسااااااااااااااااگوشیو گرفتم اونطرف. گوشام کر شد ... وقتی جیغ جیغش تموم شد دوباره گوشیو گذاشتم در گوشم و با تعجب گفتم:- چته؟!!!! کرم کردی!- این چه کاریه شوهرت کرده؟!!!! آبرومونو برده ...همینو کم داشتم! با حیرت گفتم:- هان؟!! شوهر من؟!!! چه کاری؟- خیر سرم امروز رفتم آتلیه که سفارش یه کار جدید بدم ... دیدم اصلا تحویلم نگرفت و خیلی هم عنقه .... طاقت نیاوردم ازش پرسیدم چیزی شده؟ اونم خیلی ناراحت برام تعریف کرد که آرتان دیروز رفته اونجا و مجبورش کرده همه فایل عکساتو از روی کامپیوترش پاک کنه ... تازه بعدم خودش چک کرده که مطمئن بشه دیگه عکسی نمونده ...دهنم اندازه غار باز مونده بود و نمی تونستم حرفی بزنم ... آتوسا دوباره گفت:- خله! این چرا همچین کرده؟ من دیگه روم نمی شه تو صورت یارو نگاه کنم ...- جدی می گی آتوسا؟!- نخیر ... شوخی می کنم ! آخه من الان حوصله شوخی دارم ...- آخه ... راستش ...- چی شده؟! - هیچی ... ولی آرتان خیلی بابت عکس سکسیا ناراحت شد ... - اینو که همون روز مهمونی فهمیدم ... دیدم همه عکساتو از در و دیوار برداشت آورد تو اتاق خوابتون ... فهمیدم غیرتی شده ولی فکر نمی کردم همچین کاری بکنه ... آخه مانی هم دوست نداره من عکس باز بزنم روی دیوار پذیرایی ولی دیگه با فایلای عکسا کار نداره ...- آرتان زیادی غیرتیه ...- می گم آبرومونو بردههههههههه- برو دیگه توام شلوغش نکن! طوری نشده که ... خب شوهر من اینجوریه . اونم که عکسشو گرفته چاپم کرده پولشم گرفته ... دیگه فایل عکسا به چه دردش می خورده؟- درسته ... ولی خیلی شاکی بود ...- ناراحت نباش اون عمرا مشتری هایی مثل من و تو رو از دست نمی ده ...- کجایی تو الان؟- کلاس بودم دارم می رم خونه ...- بیا پیش من ...- نه مرسی کار دارم خونه ...- خیلی خب ... سلام برسون ... بهشم بگو خیلی کارش بد بود می تونست از خودت بخواد این کارو بکنی خیلی هم محترمانه ... نه اینکه بره یارو رو قبضه روح کنه ...- باشه ... باشه ...بعد از اینکه قطع کردم سرمو گذاشتم روی فرمون. کار آرتان از نظرم اصلا زشت نبود. اصلا هم ناراحت نشدم. آهی کشیدم و گفتم:- آرتان ... چرا انقدر برات مهمم؟ این عشق نیست؟!رفتم توی خونه ... فکرم خیلی مشغول بود ... رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم بخورم ... باید ناهار می خوردم تا بتونم دوباره بشینم درس بخونم ... انگار نه انگار که دو روز دیگه عید بود ... حالا خوبه لباسامو خریده بودم ... ولی حال و هوای عید زیاد توی خونه به چشم نمی خورد. آرتان هنوز داشت می رفت سر کار منم که گم شده بودم توی کلاس و درس ... همه ظرفای صبحونه توی ظرفشویی بود. غر غر کردم:- صبح همچین به من می گه تو به فکر درست باش که گفتم الان همه ظرفارو می شوره! خب اینا که الان کپک می زنه ... مایه لازانیا داشتم ... یه کم لازیانیا درست کردم و گذاشتم توی فر. دستکشامو دستم کردم و رفتم وایسادم سر ظرفشویی ... مایع ظرفشویی رو که برداشتم صدای زنگ خونه اومد ... با تعجب دستکش ها رو در آوردم و رفتم سمت در ... یعنی کی بود؟! آرتان که کلید داشت ... از چشمی که نگاه کردم با دیدن یه مرد مسن بیشتر تعجب کردم. یه روسری سرم کردم و درو باز کردم:- بله ...- خانوم تهرانی؟!خانوم تهرانی! اومدم بگم نه ... یهو یادم اومد فامیل آرتان تهرانیه. نیشم باز شد و گفتم:- بله بفرمایید ...چه لذتی داشت که با فامیل آرتان منو صدا کنن! مرده خم شد از جلوی پاش یه جعبه برداشت و گفت:- دخترم اینو آقاتون سفارش داده ... اومدم براتون نصبش کنم ...با تعجب نگاهی به کارتون کردم و گفتم:- این چیه؟!- ماشین ظرف شویی ...چشام چهار تا شد. یارو که نگاه متعجب منو دید گفت:- می شه بیام تو یا نه؟رفتم از جلوی در کنار ولی نتونستم حرفی بزنم. یارو یالا گویان اومد تو و یه راست رفت سمت آشپزخونه ... وایساده بودم یه گوشه و مثل خلا نگاش می کردم. آرتان ... آرتان کاش اینجا بودی ... به خدا غرورو می ذاشتم کنار می پریدم تو بغلت یه ماچ سفتت می کردم. آخه گل پسر! تو چرا اینقدر ماهی؟!!!! منو باش که داشتم غیبتتو می کردم. صدای گوشیم که بلند شد بدو بدو دویدم سمت اتاقم و گوشیو برداشتم. چه حلالزاده. با نیش گشاد جواب دادم:- الو ...- الو ترسا خونه ای؟- سلام ... آره ...- سلام ... ببین یه آقایی قراره بیاد خونه ... ماشین ظرفشویی می یاره ... گفتم حتما یه مرد مسن رو بفرستن ولی حواست باشه ... اول از چشمی نگاه کن اگه جوون بود درو باز نکن زنگ بزن من بیام خونه ... اگه هم مسن بود حتما یه چیز پوشیده تنت کن ...پریدم وسط حرفاش و گفتم:- آرتان ...ساکت شد و گفت:- بله ...- یارو اومده .... داره نصبش می کنه.- جدی؟!!! کیه؟- یه آقای مسن ...- لباست ...- مناسبه آقا!- خیلی خب ... مواظب خودت باش ...دوباره گفت مواظب خودت باش! با لبخند گفتم:- ازت ممنونم ...- بابت چی خانومی؟- لطف کردی ... واقعا ظرف شستن وقتمو می گرفت ...- خواهش می کنم ... قابل تو رو نداره ...- کی می یای خونه آرتان؟نفس عمیقی کشید ... انگار حرفم باعث شده بود لذت ببره. با صدایی که توش رگه های خنده بود گفت:- خیلی زود ...- باشه ... مزاحمت نمی شم ...- ترسا این یارو که رفت حتما به من زنگ بزن ...- باشه ...- یادت نره ها!- باشه ...- اوکی برو به استراحتت برس ... نمی خواد بهش سر بزنی ... کارشو که بکنه می ره ... استراحتتو بکن که باید دوباره بری سر درس. - باشه ...خندید و گفت:- چشمت بی بلا منم خندیدم. یه چند لظه سکوت کرد و سپس گفت:- کاری نداری؟- نه ...- اوکی ... فعلا- فعلاگوشیو قطع کردم و گذاشتم روی سینه ام. آرتان داشت توی زندگی من همه چیز می شد ... کم کم کانادا هم داشت برام رنگ می باخت ... رویای پزشکی داشت برام کمرنگ می شد .... انگار همه چیز داشت تبدیل می شد به آرتان. یارو کارشو کرد و رفت. منم زنگ زدم به آرتان خبر دادم. بعدش با لذت ظرفا رو چیدم توی ماشین ظرف شویی ... نهارمو خوردم و رفتم توی اتاق خوابم ... عکسارو یکی یکی از زیر تخت در آوردم و دور تا دور اتاق زدم به دیوار ... دیدنشون به خودم هم انرژی می داد. وقتی کارم تموم شد نشستم سر درس ... درس خوندن برام شیرین شده بود ... هر چیزی که آرتان توش نقش داشت برام شیرین شده بود ... تنگ ماهی رو برداشتم ... اول ضربه ای به ماهی توی تنگ زدم تا بالا و پایین بپره و بعد گذاشتمش سر سفره ... با اینکه وقتی برای اینکارا نداشتم ولی نمی تونستم از سفره هفت سین بگذرم ... حس می کردم اولین و آخرین سالیه که کنار آرتان هستم پس دوست داشتم گل بکارم ...سفره ام یه ساتن قهوه ای بود که روش یه تور نارنجی انداخته بودم و ظرفای سفالی که با سلیقه قهوه ای و نارنجی کرده بودمشون و شش تا سین رو ریخته بودم توشون گذاشته بودم روش ... سبزه امو هم عزیز با سلیقه سبز کرده بود و به سفره ام رنگ و شادابی داده بود ... خودم یه تونیک نصفه آستین نارنجی پوشیده بودم با یه شلوار برمودای لوله تفنگی قهوه ای ... موهامو هم دم اسبی محکم بالای سرم بسته بودم ... آرتان همه اش غر می زد برو سر درست ... واسه این کارا همیشه وقت داری ولی من گوش نکردم. برای اولین بار هم به خودم اجازه دادم و رفتم توی اتاقش ... از داخل کمدش یه پیرهن اسپرت نارنجی کشیدم بیرون یه ژیله قهوه ای هم گذاشتم کنارش با شلوار مخمل کبریتی قهوه ای ... آرتان حموم بود ... یک ساعت دیگه سال تحویل می شد. رفتم دم در حموم و صداش کردم:- آرتان ...شیر آب بسته شد و سریع گفت:- بله ...- نمی یای بیرون؟ الان سال تحویل می شه ها ...- چرا ... چرا الان می یام ...- زود باش ...دیگه چیزی نگفت و دوباره شیر آب باز شد. رفتم ظرف میوه و آجیل رو آوردم و گذاشتم کنار سفره هفت سین. هیچی کم نداشت ... خیلی قشنگ شده بود و من همه سلیقه امو برای چیدنش به کار برده بودم. صدای در حموم که اومد پریدم سمت اتاق آرتان که ازش خواهش کنم اون لباسا رو بپوشه .... حوله اش تنش بود و موهای خیسش ریخته بود روی پیشونیش ... اون زل زده بود به من و من به اون. روز به روز نگاش خاص تر می شد. انگار از تیپ من خوشش اومده بود چون لبخند زد. نمی دونم اون تو چه فکری بود ولی من تو فکرای شیطانی بودم. آخ که چه کیفی می داد کمر بند حوله اشو می گرفتم می کشیدم ... تو اون لحظه قیافه اش دیدنی می شد. از فکر خودم خنده ام گرفت و آرتان که خنده منو دید اخم کرد و گفت:- چیز خنده داری دیدی؟!- نه ... آرتان ...- بله ؟- می شه اون لباسا که گذاشتم لب تختت رو بپوشی؟- کدوما؟!- یه دست لباس گذاشتم لب تختت ... بپوش دیگه ...- خیلی خب ... سال تحویل کیه؟نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:- کمتر از نیم ساعت دیگه ...در حالی که می رفت به سمت اتاقش گفت:- الان می یام ...پریدم توی اتاقم ... از اون روزی که عکسامو زده بودم به دیوار فرصت نشده بود آرتان بیاد و عکسا رو ببینه. ترجیح هم می دادم نبینه هنوز ضد حالی که خورده بودم یادم نرفته بود. از داخل کشور پاتختی هدیه اشو در آوردم. دیروز یهو هوس کردم براش عیدی بگیرم می دونستم اون به احتمال نود درصد چیزی برای من نگرفته ولی بازم دوست داشتم براش یه چیزی بگیرم ... یه ساعت خیلی خوشگل که البته به پای ساعت خودش نمی رسید ولی می دونستم توی دستش خیلی قشنگ می شه. همیشه اعتقاد داشتم مردا هر چی هم ساعت داشته باشن بازم کمشونه ... ساعت توی دست مردا خیلی شیکه ... چقدر دوست داشتم زودتر سال تحویل بشه ساعتو بهش بدم ... هدیه دادن رو خیلی دوست داشتم ... ساعت رو که توی یه باکس کوچولوی نارنجی گذاشته بودم برداشتم و بردم گذاشتم کنار سفره ولی یه جایی گذاشتم که مشخص نباشه. چند دقیقیه بعد آرتان هم اومد .... وای که چه جیگری شده بود!!! موهاش همونطور خیس هنوز روی صورتش بود ... رنگ نارنجی و قهوه ای چقدر به پوست برنزه اش می یومد. اومد نشست کنار من ... سفره رو روی زمین پهن کرده بودم. کنترل تی وی رو برداشت و گذاشت کانال سه ... جفتمون در سکوت خیره شده بودیم به تی وی ... تا پنج دقیقه دیگه سال نو می شد ... برنامه داشت لحظه به لحظه مهیج تر می شد و منم با علاقه خاصی زل زده بودم به صفحه تلویزیون ... یهو آرتان گفت:- ترسا پاشو ...با تعجب نگاش کردم و گفتم:- چی؟لبخندی زد و کفت:- پاشو بیا بشین اینجا ...و ضربه ای روی پاش زد. اگه بگم چشمام اندازه نعلبکی گشاد شد دروغ نگفتم! حیرتم رو که دید گفت:- چرا تعجب می کنی؟ دوست دارم هم خونه ام بشینه روی پام ... بعد سال تحویل بشه. ایرادی داره؟از خدا خواسته از جا بلند شدم و نشستم روی پاش ... نمی دونستم سال دیگه ایران هستم یا نه ولی در هر صورت می خواستم همه لحظه هایی که اینجا هستم رو کنارش باشم و چی از این بهتر که لحظه تحویل سال نزدیک ترین حالت رو بهش داشته باشم. دستشو حلقه کرد دور کمرم و منو چسبوند به خودش ... خدایا چرا تا بهش نزدیک می شدم اینجوری ضربان قلبم می رفت روی هزار؟ چرا داشتم داغ می شدم. بی اراده یکی از دستاشو گرفتم توی دستم و اونم دستمو محکم فشار داد. صدای بمب بلند شد و مجری آغاز سال جدید رو تبریک گفت. با خنده شروع کردم ورجه وورجه کردن و گفتم:- سال نوت مبارک ...آرتان منو چرخوند سمت خودش زل زد توی چشمام ... سرمو کشید پایین و لباشو نرم فشار داد روی پیشونیم. داشتم نگاش می کردم ... می خواستم با نگاه التماسش کنم منو دوست داشته باشه ... می خواستم التماس کنم نذاره برم و جلومو بگیره ... صداش لرزونش بلند شد... به خدات که صداش داشت می لرزید:- سال نوی تو هم مبارک خانومم ...چقدر از لفظ خانومم که از دهن اون در می یومد لذت می بردم. این لذت به شکل یه لبخند توی صورتم نمود پیدا کرد. اونم بهم لبخند زد ... بلند شدم از روی پاش و نشستم کنارش ... خیز گرفتم به سمت هدیه ام که آرتان مچ دستمو گرفت و گفت:- کجا؟!!نگاش کردم و خواستم بگم کجا می رم که سامسونتشو از کنار مبل برداشت درشو باز کرد و یه جعبه ربان پیچی شده طوسی و صورتی خوشگل از توش در آورد و گرفت به سمتم:- ناقابله خانوم ...با ذوق گفتم:- وای آرتااااان مرسیییییی!- خواهش می کنم ... ببین خوشت می یاد؟در جعبه رو باز کردم ... بازم یه گردنبند ... با یه پلاک ... ولی اینبار روی پلاک یه جمله دیگه حکاکی شده بود ... با دیدنش لبخند از روی صورتم رفت. بازم این جمله ... - قرار نبود ... _____________ زل زدم توی چشمای عسلیش که از همیشه روشن تر شده بودن انگار ... آب دهنمو قورت دادم. گردنبند رو از توی دستام کشید بیرون و منو عین بچه ها برگردوند و گردنبند رو انداخت دور گردنم تا قفلش رو ببنده ... وقتی قفلش بسته شد قفل گردنبند قبلی رو باز کرد و گذاشتش داخل همون جعبه و داد دستم. باورم نمی شد! این کارش خیلی معانی داشت ... خیلی حرف ها برای گفتن داشت ... ولی چرا حرف نمی زد ... آرتان فکر نکن من خیلی باهوشم به خدا من از کودنم کودن ترم ... تا وقتی اعتراف نکنی من هیچی نمی فهمم. همیشه شک دارم ... به همه چی شک دارم. آرتان که از نگام کلافه شده بود سرشو گرم عوض کردن کانالای تی وی کرد ... نفس عمیقی کشیدم. حالا که نمی خواست چیزی بگه منم نباید می گفتم. بی اراده گردنبند رو لمس کردم و لبخند زدم. خم شدم و کادوشو برداشتم ... گرفتم به سمتش و گفتم:- اینم عیدی تو ...آرتان برگشت به سمتم. با حالت بامزه ای ابروشو بالا انداخت و گفت:- مال منه؟می خواستم بگم پ نه پ مال خودمه می خوام تو ببینی دلت بسوزه! سوالا می پرسیدا! ولی فقط لبخندی زدم و گفتم:- آره ...با پرستیيژ خاص خودش جعبه رو از دستم گرفت و با دست دیگه اش دماغمو فشار کوچیکی داد و گفت:- رسم اینه که بزرگترها به کوچیکترها هدیه می دن خانوم کوچولو ...لبخندی زدم و گفتم:- من فقط خواستم به هم خونه ام یه یادگاری بدم که وقتی نیستم هر وقت می بینتش یادم بیفته ...اخماش در هم شد ولی حرفی نزد. در جعبه رو باز کرد یک تای ابروشو برد بالا و گفت:- ممنون ... قشنگه!اون ذوقی رو که انتظار داشتم نشون نداد. انگار دلخور بود و چیزی نمی تونست لبخند بشونه روی لباش. ساعتو از داخل جعبه در آورد و بست دور مچ دستش ... همینطور که حدس می زدم توی دستش فوق العاده بود! ساعت خودشو باز کرد و انداخت داخل کیفش ... دیگه حرفی نزد. منم ترجیح دادم هیچی نگم ... پرتغالی برداشتم و مشغول پوست کندن شدم .... با کلی سلیقه به شکل گل درش آوردم و تا اومدم بخورم دست آرتان اومد جلو و پرتغال رو از دستم کشید. با تعجب گفتم:- ا ... مال منه!- حالا چی می شه مال من بشه؟شونه ای بالا انداختم و گفتم:- هیچی بخورش ...پرتغال رو نصف کرد و نصفشو گرفت جلوم ... گفتم:- نمی خوام یکی دیگه پوست می کنم ....لبخند تلخی زد و گفت:- بخور دیگه .. تنهایی مزه نمی ده ...بی حرف پرتغال رو گرفتم. خودشو کشید سمت من و دستشو انداخت دور شونه ام. لا اله الا الله! این چرا امروز اینجوری شده بود؟!!!! انگار حالش بد بود ... چرا نمی فهمید با اینکارا داره حرارتم رو هر لحظه می بره بالاتر؟ دیگه ممکن بود نتونم ازش جدا بشم و اتفاق جبران ناپذیری بیفته ... سرمو چسبوند به شونه اش و پاهاشو انداخت روی هم ... حسابی توی حس فرو رفته بودم که صدای تلفن بلند شد. آرتان با لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:- شروع شد ...- چی؟- سیل تبریکات ...اولین تلفن نیلی جون بود ... با اینکه وظیفه ما بود اول زنگ بزنیم ولی اون زنگ زد و اصرار کرد حتما برای نهار بریم خونه شون ... آرتان هم پذیرفت بعد از اون من زنگ زدم خونه مون و با بابا و عزیز صحبت کردم که اونا هم برای شام دعوتمون کردن ... حسابی خوش به حالمون شده بود ... با آتوسا شبنم و بنفشه هم حرف زدم. وقتی تلفنم تموم شد آرتان گفت:- برو حاضر شو بریم یه دوری بزنیم ...- بعدش می ریم خونه مامانت؟- آره ...پریدم توی اتاق مانتوی آبیمو با شلوار مشکی و کفشای پاشنه بلند آبی پوشیدم یه روسری مشکیو آبی هم سرم کردم و کیف ورنی مشکی امو هم دستم گرفتم. جیگری شده بودم برای خودم چون لباسام نو بود ذوق داشتم زودتر برم بیرون ... تا رفتم بیرون دوباره از دیدن تیپ آرتان هنگ کردم ... یه پیرهن تنگ پوشیده طبق معمول... به رنگ آبی ... خودش می دونست خوش هیکله برای همین هم همیشه لباسای خیلی تنگ می پوشید و منو دیوونه خودش می کرد ... آستیناشم طبق معمول بالا زده بود یه شلوار تنگ مشکی و کفشای اسپرت مشکی ... تیپش منو یاد یکی از تیپای امیر تتلو توی کلیپ اگه راستشو بخوای انداخت ... دقیقا همونجوری شده بود ... وای که چه جیگری بود! کوفتش بشه اونی که قراره بعد از من باهاش باشه! بوی عطرش منو خل می کرد ... تلخی عطرشو خیلی خیلی دوست داشتم. با دیدن من لبخند زد و گفت:- منو تو امروز چرا هی با هم ست می شیم؟با لبخند شونه بالا اندختم و گفتم:- والا این بارو دیگه من کاری نکردم ...دستشو گرفت به سمت منو گفت:- بریم؟دستشو گرفتم و گفتم:- بریم ...نمی دونستم کجا قراره بریم برای همینم سکوت کرده بودم. یه کم از مسیر که طی شد گفتم:- کجا داریم می ریم آرتان؟!آهی کشید و گفت:- کجاش مهم نیست ... مهم اینه که امروزو باهم باشیم ...این چی داشت می گفت؟! آرتان چرا حرف زدنت عوض شده آخه عشق من؟ عشق من!؟!؟! جلل خالق! آخه تو کی شدی عشق؟ تو کی شدی همه چیز؟ چرا باهام کاری کردی که هدفم از یادم بره؟ نکنه وقتی رفتم نتونم درس بخونم و گند بزنم به آینده ام ... آرتان احساسمو که به تاراج بردی ... نکنه می خوای آینده امو هم ازم بگیری؟ تو رو خدا منو بیشتر از این وابسته نکن ... اگه منو نمی خوای کاری کن که راحت بتونم دل بکنم. با دیدن مسیر با لبخند گفتم:- بام تهران؟!- آره ...یاد کتاب تا ته دنیا افتادم. ساغر حالا می فهمیدم وقتی این مسیرو با مسعود می رفتی چه حسی داشتی. ماشینو پارک کرد و دو تایی پیاده شدیم. دستمو گرفته بود و یه لحظه هم ول نمی کرد. چی از این بهتر؟ دو تایی سوار تله کابین شدیم. من اینطرف نشسته بودم و اون ، اون طرف ... زل زده بودیم توی چشمای هم ... ولی هیچ کدوم حرف نمی زدیم. نگاهش اینقدر روی قلبم سنگینی می کرد که بی اراده آه کشیدم. پشت سرم اونم آه کشید و گفت:- امسال قراره چی بشه؟!- از چه لحاظ؟- از همه لحاظ ... همیشه موقع تحویل سال این سوال برام پیش می یاد ... می گن اون موقع اگه دعا کنی دعات برآورده می شه ... ولی من واقعا نمی دونم باید چه دعایی کنم ...امسال منم دعا نکردم. اینقدر آغوش آرتان برام آرام بخش بود که به کل همه چیز از یادم رفت ... دوباره آهی کشیدم و سکوت کردم. پرسید:- کارای رفتنت به کجا رسیده؟ حتما از خداته من برم! بغض کردم ولی جلوشو هر طور بود گرفتم و با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:- معلوم نیست هنوزم .. فرم دومم اومده ... دیگه دست اوناست ... یه موقع تا یک ماه دیگه درست می شه ... یه موقع هم تا دوسال ...آرتان دیگه به من نگاه نمی کرد. از شیشه های تله کابین زل زده بود به بیرون دستشو مشت کرده بود گذاشته بود روی پاش .... اینقدر محکم دستشو مشت کرده بود که بندای دستش سفد شده بودن ... آروم هم با مشتش می کوبید روی پاش ولی هیچی نمی گفت. بعد از چند لحظه سکوت گفت:- برنامه ات چیه؟با پوزخند گفتم:- برات مهمه ...فقط نگام کرد. فکر کنم نگاش به معنی همون پ ن پ خودمون بود. حتی حال خندیدن هم نداشتم. سرمو زیر انداختم و گفتم:- دو ترم دیگه زبان دارم ... تمومش که بکنم امتحان تافل می دم ... اگه نمره ام خوب بشه به محض اینکه برسم اونور می رم کالج ثبت نام می کنم ... - اگه ... اگه یه روزی بخوای ازدواج کنی راجع به من بهش چی می گی؟!آرتان چرا دوست داری منو زجر کش کنی؟ آخه این حرفا چیه که تو داری می زنی؟ می خوای منو دق بدی؟ پوست لبمو جویدم و گفتم:- نمی دونم ... شاید شناسنامه مو عوض کنم که هیچ وقت مجبور به توضیح دادن نشم ...چنان نگام کرد که ترسیدم و گفت:- پس قصدشو داری ...با تعجب گفتم:- چه قصدی؟- ازدواج ....آهان! پس بگو چرا این سوالو پرسید. لابد انتظار داشت سریع بگم من که دیگه ازدواج نمی کنم. چیه آرتان خان حس مالکیتتون گل کرده؟ پوزخندی زدم و گفتم:- شاید خر مغزمو گاز زد ...یه جور عجیبی نگام کرد و بعد با صدای آروم ولی خشنی گفت:- به اون خره بگو بیاد اول منو گاز بگیره ..منظورش چی بود؟! پرسیدم:- یعنی اول تو ازدواج کنی؟!تله کابین ایستاد ... رفت پایین و جوابمو زیر لب آهسته داد ... درست نفهمیدم چی گفت .... ولی نمی دونم چرا حس می کنم گفت:- نه ... که راضی بشم طلاقت بدم ...شاید بازم زاییده افکار دخترونه خودم بود ... شایدم نه .... کاش بلند گفته بود ... کاش یه جوری می گفت تا می تونستم ازش بپرسم منظورش چی بوده .... ولی اون عادت داشت همیشه منو تو خماری بذاره . کمکم کرد برم پایین ... دستمو گرفت و همراه خودش برد ... دوتایی رفتیم و نشستیم روی یه تیکه سنگ ... تقریبا شلوغ بود اونجا ... انگار خیلی ها این بالا سالشون رو تحویل کرده بودن. هر دو سکوت کرده بودیم شاید هر دو می دونستیم اگه زیادی حرف بزنیم ممکنه حرفایی بزنیم که درست نباشه ... ولی آخه چرا درست نباشه؟ من اگه می گفتم درست نبود ولی آرتان اگه می گفت که طوری نمی شد ... به خودم توپیدم:- بس کن دختر ... از کجا معلوم حرفای دل تو حرفای دل اونم باشه؟مشغول بازی با ناخنام بودم ... صدای آرتان باعث شد سرمو بیارم بالا و نگاش کنم:- شاید ... منم باهات بیام ...چی؟!!!!!! یعنی می خواست بیاد کانادا؟!!!!! ای خدا! می خواد اعتراف کنه؟ دورت بگردم ای خدا اگه بگه دوستم داره پیاده می رم تا اولین امامزاده و شمع روشن می کنم.... چه نذرا! عین زنای قدیمی شده بودم. نگاه متعجبمو که دید گفت:- برای یه سری تحقیقات می یام ... وکیلت قراره برای منم ویزای یک ماهه بگیره دیگه ... مگه نه؟!لعنتی! خاک بر سر من که اینقدر زود ذهنم برای خودش رویا می بافه ... سری تکون دادم و گفتم:- اومدنو که باید بیای ... چون بابام باید خیالش راحت باشه که تو با منی ... بعدش هر وقت خواستی می تونی برگردی ...نگام کرد. با یه اخم غلیظ ... چته؟!!! انتظار داری بگم بمون برای همیشه؟ کور خوندی ... عمرا اگه من بهت بگم بمون. خودت باید به این نتیجه برسی که بدون من هیچی نیستی ... یه کم نگام کرد و بعد یه دفعه بلند شد. منم پریدم از سر جام ... گفت:- بریم ... نیلی جون منتظره ...هیچی نگفتم. انگار نه انگار تازه رسیدیم ... حوصله نداشتم باهاش بحث کنم. دنبالش راه افتادم دوباره سوار تله کابین شدیم ... همینطوری که داشتیم می یومدیم به سمت پایین بلند شدم و در تله کابین رو باز کردم. خم شدم به سمت پایین که آرتان سریع بازومو گرفت و کشیدم عقب و با عصبانیت گفت:- بشین سر جات ... نمی گی یه وقت می افتی؟!- مگه من بچه ام؟ حواسم هست ... تعادل هم دارم ...منو به زور نشوند کنار خودش. دستشو انداخت دور شونه ام و منو چسبوند به خودش ... نفس تو سینه ام حبس شد. این امروز یه مرگش شده بود ... اینقدر با خشونت منو چسبونده بود به خودش که مطمئن بودم دوباره جای دستش روی بازوم می مونه ... انگار لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم. تله کابین که ایستاد آرتان ایستاد دستمو گرفت توی دستش و رفت پایین منم با کمکش پیاده شدم ... زمینا سنگ لاخی بود و راه رفتن با اون پاشنه های بلند برام خیلی سخت بود ... ولی آرتان محکم دستمو گرفته بود و کمک حالم شده بود ... به ماشین که رسیدیم دستمو ول کرد و دوتایی سوار شدیم. سعی کردم به چیزایی به غیر از آرتان فکر کنم. گفتم:- درسمو بگو ... - همین امروز فقط استراحت داشتی ... از فردا دوباره شروع می شه ...- کی می شه تموم بشه ...- ترسا ...- بله؟!!- می گم ... اگه قبول بشی امکانش هست که از رفتن منصرف بشی؟!برگشتم نگاش کردم. از نگاش هیچی نمی تونستم بخونم. دوباره صاف نشستم. وقتی اون اینقدر خونسرد بود چرا من نباشم؟ گفتم:- نه .. وقتی یه تصمیمی بگیرم عملیش می کنم.هنوز حرفم تموم نشده بود که ماشین پرواز کرد ... چنان سرعتی گرفت که برای اولین بار ترسیدم و چسبیدم به صندلی ... مسیر نیم ساعته رو توی اون شلوغی تو ده دقیقه طی کرد. جلوی در خونه اشون وایساد و بدون توجه به من سوئی شرتشو برداشت و پیاده شد... منم دنبالش رفتم پایین. درای ماشینو قفل کرد و زنگ در خونه اشون رو زد ... در که باز شد دستمو گرفت ... حداقل مجبور بود جلوی مامانش نقش بازی کنه ... نیلی جون با شادی از در خونه اومد بیرون و هر دومون رو با عشق بوسید ... چقد دوسش داشتم! پدر جون هم بیرون اومد و ما رو بوسید سال نو رو به هم تبریک گفتیم و رفتیم تو ... ساعت دوازده ظهر بود و تا ناهار وقت داشتیم آرتان با باباش نشستن به فیلم دیدن ... حقا که مردا سر و تهشون توی تلویزیون خلاصه می شه .. نیلی جون هم نشست کنار من ... مانتومو در آوردم و آویزون کردم یه تاپ مشکی پوشیده بودم زیر مانتوم. آرتان داشت زیر چشمی نگام می کرد. همونطور که حدس زده بودم بازوم یه کم رنگش عوض شده بود ... بدی پوست سفید همین بود دیگه! داشتم پوست دستمو نوازش می کردم که نیلی جون متوجه شد و با نگرانی گفت:- ای وای عزیزم دستت چی شده قربونت برم؟اصلا حواسم نبود دارم چی می گم. دهنمو باز کردم و با خنده گفتم:- شاهکار پسرتونه ...چشمای نیلی جون برق زد و خندید و قبل از اینکه بتونم حرفمو ماست مالی کنم بلند رو به آرتان گفت:- آرتان مامان ... یه کم بیشتر روی رفتارت کنترل داشته باش ... زدی دست ترسا رو کبود کردی ...آرتان سریع به دستم نگاه کرد. از جا بلند شد اومد نشست کنار من و دستمو گرفت توی دستش. نیلی جون با خنده آهسته گفت:- چته مامان؟!! وحشی شدی نکنه؟به دنبال این حرف غش غش خندید. من سرخ شدم و آرتان هم سرشو انداخت زیر. نیلی جون حسابی ما دو تا رو زیر نظر گرفته بود. آرتان بازومو نوازش کرد و گفت:- الهی بمیرم عزیزم ... ببخش نمی خواستم اینجوری بشه.ای نیلی جون الهی دورت بگردم. کاش تو همیشه پیش من باشی تا بلکه این آرتان دست از غرورش برداره. زل زدم توی چشماش و گفتم:- فدای سرت عزیزم ...آرتان یهو خم شد و روی دستمو به نرمی بوسید. قلبم افتاد توی پاچه ام. چشمامو بستم و هجوم خون به صورتم رو حس کردم. نیلی جون دستی زد روی شونه ام و گفت:- من می رم به غذا سر بزنم ...انگار فهمید دارم از خجالت می میرم. بعد از رفتن نیلی جون هم جرات نگاه کردن توی چشمای آرتان رو نداشتم. آرتان همینطور که دستمو نوازش می کرد گفت:- آخه دختر چرا اینقدر پوست تو حساسه! اینبار که دیگه کاریت نکردم ...سرمو زیر انداختمو گفتم:- سفیدی این مشکلاتو هم داره ...با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:- و چه مشکلی هم هست! آبرومون جلوی نیلی جون رفت ...بیشتر خجالت کشیدم و آرتان با خنده منو کشید توی بغلش و با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:- الهی قربونت برم ...سریع با سر گشتم دنبال نیلی جون ... حتما نیلی جون بود که آرتان داشت با من اینجوری حرف می زد. ولی خبری از نیلی جون نبود نگاه به پدرجون کردم که شاید جلوی پدرجون خواسته نقش بازی کنه ولی پدرجون هم حواسش اصلا به ما نبود ... پس چش بود؟!!! نیلی جون برگشت و گفت:- بچه ها گرسنه نیستین؟- چرا مامان جان ... غذا حاضره؟همه رفتیم سر میز ولی من همه اش تو فکر آرتان بودم ... هیچی از طعم غذا نفهمید


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت: 23:3
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی