close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 14

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 55
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 396
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,634
    بازدید سال بازدید سال : 6,605
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,167

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 14

سلام اینم قسمت 14

بفرمایید ادامه مطلب.....

رفتم توی اتاق و با سختی لباسامو عوض کردم. مجبور بودم جای کفش دمپایی بپوشم. بیرون که رفتم آرتان هم پالتو پوشیده حاضر و آماده ایستاده بود. نمی دونستم چه نقشه ای برام کشیده. نکنه منو ببره خونه و به بابا همه چیزو بگه؟ از این بعید نبود ... وای اگه بابا بفهمه سیگار کشیدم ... اونوقت می گه توام عین آتوسایی ... واقعا هم که من چه فرقی با آتوسا داشتم؟ اونم از سیگار شروع کرد ... آرتان با دیدن من از در رفت بیرون. وا چرا کمکم نکرد؟ این که نمی ذاشت من حتی یه قدم خودم بردارم حالا عین بز سرشو انداخت زیر رفت. لجم گرفت با بدبختی رفتم بیرون و دیدم حتی دم آسانسور هم برام صبر نکرده. نکبت! معلوم نیست دوباره تا کی باید سردی و گند اخلاقیشو تحمل کنم. چند وقت پیشا داشتم می گفتم خوش به حال زنش حالا باید بگم بیچاره زنش! دست از پا خطا کنه باید دو ماه سردی آقا رو تحمل کنه. سوار آسانسور شدم و رفتم پایین ... داشتم فکر می کردم نکنه کلا سر کار باشم و آرتان رفته باشه؟ لنگ لنگان از ساختمون خارج شدم. با دیدن نگهبان یاد قضیه مهمونی افتادم و زیر لب گفتم:
- حقته! پسره پرو ... کاش بدتر کرده بودم باهات ...
آرتان جلوی در ساختمون توی ماشین منتظرم بود. داشتم از پله ها آروم آروم پایین می رفتم که یهو لیز خوردم و افتادم روی زمین .... کف دمپایی هام خیلی لیز بود و باید بیشتر دقت می کردم. ولی مگه آرتان برای من حواس می ذاشت آرتان از ماشین پرید پایین ... دوید به طرفم و گفت:
- چی شدی؟
لعنتی! داشتم از زور عصبانیت گر می گرفتم. پسره پرو! نشسته تو ماشین عین خانا ... حالا اومده پایین می گه چی شدی؟ تا چشم تو در بیاد. اصلا به تو چه ... بیشعورررر ... دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
- خوبی؟
دستشو محکم پس زدم و خودم ایستادم ... به قول عزیز کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. من که تا اینجاشو خودم اومدم بقیه اشو هم خودم می رم. آرتان عصبی رفت دوباره سوار ماشین شد. دوباره به اسب شاه گفتن یابو! دوست داشتم برگردم خونه ولی از فکر اینکه دوباره اینهمه راهو برگردم احساس بدی بهم دست داد و ناچارا سوار ماشین شدم. آرتان نگاهی بهم کرد و راه افتاد. نگرانی رو از توی نگاش خوندم ولی به روی خودم نیاوردم. اگه بلایی سرم می یومد چی؟ اینقدر شعور نداشت که بفهمه الان وقت تلافی نیست. یه کم در سکوت سپری شد تا اینکه پرسید:
- نیما چی کارت داشت که منو فرستاد پی نخود سیاه؟
جون تو جونت کنن فوضولی. خنده ام گرفت ... چقدر با خودش کلنجار رفت تا آخر اینو پرسید. برای اینکه دقش بدم راستشو گفتم:
- می خواست ببینه تو اذیتم می کنی یا نه؟ می خواست مطمئن بشه که تو پامو نشکستی ....
سرعتش دو برابر شد و گفت:
- غلط کرده ... به اون چه که تو زندگی ما دخالت می کنه؟!
- دخالت؟! نه عزیز دخالت نیست محبته ...
- ترسا ... حواستو جمع کن ... فعلا من شوهرتم و به عنوان یه شوهر دارم بهت اخطار می دم که دوست ندارم کسی از زندگیمون سر در بیاره ... اصلا ... اصلا تو به چه حقی به نیما گفتی که ازدواج ما صوریه؟
دلم می خواست غش غش بهش بخندم. حسود بی خاصیت! شونه بالا انداختم و گفتم:
- دلم می خواست .... نمیا بهترین دوست منه ...
پوزخندی زد و در حالی که ماشینو پارک می کرد گفت:
- پس حواست باشه بدون دوست نشی.
منو تهدید می کرد! بچه پرو! نگاه به دور و اطراف که کردم دیدم دوباره جلوی همون بیمارستانی هستیم که یک ماه پیش اومدیم. با تعجب گفتم:
- اینجا اومدیم واسه چی؟
- بیا پایین ...
بی شعور! شعور نداشت وقتی یه نفر ازش سوال می پرسه مثل آدم جواب بده. رفتم پایین و درو محکم کوبیدم به هم. چپ چپ نگام کرد و منم بی توجه راه افتادم سمت بیمارستان. یه پسر از جلوم رد شد در حالی که یه ویلچر خالی رو حمل می کرد. پیدا بود از کادر بیمارستانه ... فکر کنم پرستار بود. برای اینکه لج آرتانو در بیارم صداش کردم:
- ببخشید آقا ...
ایستاد و برگشت به طرفم. گفتم:
- شما پرستاری؟
- بله بفرمایید ...
- می شه منو با این ویلچرتون ببرین داخل؟ سختمه خودم برم ...
پسر لبخندی زد و گفت:
- بله خواهش می کنم.
ویلچر رو آورد به سمت من و منم با سرخوشی بدون توجه به آرتان که مطمئن بودم داره حرص می خوره نشستم روی ویلچر. ویلچر راه افتاد و من با لبخند گفتم:
- خیلی لطف کردین به من ... شوهرم آدم نیست ... انتظار داره من خودم راه برم ... نمی فهمه پام درد می گیره ... بازم به شما ...
جوابی نداد. با این تفکر که آرتان هم داره دنبالمون می یاد برای اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم:
- راستی شما چند سالتونه؟! پرستار بودن سخت نیست؟ کارتون رو دوست دارین؟
ویلچر جلوی در اورژانس متوقف شد. پسر بازم جوابی نداد. برگشتم تا ببینم چرا جواب نمی ده و ازش تشکر کنم که دیدم به جای پرستار آرتان داره ویلچرو هدایت می کنه اخماشم چنان درهم بود که با شش من عسل هم نمی شد خوردش. نفسمو با صدا بیرون دادم یعنی از دستش عصبانی شدم. آرتان خم شد و در گوشم گفت:
- دوست دارم اون گچ پاتو بکوبم فرق سرت تا دیگه برای من بلبل زبونی نکنی ...
- اتفاقا منم دوست دارم با دندونام تیکه تیکه ات کنم ....
در که باز شد دیگه ادامه ندادیم و رفتیم تو ... عین بچه ها باهم جر و بحث می کردیم. ولی حرص خوردن آرتان خیلی از نظرم با مزه بود. دکتر با دیدنمون پرسید مشکل چیه و آرتان گفت گچ پام باید باز بشه. چه عجله ای داشت؟ موعدش که فردا بود؟ نکنه چون نیما روی پام یادگاری نوشت دیگه طاقت نیاورد و خواست هر چه زودتر اونو از من دور کنه؟ خدا می دونه. گچ پام که باز شد دکتر گفت:
- می تونی برش داری یادگاری ...
آرتان با خشونت گفت:
- لازم نکرده
و گچ رو با یه حرکت پرت کرد توی سطل آشغال. پس حدسم درست بود. از دیدن پوست پام وحشت کردم و با ترس به آرتان نگاه کردم. آرتان که از نگاهم منطورمو خونده بود با لبخند گفت:
- خوب میشه نگران نباش ...
نا خودآگاه ترسم از بین رفت و لبخند زدم. از جا که بلند شدم راه رفتن برای خیلی سخت تر شده بود و نزدیک بود بیفتم روی زمین که آرتان گرفتم ... خواستم بشینم روی ویلچر که آرتان با پاش هلش داد اونطرف زیر بازوی منو گرفت و دوتایی رفتیم بیرون. بازوم خیلی درد می کرد. جای دست آرتان بود. فکمم هنوز درد می کرد. دستشو پس زدم و گفتم:
- چرا نذاشتی بشینم روی ویلچر؟
- واسه اینکه حال نداشتم هلت بدم ....
- جان نثار زیاد داشتم نیازی به تو نبود.
با حرص دوباره بازومو فشار داد که از زور درد اشکم در اومد و بدنم ضعف رفت. آرتان وحشت کرد و گفت:
- چی شدی؟!
- وحشی! زدی دستمو داغون کردی ... حال می گی چی شدی؟ یه بار لهش می کنی بعد دوباره فشارش می دی تو باید مامور ساواک می شدی ...
منو نشوند روی نیمکت و رفت. لحظاتی بعد با لیوانی آب میوه برگشت. دستشو پس زدم و گفتم:
- نمی خورم ...
- نازک نارنجی ... خیلی بهت لطف کردم دستتو نشکستم ... من از سیگار و آدمای سیگاری بیزارم ... حال اینو بخور تا آتیش بس اعلام کنیم.
- آتیش بس؟ حیف که دلم برات سوخت وگرنه می رفتم خونه مون به بابام می گفتم دستمو داغون کردی ... تازه بهم سیلی هم زدی.
- اگه بابات بفهمه واسه چی زدم به من حق می ده. ترسا برو خدا رو شکر کن نکشتمت ...
- بهت هم می یاد قاتل باشی اتفاقا ...
- دست شما درد نکنه. حالا اینو بگیر بخور.
تشنه ام بود برای همینم تعارف نکردم. لیوان آبمیوه رو گرفتم و لاجرعه سر کشیدم. آرتان گفت:
- خفه نشی ...
- نترس حالا حالا بییخ ریشتم ...
- خدا به داد من برسه.
از جا بلند شدم و لیوانو توی سطل کنار نیکمت انداختم و گفتم:
- دلتم بخواد.
اومدم برم سمت در که از پشت دوباره منو بغل کرد. غر زدم:
- چقدر تو هی منو بغل می کنی؟!
- زیاد خوشحال نشو ... چندان میلی به این کار ندارم ... ولی چه کنم که مجبورم.
- بله ... وظیفته ...
چپ چپ نگام کرد ولی حرفی نزد. تا خونه دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم. نزدیکای خونه که رسیدیم پرسیدم:
- واسه چی امروز زود اومدی خونه؟
- واسه اینکه مچ تو رو بگیرم.
- جدی پرسیدم ...
دنده رو عوض کرد و گفت:
- واسه اینکه بریم بیرون یه گشتی بزنیم ... می دونستم حوصله ات سر رفته.
- چه عجب!
- بهت رو دادم دیگه پرو نشو ها ... همین که من از کارم زدم اومدم خونه خودش خیلیه ... ولی با چی روبرو شدم؟
حرفی نزدم. خودمم می دونستم که اشتباه کردم. باید سیگارو می ذاشتم کنار. بنفشه و شبنم هم دیگه نمی کشیدن. بنفشه رو بهراد ترک داده بود شبنمو هم شایان ... حالا منو هم آرتان می خواست ترک بده. ماشینو پارک کرد و کمک کرد تا پیاده شدم. وارد خونه که شدیم اعصابم خیلی آروم تر شده بود. واقعا که حرف زدن می تونست خیلی از مشکلات رو برطرف کنه. وارد خونه که شدیم منو برد نشوند روی کاناپه و گفت:
- شام چی میخوری زنگ بزنم بیارن؟
- پیتزا ...
- باشه ...
قبل از اینکه بره سمت تلفن رفت سمت پذیرایی و وقتی اومد بیرون سبد گل نیما دستش بود. با خوشحالی گفتم:
- بذارش اینجا من یه کم بوش کنم ...
لبخند مسخزه ای تحویل من داد و سبد گلو برد توی آشپزخونه. گردن کشیدم و گفتم:
- چی کار می کنی؟
سبد گلو انداخت توی پلاستیک زباله و گفت:
- هیچی دارم زندگیمو از شر مزاحم پاک می کنم.
با حرص گفتم:
- گلو چرا می اندازی؟ از بس خودت برام گل می خری چشم نداری بببنی یکی دیگه هم بخره؟
چپ چپ نگام کرد و جوابی نداد. گوشی رو برداشت و سفارش دو تا پیتزا داد. چرا آرتان اینجوری برخورد می کرد؟ آخه چرا اینقدر روی نیما حساس شده بود؟
اون شب کنار هم شام خوردیم و بعد من رفتم دوش گرفتم. توی این دو ماه فقط یکی دوبار آتوسا منو برده حموم ولی حالا راحت خودم می تونستم حموم کنم. بعد از حمام راحت روی تخت دراز کشیدم و بعد از این یک ماه بالاخره با آرامش به خواب رفتم. پام خیلی سبک شده بود...

صبح با صدای تق و توق شدید و بوی خوب گل نرگش چشم باز کردم. اولین چیزی که دیدم دسته گل نرگس بزرگی بود که روی عسلی قرار داشت و بوی خوشش همه اتاقو پر کزده بود. لبخند نشست روی لبم. نشستم سر جام و خم شدم دماغمو فرو کردم بین گل ها و چند تا نفس عمیق کشیدم. آرتااااان تو دیوونه ای! چقدر این کارش به نظرم قشنگ اومد ... دوباره صدای تق تق از بیرون بلند شد. نگاهی به ساعتم انداختم ... ساعت ساعت ده بود ... سیخ وایسادم سر جام ... یعنی صدای چی بود؟!! خدای من! آرتان که الان باید سر کار باشه ... با ترس پریدم دم در و اول سعی کردم از سوراخ کلید بیرونو دید بزنم که قربونش برم هیچی پیدا نبود. ناچارا! لای درو باز کردم. چیزی نبود ... دوباره صدا بلند شد. اینبار بی اراده پریدم از اتاق بیرون ... آرتان روی کاناپه نشسته بود و با دیدن من با تاپ و یه شلوارک تا روی زانو از جا پرید و گفت:- برو توی اتاقت ...
بی توجه به حرفش گفتم:
- تو توی خونه چی کار می کنی؟! صدای چیه؟!
اومد به طرفم دستمو گرفت و در حالی که می کشید توی اتاق گفت:
- وقت بهت می گم برو توی اتاقت یعنی برو توی اتاقت ... پات خوب شده که اینجوری می پری بیرون؟!
تازه متوجه پام شدم که هنوز یه کم درد داشت. نشستم لب تخت و گفتم:
- جواب سوالای منو ندادی ...
نگاش روی بازو و صورت کبود شده ام مات شد. بازوم از فشارش و صورتم از سیلیش حسابی کبود شده بود. متوجه نگاش که شدم گفتم:
- هان چیه؟ شاهکارت دیدن هم داره.
کنارم نشست لب تخت و دستشو به نرمی کشید روی کبودی بازوم. اون دستشو هم گذاشت زیر چونه ام و با شصتش به نرمی گونه ام نوازش کرد. از لذت چشمامو بستم. صدای نادمش بلند شد:
- خدای من ... من چی کار کردم؟
چشمامو باز کردم و گفتم:
- این که خوبه ... باید خدارو شکر کنم که نکشتیم.
دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- باور کن وقتی دیدم عین زنای خراب شیگار دستت گرفتی و داری پک می زی دیوونه شدم. ... اصلا فکرشم نمی کردم پوستت اینقدر حساس باشه.
- پوست من حساس نیست ... ضربه شما خیلی محکم بود.
- شرمنده ام ... نمی خواستم اینجوری بشه.
- تلافیشو سرت در می یارم فکر نکن ولت کردم به حال خودت.
لبخندی زد و گفت:
- می دونم که زلزله ای ...
بحثو عوض کردم و گفتم:
- هنوزم جواب سوالای منو ندادیا ...
دی حالی که نمی تونست چشم از بازوی من و صورتم برداره و مردمک چشماش دام در نوسان بود گفت:
- چند نفرو آوردم برای در حفاظ بذارن ...
- هان؟! چرا؟
- قفل درم عوض می شه. یه کلید جدید بهت می دم.
- پرسیدم چرا ...
- تو کاری به اونش نداشته باش ... برای امنیت بیشتره.
- وا! یعنی چه خوب؟
بالاخره نگاه غمگینشو دوخت توی چشمام و گفت:
- ببین ترسا ... یه مشکلی به وجود اومده که شاید بهتر باشه توام بدونی تا بیشتر مراقب خودت باشی.
با ترس و چشمای گشاد شده گفتم:
- چی شده؟ دزد اومده تو ساختمون؟ به کسی تجاوز کردن؟
لبخندی زد و گفت:
- ذهنت فقط منفی می بافه ...
- خب بگو چی شده ... من که سکته کردم.
- راستش یکی از بیمرای من یه دختر ... دختر که نه ... یه زن بیست و هشت ساله بود. چند وقت پیش به خاطر اینکه شوهرش به جرم خیانت طلاقش داده بود به شدت افسرده شده و خودکشی کرده بود. آشناهاش به من معرفیش کردن و من چند جلسه باهاش مشاوره گذاشتم و با دارو تا حدی کنترلش کردم. اما ...
با کنجکاوی گفتم:
- اما چی؟!
- اما ... زد و عاشق من شد. راستش ما روانشناسا بدی شغلمون اینه که افراد زود بهمون اعتماد کرده و حتی وابسته می شن. باید کنترلشون کنیم که بعضی وقتا به خاطر شرایط بد بیمار نمی شه. مثل این مورد ...
- خب؟
- آرزو به من وابسته شد و بهم ابراز علاقه کرد. علاقمند که می گم نه فکر کنی مثل آدمای عادی ... یه جور عجیب غریب ..
داشت کم کم حسودیم می شد. حس بدی داشتم. دلم یم خواست بگم آرزو غلط کرده با تو با هم. ولی سکوت کردم اگه حساسیت نشون می دادم برام دست می گرفت. خودش ادامه داد:
- اوایل مجبور بودم به خاطر اینکه دوباره افسرده نشه و دست به خودکشی نزنه باهاش راه بیام ولی کم کم دیدم داره بدتر می شه. برای همینم بهش گفتم ... که ازدواج کردم.
فقط نگاش کردم. لابد بازم از اسم من توی شناسنامه اش سو استفاده کرده بود و حالا عین خر تو گل مونده بود. گفت:
- ولی بدتر شد ...
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه آرزو اگه قبلا افسرده بود ... الان زده به سرش ... وقتی دیدم حالش وخیمه دستور بستری شدنش رو دادم و بستریش کردن. ولی از بیمارستان فرار کرده و دیشب نصف شب دقیقا همون وقتی که فرار کرده زنگ زد روی گوشی من و یه سری چرت و پرت گفت که منو نگران کرده. چون اون حالت طبیعی نداره و هر کاری ممکنه بکنه.
- چی گفت مگه؟
- نمی خوام نگرانت کنم ... ولی ...
- بگو آرتان ... اه ... می خواد منو بکشه؟
- غلط کرده ... مگه به این راحتیاست ... باور کن ترسا نمی ذارم شغل من هیچ خطری برای تو به وجود بیاره. من همه جوره ازت حمایت می کنم خودم گند زدم خودمم باید جمعش کنم.
- چی گفت بهت آرتان؟
- گفت ... داغ تو رو به دلم یم ذاره اگه باهاش ازدواج نکنم.
- حالا چرا قفل درو عوض کردی؟
- چون ... کلید خونه رو از یکی از دوستام گرفته ... چند وقت پیش دوستم بهم خبر داد... به عشوه و دلبری دوستمو گول زده ... هر اتفاقی ممکنه بیفته ...
لجم گرفت. داغ کرده بودم در حد مرگ. از جا بلند شدم. رفتم کنار پنجره و در حالی که از بالا به بیست طبقه پایین تر نگاه می کردم گفتم:
- خب باهاش ازدواج کن ...
آرتان با عصبانیت از جا پرید و گفت:
- چی؟!
- مگه نگران جون من نیستی؟ خب باهاش ازدواج کن ...
پشتم بهش بود و عس العملش رو نمی دیدم. یهو دستمو از پشت گرفت و منو برگردوند به سمت خودش. صورتش گر گرفته بود. دوتا بازوهامو گرفته بود توی دستش و فشار ملایمی می داد. با خشونت گفت:
- من یه بار ازدواج کردم ... اینو تو گوشت فرو کن ... در ضمن ...
حرفشو ادامه نداد. صورتش خیلی نزدیک صورتم بود و نفساش صورتمو داغ می کرد. آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- در ضمن چی؟
- برای محافظت از تو ... از جونم مایه می ذارم اینو مطمئن باش ... نمی ذارم هیچ اتفاقی برات بیفته.
- آرتان ...
- جانم ....
- ممنونم ...
- واسه چی خانوم؟
- به خاطر همه چیز ... به خصوص ... به خصوص گل ها ...
- این گلا برای باغی از گل ... کمه ... خیلی کمه.
حرفاش همه وجودمو داغ کرده بود. داشت نفسای عمیق می کشید. انگار می خواست عطر تنمو ببلعه. زل زده بودم توی صورتش و نا خودآگاه نفسای کشدار می کشیدم. چشمای آرتان یه جور خاصی شده بود ... حس می کردم فاصله صورتش داره کم می شه با صورتم. چقدر دوست داشتم لبای خوش فرمشو برای یه بارم که شده لمس کنم. خدایا ... خدایا ... فقط یه بار ... آرتان آب دهنشو قورت داد و چشماشو بست. رفته بودم تو اوج حس که صدایی از بیرون بلند شد:
- آقای تهرانی .... تشریف ندارین؟ کار در تموم شد ...
یه دفعه از من فاصله گرفت. نگاه عمیقی توی چشمام انداختم و دستمو رها کرد. سرمو زیر انداختم. چند قدم عقب عقب رفت و سپس برگشت تا بره بیرون. جلوی در که رسید برگشت طرفم و گفت:
- نیا بیرون ... لباست مناسب نیست جلوی این پسرا ....
اینو گفت و رفت بیرون. ولو شدم روی تخت. از توی یقه ام حرارت بیرون می زد. داغ کرده بودم بدجور. خروس بی محل حالا چی می شد یه کم دیرتر در درست می شد؟
چند نفس عمیق کشیدم و زل زدم به گل های نرگس...


تاریخ ارسال پست: یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت: 18:5
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی