close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 16

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 51
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 392
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,630
    بازدید سال بازدید سال : 6,601
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,163

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 16

قسمت 16

 

نظررررررررر بدین هر رمانیم خاستین بگین بزاریم

 

فقط نگام کرد. تو نگاش یه دنیا حرف و سرزنش نهفته بود. سری تکون داد ولی حرفی نزد. نشستم روی مبل کنار آتوسا و مشغول بازی با ناخن های بدون لاکم شدم. اولین بار بود که ناخنامو لاک نزده بودم. دل و دماغشو نداشتم. آتوسا و مانی سعی می کردن مجلسو گرم کنن که سکوت عجیب غریب من و نیما به چشم نیاد. دست آخر مانی طاقت نیاورد و رو به من گفت:
- ترسا بدو حاضر شو بریم یه دور بزنیم ..
با تعجب فقط نگاش کردم. آتوسا هم از موقعیت استفاده کرد و گفت:
- راست می گه دیگه ... پاشو لباس بپوش یه دوری بزنیم ... یه هفته اس از خونه نرفتی بیرون.
قبل از اینکه فرصت کنم مخالفت کنم آتوسا دستمو گرفت و کشید به سمت پله ها. دل و دماغ نداشتم ولی دوست نداشتم بزنم توی کاسه کوزه اشون. به ناچار رفتم توی اتاقم و یه پالتوی قهوه ای رنگ به همراه یه جین شتری پوشیدم. شال کرم قهوه ایمو سرم کردم و کفش شتری رنگمو هم پوشیده و کیف همرنگشو دستم گرفتم. حوصله تیپ زدن نداشتم ولی همون چند دست لباسی هم که آتوسا از خونه آرتان برام آورده بود لباسای شیکی بودن ... قبل از اینکه از اتاق برم بیرون گوشیمو برداشتم و با حسرت بهش خیره شدم. زیر لب نالیدم:
- حداقل یه میس بزن که بدونم به یادمی ...
ولی دریغ! گوشیو انداختم توی کیفم و رفتم پایین. مانی و نیما و آتوسا حاضر و آماده ایستاده بودن. همه با هم سوار ماشین مانی شدیم. آتوسا جلو نشست و نیما هم عقب پیش من ... حس خوبی نداشتم. نمی خواستم کنار نیما باشم. فکر می کردم دارم به آرتان خیانت می کنم. آرتان از نیما خوشش نمی یومد. چسبیده بودم به در و اصلا توی بحثایی که مانی و آتوسا راه می انداختن و نیما هم هر ازگاهی جواب می داد شرکت نمی کردم توی عالم خودم غرق بودم. از توی کیفم هندزفیریمو کشیدم بیرون ... می خواستم اون آهنگی رو گوش کنم که هز ازگاهی صداش از اتاق آرتان بیرون می یومد. ریخته بودمش روی گوشیم. هندزفیری رو کردم تو گوشم و آهنگ رو پلی کردم:
- نمی دونم چی شد که اینجوری شد
نمی دونم چند روزه نیستی پیشم
اینا رو می گم که فقط بدونی ...
دارم یواش یواش دیوونه می شم ...
تا کی به عشق دیدن دوباره ات ...
تو کوچه ها خسته بشم بمیرم
تا کی باید دنبال تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم؟
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آروزم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
به اینجای آهنگ که رسید بغضم شکست. چند قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد روی صورتم. دست نیما جلو اومد و هندزفیری رو کشید از توی گوشم بیرون. آهنگو قطع کرد و گوشیو پرت کرد توی کیفم. آتوسا برگشته بود به سمت من ... مانی هم با نگرانی داشت از داخل آینه نگام می کرد. آتوسا با بغض گفت:
- آخه تو چته دردت به جونم؟!
سرمو چسبوندم به شیشه و سکوت کردم. متنفر بودم از اینکه توجه همه جلب بشه روی من. که همه برام دل بسوزونن که همه بخوان بفهمن من چه دردمه. نیما دستشو آورد جلو و خواست دستمو بگیره که به شدت دستشو پس زدم. دستشو مشت کرد و کوبید روی پاش ... مانی کنار پارک جمشیدیه ایستاد و گفت:
- بریم قدم بزنیم یه کم ...
پارک جمشیدیه! چقدر دوست داشتم یه بار با آرتان بیام اینجا قدم بزنم اونم توی یه روز بارونی ... ولی حیف! آرتان بی احساس تر از این حرفا بود. دستمو از زیر شال بردم نزدیک گردنم و گردنبندمو لمس کردم. آتوسا بازومو گرفت و با خنده گفت:
- دخترا با دخترا ... پسرا با پسرا ... شما دو تا باهم بیاین منم می خوام با خواهرم بیام ...
مانی هم دست نیما رو گرفت و گفت:
- چه بهتر! منم بدون سر خر می رم دختر بازی ...
- از این عرضه ها هم نداری آخه ...
- حالا چی می شد یه کم سر من می ترسیدی دلم خوش بشه؟
- تو کبوتر جلد خودمی ...
آتوسا و مانی سر به سر هم می ذاشتن ولی من و نیما غرق تفکرات خودمون بودیم. چنان غرق رویاهام شده بودم که حضور نیما رو کنارم متوجه نشدم:
- اول که از زبون آتوسا شنیدم چه اتفاقی افتاده حق رو دادم به بابات ... گفتم ترسا دیگه نباید بره خونه آرتان ... ممکنه هر اتفاقی براش بیفته. با اینکه شغل آرتان جز شغل های کم خطره ولی برای تو خطر ایجاد کرده. تو باید ازش دوری کنی .... اما حالا ... ترسا ... جنس نگاتو خوب می شناسم.
با تعجب نگاش کردم. لبخند تلخی زد و گفت:
- عاشق شدنت مبارک زلزله من ...
سرجام ایستادم و نالیدم:
- نیما ...
- لازم نیست چیزی بگی عزیزم ... من خودم این حال و هواهارو داشتم ... همه فکر می کنن از شوک حادثه به این روز افتادی ولی من خوب می دونم چرا اینجوری شدی ...
- ولی ...
- نمی تونی انکارش کنی که دلتنگی داغون کرده دل کوچولوتو ...
سرمو زیر انداختم و اشک از چشمام سرازیر شد. دستشو گذاشت زیر چونه ام و گفت:
- عاشقی که گریه نداره خانوم گل ... تو الان باید شاد باشی ...
- ولی نیما .... من با آرتان قرار دارم ... اون مال من نیست ... نمی تونه مال من بشه. من می خوام برم .... اون با من نمی یاد.
- خب نرو ...
- باید برم ...
- پس ازش بخواه باهات بیاد
- نمی تونم ...
- ترسا عشق غرورو نمی شناسه عزیزم ....
- ولی آرتان دخترای مغرورو دوست داره ...
- آرتان تو رو دوست داره ...
- نه نداره
- داره
- نداره ... اگه داشت توی این یه هفته یه بار به دیدنم می یومد.
- اومده بابات راهش نداده ...
- کی؟!!!
- فردای روز مرخصیت ... تو خواب بودی ... آتوسا برام تعریف کرد که بابات حتی داخل خونه هم راهش نداده.
- خدای من! پس واسه همین دیگه سراغی از من نگرفته ...
نیما نگام کرد و گفت:
- اینجا کجاست دارم بهت می گم ترسا؟ اون ازت نمی خواد که نری .... تو ازش بخواه که باهات بیاد.
- نه ... نه ... نمی تونم.
- از دستش می دی ...
- اگه می خواد باید بگه.
- من نگرانتم ... نمی خوام شکست بخوری ترسا ... تو می شکنی .... به خاطر خودت کوتاه بیا ...
- من هیچی از اون ندیدم که نشون بده منو دوست داره تا حالا هر کاری کرده گفته چون امانتی دست من.
- آدم از هر امانتی یه روز خسته می شه.
- پس اونم از من ...
- اشتباه می کنی ... بهت ثابت می شه فقط امیدوارم مجبور نشی واسه این اشتباه تاوان پس بدی.
به دنبال این حرف از من جدا شد و رفت به سمت آتوسا و مانی. لحظاتی بعد منم راه افتادم دنبالشون پشت سرشون می رفتم و توی افکار خودم غرق بودم. حق با نیما بود من بدون اینکه خودم بفهمم توی عشق غرق شده بودم ... عشق! همون چیزی که یه روزی می گفتم چه میوه ای هست؟! همیشه می ترسیدم عاشق بشم که بخوام غرورمو بشکنم که بخوام اسیر و عبید یه مرد بشم. اینقدر از بابام خشونت دیده بودم که دیگه متنفر بودم از اینکه بخوام به مرد دیگه ای بگم باشه چشم. می خواستم به همه سروروی کنم ولی حالا برام عجیب بود که چشم گفتن و اسیر آرتان بودن برام لذت بخش بود ... کاش می تونستم ... کاش می تونستم یه جوری بهش حالی کنم دوست دارم باهام بیاد کانادا. کاش می شد یه کاری بکنم که تبدیل به شوهر واقعیم بشه. ولی آخه چه کاری؟ از دلبری های زنونه بیزار بودم ... دوست نداشتم آرتانو تحریک کنم که به خاطر نیازش به من میل پیدا کنه. دوست داشتم یه روزی که می یاد طرفم از روی عشق بیاد. با صدای مانی به خودم اومدم:
- بچه ها بریم یه جا شام بخوریم.
همه با هم رفتیم توی رستورانی که اون نزدیکی قرار داشت. سفارش غذا رو سپردم به دست بچه ها و خودم توی خاطراتم غرق شدم ... پاتوق ... آرتان مغرور ... از همون اولم منو بدجوری به خودش جذب می کرد. نمی دونستم دلیل اینکه برعکس بقیه پسرا نسبت بهش کنجکاو می شم چیه ... حالا می فهمیدم. کاش از همون اول نرفته بودم طرفش ... به حرفای نیما اعتماد نداشتم ... مطمئن نبودم که اونم منو بخواد ... ولی اگه نیما راست بگه چی؟! اگه واقعا آرتان هیچ وقت از من نخواد که نرم چی؟! تکلیف من با این احساس تازه چی بود؟ می دیدم که جدیدا میل عجیبی دارم برای در آغوش کشیدنش برای بوسیدنش ... برای تو آغوشش خوابیدن ... چرا قبلا این حس ها رو نداشتم؟! چون قبلا نسبت به خود آرتان حسی نداشتم. ولی حالا ... چقدر دلم براش تنگ شده بود. کاش می شد ببینمش ... کاش غرورمو می شکستم و بهش زنگ می زدم. ولی آدم این حرفا نبودم. شام در سکوت صرف شد و من اعتراف می کنم که هیچی از طعم غذا نفهمیدم. وقتی منو جلوی در خونه پیاده کردن تشکر کردم و خواستم برم سمت در خونه که نیما صدام کرد:
- ترسا ...
برگشتم. گفت:
- برات از ته دل دعا می کنم ...
- منو ... منو ببخش نیما ...
- برو تو ... سرما می خوری .... تو کاری نکردی که من بخوام ببخشمت.
دانه های برف به نرمی از آسمون روی زمین می ریختن. سرمو زیر انداختم و رفتم تو ... فاصله حیاط تا ساختمون رو اینقدر کش دادم که سر شانه ام یک عالمه برف نشست ... دلم هوای گریه داشت ... باید می رفتم توی اتاقم و از ته دل زار می زدم.
گوشیمو برداشتم ... نگاش کردم ... چه کاری درست بود؟ بشکنم؟ نشکنم؟ اواسط اسفندماه بود. لعنتی یک ماه گذشته بود ... دیگه طاقت نداشتم. نیلی جون زنگ زد با بابا حرف زد ولی بابا حرفش یه کلامه! حتی حرف از طلاق هم نمی زنه فقط می گه این دختر امنیت جانی نداره ... آخه تکلیف من چیه؟ من دلم برای آرتان تنگ شده. گوشی رو سبک سنگین کردم. این غرور لعنتی شکستنش برام سخت بود ... آرتان دیگه هیچ سراغی ازم نگرفته بود. البته نیلی جون یه روز در میون زنگ می زد و حالمو می پرسید آخر سر هم می گفت آرتان بهت سلام می رسونه. می دونست پسرش مغروره ... می دونست بابا غرور پسرشو جریحه دار کرده. کاش می شد یه جا ببینمش کاش می شد باهاش حرف بزنم. ولی آخه چه جوری؟ گوشی رو پرت کردم اون طرف ... الان وقت شکستن غرورم نبود. از هر طرف که نگاه می کردم توی این ماجرا آرتان هم مقصر بود پس اون باید بهم زنگ می زد. با بلند شدن زنگ گوشی صد متر پریدم بالا و نفهمیدم چه طوری شیرجه زدم روی گوشی ... شماره بنفشه بود. همه شادیم فروکش کرد و جواب دادم:
- بله ...
- سلام گل پرپر شده ...
- سلام بنفشه
- خوبی؟ بهتری؟
- بد نیستم ...
- آره واقعا پیداست ...
- حوصله ندارم بنفشه کارتو بگو ...
- تو کی حوصله داری؟!
- بنفشه جان ... قربون شکل ماهت برم ... بگو چی کار داری؟
- امروز پنج شنبه است ...
- خب؟
- بیا بریم به یاد چند ماه پیش پاتوق ...
پاتوق؟! آرتان! آخ یادش بخیر ... ولی چه فایده ... همینطور که من پاتوقو ترک کرده بودم آرتان هم دیگه نمی رفت. برای چی می رفتم. می رفتم که جای خالیش بیشتر داغونم کنه؟ ولی چرا که نه؟ شایدم تجدید خاطره می تونست توی روحیه ام اثر مثبت داشته باشه و یه کم دلتنگیمو رفع کنه. بنفشه که سکوتمو دید گفت:
- بیا بریم دختر خوب ... باور کن دنیا به آخر نرسیده. یک ماهه خودتو حبس کردی توی خونه ... بهت گفتم دانشگاهمون داره می بره پیست توام بیا نیومدی گفتم با بچه ها می خوایم بریم آبشار سمیرم اصفهان بازم نیومدی ... گفتم می خوایم بریم کوه نیومدی ... داری با خودت چی کار می کنی؟ پس اون ترسای شاد و شنگول چی شد؟
برای اینکه زودتر ساکت بشه گفتم:
- باشه می یام ... ولی ماشین ندارم ... ماشینم خونه آرتان مونده ...
- مهم نیست ... شبنم ماشین شایانو می گیره ...
- باشه بیاین دنبالم ...
- قربونت برم الهی ... باشه عزیز دلم ساعت هفت دم خونه تونیم.
چقدر مودب شده بود! یادش بخیر! قبلا سلام احوالپرسیمون هم فحش بود ... ولی حالا! اون فحشا خیلی بیشتر از این قربون صدقه ها بهم می چسبید. خداحافظی کردم و دراز کشیدم روی تخت. تا ساعت هفت سه ساعت وقت داشتم. کاش یه عکس از آرتان داشتم که حالا نگاش می کردم. کاش فیلم عروسیمون پیشم بود ... روز عروسیمون آرتان حاضر نشد بیاد بریم آتلیه عکس بگیریم ... اون موقع برای منم مهم نبود. ولی الان اگه یه دونه عکس دو نفره باهاش داشتم چقدر می تونست آرومم کنه. لحاف گنده مو لوله کردم و کشیدم توی بغلم ... به یاد آرتان ... کاش آرتان بود. حسرت به دلم موند یه بار تو بغلش بخوابم ... فقط بخوابم! لازم نبود کاری بکنم. دوست داشتم فقط توی بغلش آروم بگیرم. آرتان چی کار کردی با دل و روح من؟ چرا نمی تونم یه لحظه ... فقط یه لحظه به چیزی غیر از تو فکر کنم؟ به هر چیز دیگه ای هم که فکر کنم آخرش ختم می شه به تو. اینقدر توی فکر غرق شده بودم که نفهمیدم کی ساعت شده شش ... سریع از جا پریدم و رفتم توی حموم باید یه دوش می گرفتم. بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون موهام حالت گرفته و یه کم فر شده بود همونجور بهش کتیرا و ژل زدم تا فر بمونه. بعد از این یک ماه دوست داشتم یه کم به خودم برسم. به یاد همون روزا که برای رفتن به پاتوق خودمو خفه می کردم. همون تیپی رو زدم که اون شب که می خواستم با نیما اینا برم بیرون زده بودم. فعلا بهترین لباسی بود که داشتم. موی فر چقدر به صورتم می یومد. از اتاق رفتم بیرون و لب پله ها بلند داد زدم:
- عزیز ...
بیچاره خیلی وقت بود انگار صدای منو نشنیده بود که پرید بیرون از هر جایی که بود و گفت:
- جونم عزیزم ...
بعد نگاهی به سر و وضع من کرد و گفت:
- به به جایی می ری نه نه؟
ای روزگار! قبلا باید برای بیرون رفتن جواب پس می دادم ولی الان برای اینکه برم بیرون ذوق هم می کردن. سری تکون دادم و گفتم:
- بله ... عزیز بابا خونه است؟
- آره مادر ... توی اتاقشه ...
راه افتادم سمت اتاق بابا و عزیز غر غر کرد:
- ببین کارش به کجا کشیده که نمی دونه کی هست کی نیست!
بی توجه رفتم سمت اتاق کار بابا تقه ای به در زدم و رفتم تو. بابا پشت میزش نشسته بود و سرگرم کاری بود با دیدن من بلند شد ایستاد. تعجب رو از توی نگاهش میخوندم. حالتش طوری بود که انگار منتظرم بوده ... یه جور عجیبی داشت نگام می کرد. سری تکون دادم و گفتم:
- سلام ...
- سلام بابا .. چه عجب! بیا ... بیا تو بشین ...
- نه مرسی ... می خوام برم بیرون ... اومدم بهتون بگم و برم.
- کجا می ری بابا؟
- با دوستام می ریم شام بیرون. شاید شب دیر برگردم.
بابا آهی کشید که معنیشو نفهمیدم و گفت:
- باشه ... برو خوش بگذره بهت ...
اومدم از اتاق بیام بیرون که گفت:
- با ماشین من برو ...
پوزخندی زدم و گفتم:
- لازم نیست ... شبنم ماشین می یاره.
خداحافظی کرده و از اتاق خارج شدم. چرا از بابا نمی خواستم بذاره برگردم خونه آرتان؟ چرا یه بار هم ازش نپرسیدم چرا آرتانو اینقدر شدید محکوم کرده؟ چرا ازش نخواستم این محکومیت اجباری رو تمومش کنه؟ شاید اگه من ازش می خواستم رضایت می داد ... ولی واقعا چرا جلوی بابا هم غرور داشتم؟! انتظار داشتم بابا بیاد بگه بسه دیگه برو خونه ات! چرا برای دوباره با آرتان بودن تلاش نمی کردم؟ نفس عمیقی کشیدم و بعد از خداحافظی کردن با عزیز از خونه خارج شدم. حس زندانی رو داشتم که از زندان آزاد شده ولی چندان از این آزادی راضی نیست.
_________________ از در خونه که رفتم بیرون شبنم هم رسید و من نشستم عقب ... شبنم و بنفشه شروع کردن جیغ و داد:- وای چه جیگر شدی!
- چقدر دلم برات تنگ شده بی شعور ...
- چقدر وقت بود سه تایی نرفته بودیم بیرونا ...
لبخندی زدم و گفتم:
- آره منم دلم برام جمع سه تاییمون تنگ شده بود ...
- الان بریم پاتوق گارسوناش هنگ می کنن
- آره والا دلشون برای سه تفنگدار تنگ شده حتماً
- نه بابا اونا تازه داشتن از دست ما سه تا یه نفسی می کشیدن
- بیخیال ... مهم خودمون سه تاییم که دوباره امشب می خوایم دیوونگی کنیم.
توی راه اونا هی حرف می زدن ولی من سکوت کرده بودم و از پنجره بیرونو نگاه می کردم. بنفشه گفت:
- چه خبر از آرتان ؟
آهی کشیدم و گفتم:
- هیچی!
- از اولم می دونستم از این بشر هیچ بخاری بلند نمی شه ...
- یعنی بابا مامانش به سر نیومدن خونه تون؟
- نه ...
- کارای رفتن چطور شد؟ شایان که هیچی نمی گه
- فرم نامبر اولم اومده ...
- یعنی چی؟
- یعنی مدارکم به دستشون رسیده و مشغول بررسی هستن ...
- چه دنگ و فنگی! بعدش چی می شه؟!
- باید فرم نامبر دوم بیاد ... بعدشم ویزا ...
- شایان از دست آرتان دلش خونه ... چند بار که زنگ زده خونه تون آرتان خیلی بد باهاش برخورد کرده.
می دونستم ... شایان خیلی وقت بود دیگه زنگ نمی زد خونه .آرتان هنوزم نمی دونست شایان وکیل منه برای همینم خیلی روش حساس بود و عین نیما باهاش بد برخورد می کرد. این غیرتاش تا سر حد مرگ برام قشنگ بود ... سری تکون دادم و گفتم:
- تقصیر خودشه ... نباید زنگ بزنه خونه آرتان ...
- خوب تماساش کاریه
- آرتان که کف دستشو بو نکرده
- نکنه بهش نگفتی شایان چی کارت داره؟!
- نه ...
- ای ناقلا ... خب حق داره بیچاره! فکر می کنه دوست پسر زنش پرو پرو زنگ می زنه خونه ...
خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم ... شبنم و بنفشه هم از خنده من شاد شدن و دوباره جو صمیمی بینمون به وجود اومد. ماشینو توی پارکینگ پارک کردیم و من با حسرت به جای خالی ماشین آرتان خیره شدم. بنفشه دستمو کشید و با خنده گفت:
- بیا بریم شوهر ذلیل ...
هر سه وارد شدیم. سرمو انداخته بودم پایین دوست نداشتم جای خالی آرتان و دوستاشو ببینم ... آخرین باری که اومدم اینجا با آرتان اومدم ... بی توجه به شبنم و بنفشه داشتم می رفتم سر میزمون که سقلمه ای فرو رفت توی کمرم. سرمو بالا گرفتم و با ناراحتی گفتم:
- دوباره چه مرگته شبنم؟
به روبرو زل زده بود و بدون اینکه نگام کنه گفت:
- اونجا رو ...
سرمو گرفتم بالا ... خدای من! آرتان!! از روی صندلیش بلند شد. همونجا سر جاش ایستاد و خیره شد توی چشمای مشتاق و تب دارم ... زل زده بودیم به هم ... باورم نمی شد! آرتان جلوی من بود؟! نمی دونم چقدر گذشت که به نرمی خم شد و کتشو از پشتی صندلی برداشت و راه افتاد سمت در. دلم شکست! داره می ره؟ یعنی حتی نمی خواد منو ببینه؟ حتی ارزش یه سلام هم ندارم؟ چونه ام شروع کرد به لرزیدن بغض کردم ... ولی نه ... نرفت! اومد طرف من و وایساد جلوم ... نزدیک نزدیکم بود. دیگه هیشکیو نمی دیدم. نه شبنم ... نه بنفشه ... نه دوستای اون که زل زده بودن به ما. با صدایی تحلیل رفته گفتم:
- سلام ...
هیچی نگفت ... فقط سرشو تکون داد. چشماش می درخشید ... شاید اونم از دیدن من خوشحال بود. قلبم دیوونه وار داشت قفسه سینه مو می شکافت. بنفشه کنار گوشم گفت:
- ما می ریم بشینیم ...
فقط سرمو تکون دادم براشون. آرتان سرشو زیر انداخت و زمزمه وار گفت:
- می یای با من؟
بدون حرف سرمو تکون داد. دستشو گرفت به سمتم. لبخندی گوشه لبم جا خشک کرد و با اطمینان دستمو گذاشتم توی دستش ... سری برای دوستاش تکون داد فشاری به دستم داد و با هم از رستوران خارج شدیم.

 


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت: 22:5
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی