close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 13

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 65
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 20
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 406
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,644
    بازدید سال بازدید سال : 6,615
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,177

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 13

سلام به روی ماهتون

اینم بخش 13بخونین حالشو ببرین

نظرم بدین افرین

بفرما ادامه مطلب...

-فدای سرت ...خدا شاهده دردم داشت کم می شد. فشار بازوهاش ... عطر تنش ... محبت کلامش ... عشق توی کاراش ... دردو از یادم برده بود. هق هقم با سکسکه همراه شده بود. آرتان منو به خودش فشار داد و گفت:
- چرا بیدارم نکردی ترسا؟! آخه چرا؟!!! من اینقدر بدم ...
از لحنش پیدا بود داره عذاب می کشه. گفتم:
- نه ... نمی خواستم ... نمی خواستم مزاحمت ...
منو خوابوند روی صندلی جلو خودشم سریع سوار شد و گفت:
- این حرفا یعنی چی؟! تو کی می خوای بفهمی من در قبال تو وطیفه دارم ... اینا لطف نیست ترسا ... وظیفه است.
فقط گریه می کردم و حرفی نمی زدم. آرتان هر بار نگاهی به من می کرد و از دیدن رنگ پریده و چشمای گریون من پاشو بیشتر روی پدال گاز فشار می داد. جلوی در بیمارستان چنان ترمز کرد که صدای جیغ لاسیتکاش بلند شد. سریع پرید پایین درو باز کرد و منو عین یه شی قیمتی گرفت تو بغلش. کاش می شد زمان متوقف می شد و من همونجا می موندم. چقدر آغوشش رو دوست داشتم و بهم آرامش می بخشید. وارد بخش اورژانس شد و با راهنمایی یکی از پرستارا وارد یکی از اتاقا شد خواست منو بخوابونه روی تخت که بی اراده دستمو انداختم دور گردنش و محکم تر چسبیدمش. اونم منو فشار داد به خودش و همونجور که من توی بغلش بودم نشست روی یکی از صندلی ها. دکتر وارد اتاق شد و رو به آرتان گفت:
- بذارش روی تخت پسرم ...
- نه آقای دکتر ... اگه می شه همین جا معاینه اش کنین ...
دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- امان از دست شما جوونا.
نشست جلوی صندلی و پامو گرفت توی دستش از درد نفسم تو سینه حبس شد و اشکام فوران کرد. آرتان سریع دستمو گرفت توس دستش محکم فشار داد و اون یکی دستشو از زیر شالم برد داخل و مشغول نوازش موهام شد. دوباره آروم شدم. دکتر کمی پامو وارسی کرد و سپس گفت:
- نشکسته ... در رفته ... باید جا بندازمش ...
شنیده بودم که جا انداختن استخون در رفته خیلی درد داره. با عجز به آرتان نگاه کردم. آرتان خیلی ناراحت بود و اینو از نگاش می فهمیدم. نگامو که دید صورتمو گرفت بین دستاش و گفت:
- من پیشتم عزیزم ... نترس ...
با اشاره دکتر آرتان منو محکم توی بغلش فشار داد. اینقدر محکم که حتی نمی تونستم یه گوشه از بدنمو دیگه تکون بدم و یه دفعه درد توی همه بدنم پیچید. طوری که از درد جیغ کشیدم و بیحال بیحال شدم. چشمام بسته شد و همه رمقم از تنم رفت بیرون. صدای آرتان رو شنیدم که با نگرانی می گفت:
- ترسا ... ترسا عزیزم ... چی شدی ترسا؟!
دکتر گفت:
- نگران نباش جوون ... از حال رفته یه سرم براش می نویسم اینو که تزریق کنه حالش خوب خوب می شه. بعدم باید پاشو گچ بگیرم ...
- آقای دکتر مطمئنین چیزیش نشده ؟
دکتر خندید و گفت:
- عاشقیااااا! ببرش توی اتاق بغلی تا بیام سر وقتش.
آرتان از جا بلند شد. منو فشار داد به خودش و در یه لحظه حس کردم پیشونیم داغ شد. آره ... آرتان برای اولین بار منو بوسید ... اونم درست زمانی که فکر می کرد من بیهوشم. همه تنم داغ شده بود ... جون داشت دوباره به تنم بر می گشت. وارد یه اتاق دیگه شد ولی نمی دونم چی دید که رو به یکی از پرستارا گفت:
- خانوم اینجا اتاق خصوصی ندارین؟! اینجا که خیلی شلوغه ...
- نخیر آقا اینجا بخش اورژانسه ... طبیعیه که شلوغه ... بخوابونینش روی این تخت ...
آرتان ناچارا منو خوابوند روی تخت ولی دستمو رها نکرد و با دست دیگه اش هم موهامو نوازش می کرد. پرستار با کنجکاوی گفت:
- خواهرته؟!
وا! پرو! می خواست ببینه اگه من خواهرشم تور پهن کنه ... اولم نمی پرسه همسرته ها! آدم مارموز ... آرتان به خشکی گفت:
- زندگیمه ...
تنم داغ شد ... یعنی راست می گفت یا می خواست فقط پرستاره رو از سرش باز کنه؟ حسابی کیفور شده بودم. به سختی جلوی لبخند زدنم رو می گرفتم. پرستار گفت:
- چه داداش مهربونی ...
اااا ننر! چه اصراری هم داره که منو آرتانو با هم خواهر برادر کنه. شیطونه می گه چشمامو وا کنم پایه سرمو بردارم بکوبم فرق سرشا ... آرتان هم با کلافگی گفت:
- کاش خواهرم بود ... شاید اگه خواهرم بود اینقدر دوسش نداشتم که از درد کشیدنش دیوونه بشم. ولی متاسفانه خواهرم نیست ... همسرمه ... دنیامه ...
پرستار با حرص و کینه گفت:
- خوش به حالش که شوهر مهربونی مثل شما داره!
به دنبال این حرف از صدای تق تق پاشنه کفشش فهمیدم رفته. حالا حال من دیدنی بود! دوست داشم پاشم عربی برقصم. خدایی از حرفای آرتان تا مرز سکته خوشحال شده بودم. به خودم نمی تونستم دروغ بگم. بهش وابسته شده بودم. شاید عشق به اون صورت نبود ... ولی دوسش داشتم. می دونستمم روزی که برم براش خیلی دلتنگ می شم. خیلی به حضورش عادت کرده بودم ولی احساسم هوز اونقدری نبود که بخوام دائم پیشش بمونم. هنوزم رفتنو ترجیح می دادم. آرتان دستمو با محبت می فشرد و زمزمه وار داشت باهام حرف می زد. دست از فکر و خیال برداشتم و با همه وجودم گوش شدم:
- مانی راست می گه بهت می گه زلزله ... حقا که زلزله ای! آخه وروجک من تو روی صندلی رفته بودی واسه چی؟ خدا رحم کرد پات در رفت اگه سرت خورده بود توی یه جا ...
با اومدن دکتر حرفای آرتان نیمه تموم موند و من فحش به اموات دکتر دادم حسابی. آرتان گفت:
- گچ می گیرین پاشو؟!
- آره دیگه پسرم ... این پا رو اصلا نباید بذاره روی زمین.
- چقدر باید توی گچ بمونه؟
- یه ماه ...
بعد از اون حس کردم یه چیز داره به پام کشیده می شه. آرتان با نگرانی گفت:
- دکتر چرا چشماشو باز نمی کنه؟! خیلی وقته از حال رفته ... نکنه خدایی نکرده ...
- صبر داشته باش پسرم ... از کجا معلوم؟ شایدم بیداره و داره حرفای ما رو می شنوه ولی می خواد واسه تو نازکنه. می گن نازکش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن ... حالا نقل خانوم شماست ...
با این حرف خندید. منم خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودمو گرفتم. بعد از اینکه گچ پام تموم شد و دکتر گفت:
- خب اینم از این تموم شد ... سرمش که تموم شد می تونی ببریش.
چند لحظه صبر کردم و سپس به آرومی چشمامو باز کردم. آرتان کامل روی صورتم خم شده بود و زل زده بود بهم. تا دید چشمامو باز کردم یه لبخند گشاد زد و گفت:
- بالاخره بیدار شدی خانوم خوابالوو ...
اینقدر از حرفا و نگرانیاش کیفور بودم که منم لبخند زدم از اونم گشاد تر. موهامو از توی پیشونیم زد کنار و گفت:
- خوبی؟ درد نداری دیگه عزیزم؟
لحن حرف زدنش در حد مرگ بهم لذت می داد. چشمامو یه بار باز و بسته کردم. خندید و گفت:
- این یعنی چی؟ یعنی درد داری یا نداری؟
- نه ... خوبم ...
- خوب خدا رو شکر ... دختر تو بالای صندلی چی کار می کردی؟ این سوال داره مغز منو سوراخ می کنه.
- رفته بودم بالای ویترینو گردگیری کنم.
- بالای ویترین؟!!! آخه اونجا گردگیری می خواد؟ بعدشم اگه اینقدر مهم بود خوب منو صدا می کردی ...
در دلم باز شد و گفت:
- تو تو خونه تبدیل شده بودی به یه روح متحرک ... اصلا بود و نبودت فرقی نمی کرد ... منم صدات نکردم.
نوک بینیمو فشار داد و گفت:
- حق با توئه ... چند وقت بود حال خوبی نداشتم. یه فکری داشت عذابم می داد ... ولی قول می دم از این به بعد پشت خانوم کوچولو رو خالی نکنم. قبوله ...
- قبوله ... آرتان ...
- جانم؟!
اینبار به جز دلم همه وجودم لرزید. کم مونده بپرم بغلش ... جلوی خودمو گرفتم و گفتم:
- مهمونی فردا .... کلاسام ...
- مهمونی فردا رو که کنسل می کنم ... کلاساتو هم می رم ترمتو می ندازم واسه ماه دیگه ....
- حالا کلاس به درک ... ولی زشت نیست جلوی دوستات؟
- دوستام که مهم تر از هم خونه کوچولوم نیستن ...
وصف حالم گفتن نداره ولی اینو خوب می فهمیدم که هرچی محبت آرتان نسبت بهم بیشتر می شد منم احساسم بهش بیشتر می شد و این می تونست دردسر ساز بشه. آرتان زیر بازومو گرفت و گفت:
- پاشو که وقت رفتن به خونه است ... سرمت هم تموم شد.
نشستم روی تخت و خود آرتان سرم رو از دستم خارج کرد و توی سطل زباله انداخت. شنل رو محکم دور من پیچید و دوباره منو کشید توی بغل گرمش .... گفتم:
- بذارم زمین خودم یه جوری می یام ...
خندید و گفت:
- اینجام دست از غد بازی بر نمی داری؟!
منم خندیدم و حرفی نزدم. آرتان منو سوار ماشین کرد و راه افتاد. توی خونه هم منو خوابوند روی تخت و گفت:
- هر چیزی که لازم داشتی شماره گوشیمو بگیر ... چون می دونم نمی تونی بیای از اتاق بیرون.
- ازت ممنونم ... بابت همه چیز ...
- نیازی به تشکر نیست خانوم کوچولو ... فقط زودتر خوب شو ... و قول بده که اگه کاری داشتی خبرم کنی.
- قول می دم.
- باریک الله ... حالا راحت بخواب ...
- آرتان ... ساعت پنج صبحه ... حالا فردا چی جوری می ری مطب؟
- فردا خونه ام خانومی نگران این چیزا نباش ... فقط استراحت کن.
بعد از اینکه چراغو خاموش کرد و رفت حس عجیبی بهم دست داد. دوست داشتم کنارم بخوابه. نمی خواستم بره ... دوست نداشتم تنها بخوابم ... ولی غرور لعنتیم اجازه نمی داد بهش زنگ بزم و بخوام بیاد کنارم بخوابه. شاید راجع به من فکرای دیگه می کرد که این اصلا صحیح نبود. بعدا که پام خوب شد باید برای این احساس جدیدم یه فکر جدی می کردم....
صبح که بیدار شدم پام یه کم درد می کرد. یه کم به اطرافم نگاه کردم و همه اتفاقای شب قبل تو ذهنم دوباره مرور شد. ساعت دویازده بود و مشخص بود به جبران کم خوابی دیشب حسابی خوابیدم. از بیرون صدا می یومد ... سعی کردم بلند بشم. گچ پام خشک شده بود ... نشستم سر جام و پامو از تخت گذاشتم پایین ... با زحمت بلند شدم ایستادم تعادلم داشت به هم می خورد لی لی کنان خودمو رسوندم به دیوار و به کمک دیوار رفتم سمت در. به در که رسیدم به نفس نفس افتادم ... آرتان توی آشپزخونه بود و صدا از توی آشپزخونه می یومد. شروع کردم لی لی کنان رفتم به سمت کاناپه ... از سر و صدای من آرتان اومد جلوی اپن و با دیدن من بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- ا بیدار شدی؟! چرا صدام نکردی؟
نشستم روی کاناپه و در حالی که موهامو از روی پیشونیم کنار می زدم گفتم:
- باید عادت کنم ... نمی شه که همه اش از تو کمک بخوام.
نشست کنارم و پامو گرفت به نرمی گذاشت روی میز و گفت:
- این حرفا چیه؟ شاید یه روز منم این بلا سرم بیاد ... تو کمکم نمی کنی؟
خندیدم و گفتم:
- نه ...
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- دست شما درد نکنه ... ولی مسئله ای نیست نازکش زیاد دارم.
لجم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و غش غش خندیدم . ترجیح دادم حرفی نزم. گفت:
- درد نداری دیگه؟
- نه .. یه کمه ... زیاد نیست ...
- دکتر برات مسکن هم نوشته ... اگه حس کردی درد داری بگو تا بهت بدم.
- نه از قرص خوردن زیاد خوشم نمی یاد ... الان لازم ندارم.
- باشه پس همین جا بشین تلویزیون نگاه کن تا من یه ناهار خوشمزه برات درست کنم ...
- تو و آشپزی؟
- چی فکر کردی؟ من این همه سال تنها زندگی کردم ... گشنگی که نخوردم.
- آخه دیدم همه اش برای خودت از رستوران غذا می گیری.
- چون وقت نداشتم ... ولی امروز که تو خونه ام می تونم هنرمو بهت نشون بدم.
- حواست باشه ... نزنی بکشیموناااا
خواست حمله کنه به طرفم که خودمو کشیدم عقب و جیغ کشیدم. دستشو گذاشت روی گوشش و در حالی که می گفت:
- دخترا جز جیغ بنفش کشیدن کار دیگه ای ندارن.
رفت سمت آشپزخونه. با غیض گفتم:
- هی آقا پشت سر دخترا حرف نزن ...
خندید و دیگه چیزی نگفت. کم کم داشت بوهای خوبی از توی آشپزخونه بلند می شد. همه حواسم معطوف به حرفای دیشب آرتان بود ... اون همه محبت ... اون همه نگرانی! از آرتان مغرور بعید بود. ولی می دونستم اگه یه کلمه در موردش باهاش حرف بزنم یه چیزی می گه که همه خوشیمو زایل کنه. پس ترجیح دادم اصلا به روی خودم نیارم که همه حرفاشو شنیدم. بوی خوش غذا مجبورم کرد از جا بلند بشم و لنگ لنگان برم سمت آشپزخونه. آرتان با دیدن من اخمی کرد و گفت:
- تو نمی تونی چند دقیقه آروم یه جا بشینی؟
از دیدن هیبتش با پیشبند و دستکش آشپزخونه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. چنان از ته دل قهقهه می زدم که اخمای صورت آرتانم باز شد و اونم شروع کرد به خندیدن. همونجور وسط خنده هاش گفت:
- کوفت ... به چی می خندی؟
به زحمت نشستم روی صندلی و گفتم:
- وای باید زنگ بزنم به نیلی جون بیاد پسرشو ببینه ...
- چشه؟!!! بچه پرو!
خندیدم و گفتم:
- چشم نیست مماخه ...
خندید و گفت:
- حالا غذا رو که دادم خوردی دیگه واجب میشه زنگ بزنی به نیلی جون بیاد دستشو هم ببوسی با این پسر تربیت کردنش ...
- وای مامانم اینا ...
- حالا ببین ...
غذا رو کشید و با کلی وسواس تزینش کرد. زرشک پلو با مرغ پخته بود. با آب مرغ هم سوپ درست کرده بود. اول یه کم سوپ برام کشید و گذاشت جلوم ... با ادا و اصول یه قاشق از سوپ رو وارد دهنم کردم و از خوشمزگیش دهانم باز موند. با دیدن قیافه من لبخندی مغرورانه زد و گفت:
- چطوره؟!
- خیلی بد مزه است!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- حیف که دختر نیستم ...
- اگه بودی چی می شد؟ لابد خواستگارات دم در خونه صف می کشیدن.
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
- اون که صد در صد ... ولی منظورم این نبود. اگه دختر بودم الان باهات قهر می کردم بشقاب غذارو هم از جلوت بر می داشتم و می گفتم حق نداری لب بزنی برو فست فود بخور.
از لحنش خنده ام گرفت و گفت:
- وای تو این حالت تصوت که می کنم می بینم خیلی بهت می یاد.
- بخور زلزله اینقدر زبون نریز.
با لبخند مشغول خوردن شدم. آرتان دوباره خوب شده بود و این خوبیش منو دیوونه می کرد. وقتی مهبرون می شد انگار یه نفر دیگه بود. یه فری که من هم دوسش داشتم هم نمی شناختمش ... همین منو می ترسوند. زرشک پلو با مرغش هم فوق العاده شده بود. بعد از خوردنش گفتم:
- دستت درد نکنه ... ترشی نخوری یه چیزی می شی ....
- یه چیزی شدم ... تو نمی بینی ...
چپ چپ نگاش کردم یعنی باز شروع کردی. اونم خندید و هیچی نگفت. گفتم:
- ظرفا با من ... تو پختی من می شورم ...
- لازم نکرده شما بفرما برو توی اتاقت ...
- ا آخه اینجوری که نمی شه.
اومد طرفم قبل از اینکه بفهمم چه قصدی داره توی بغلش بودم. نکن آرتان تو رو خدا نکن! دارم معتاد آغوش گرمت می شم. منو چسبوند به خودش و گفت:
- بچه خوب همیشه به حرف بزرگترش گوش می ده.
- آخه این بزرگتره فقط بلده زور بگه.
- مطمئن باش همه این زورگویی ها به نفع خودته.
دیگه حرفی نزدم. راست می گفت ... یکی از دکمه های پیرهنشو بستم و گفتم:
- تا روی شکمت بازه ....
هیچی نگفت فقط نگام کرد منم زل زدم بهش. چشماش منو توی خودشون غرق می کردن. آب دهنمو قورت دادم ولی چشم ازش نگرفتم. آرتان هم همینطور زل زده بود به من ... کنار تخت ایستاده بود ولی قصد نداشت منو بذاره روی تخت. منم اصراری نداشتم ... توی آغوش اون آروم تر بودم. حس می کردم که فاصله صورتش داره با صورتم کمتر می شه. صدای نفساش عجیب غریب شده بود و همین باعث می شد منم نگاهم داغ تر بشه. نمی دونم یهو چه اتفاقی افتاد که سریع منو گذاشت روی تخت. دستی توی موهاش کشید. چند نفس عمیق کشید و یه کتاب برداشت داد دستم و گفت:
- بخون تا حوصله ات سر نره ... کاری هم داشتی صدام کن.
کتابو گرفتم. چرا اینجوری کرد؟ مثلا چی می شد اگه منو می بوسید؟! حق با بنفشه است ما می تونیم خیلی از وجود هم لذت ببریم ولی حیف که اگه منم می خواستم آرتان نمی خواست. زمزمه کردم:
- باشه ...
در حالی که از اتاق می رفت بیرون با صدای گرفته گفت:
- آفرین حالا شدی دختر خوب.
بعد از رفتنش کتابو چسبوندم روی سینه ام و به فکر فرو رفتم. واقعاً خوش به حال زن آرتان ... آرتان حالا که فقط نسبت به من حس مسئولیت داشت اینقدر مهربون شده بود چه برسه به زمانی که از ته دلش کسی رو دوست داشته باشه.
یک ماه گذشت ... داشتم دق می کردم. همه فامیل فهمیده بودن و همه برای عیادتم اومده بودن. عزیز اینقدر گریه کرد که دلمو ریش کرد. اصرار داشت حتما برم خونه پیش خودش تا پرستارم بشه ولی من نمی خواستم از آرتان دور بشم برام عجیب بود ولی خلوتم با آرتان رو به هر چیز دیگه ای ترجیح می دادم. و جالبی کار اینجا بود که آرتان هم با عزیز مخالفت کرد و گفت مامانش بهم سر می زنه و نمی ذاره من تنها بمونم. پس نیازی نیست برم خونه بابا اینا ... نیلی جون و آتوسا و بنفشه و شبنم مدام بهم سر می زدن. ولی بازم توی خونه موندن داشت خلم می کرد. حداقل قبلا هر روز کلاس می رفتم و سرم گرم می شد ولی حالا چی؟ آتوسا خیلی اصرار می کرد که از خونه ببرتم بیرون ولی من حوصله با آتوسا بیرون رفتن رو نداشتم. بنفشه و شبنم هم حوصله عصاکش من شدن رو نداشتن ... دوست داشتم خود آرتان اصرار کنه برای اینکه ببرتم بیرون ولی اونم اصلا حس نکرده بود که من نیاز به بیرون رفتن دارم و هیچ حرفی در این مورد نمی زد. اکثرا هم چون می دونست یه نفر پیشم هست شبا دیر وقت می یومد خونه. توی این یک ماه نصف بیشترش رو نیلی جون می یومد خونه مون ولی خوبیش این بود که شبا می رفت وگرنه من مجبور می شدم حتما کنار آرتان بخوابم و اصلا از اینکار خوشم نمی یومد. می خوابیدم که چی؟ من کز کنم یه گوشه تخت و آرتانم بخوابه اونور من هی به اون فکر کنم اون به من و هر دو تا صبح غلت بزنیم و آه بکشیم؟! مسخره تر این کار کاری وجود نداشت. بالاخره ما زن و شوهر بودیم و اگه قرار می شد یه شب تا صبح کنار هم بخوابیم به هم دیگه میل شدید پیدا می کردیم. نمی خواستم اینجوری بشه ... چون عذاب می کشیدیم هر دو ... آرتان خوددار تر از این حرفا بود. روز قبل از اینکه قرار بود با آرتان بریم گچ پامو باز کنیم نشسته بودم روی کاناپه پامو دراز کرده بودم روی مبل و داشتم فیلم می دیدم. یه فیلم خیلی خیلی غم انگیز. حالا از بس حالم خوب بود این فیلم هم تازه بدترم کرد. وقتی فیلم تموم شد اشکم داشت در می یومد. بدجور هوس سیگار کرده بودم اگه نمی کشیدم دیوونه می شدم. خیلی وقت بود نکشیده بودم ... دیگه فکر کردم ترک کردم. دقیقا از اون شبی که دیدم آرتان تو اوج ناراحتیش هم لب به سیگار نمی زنه منم تصمیم گرفتم دیگه نکشم و دیگه هم نکشیدم ولی حالا هوسش داشت دیوونه ام می کرد. از جا بلند شدم راه رفتن با پام راحت تر شده بود. دیگه به سنگینیش عادت کرده بودم. رفتم توی اتاق پاکت سیگارمو از داخل کشوی لباسام کشیدم بیرون و دوباره برگشتم نشستم رو کاناپه ... تازه ساعت پنج بود سه و ساعت و نیم دیگه تا اومدن آرتان وقت داشتم. حتما تا اون موقع بوش هم می رفت. سیگارو در آوردم و با هوس یه کم نگاش کردم. طاقت نیاوردم گذاشتمش توی دهنم و با فندک زیپوی خوشگلم روشنش کردم. پک اولو اینقدر محکم زدم که انگار عشقمو می خواستم بعد از مدت طولانی ببوسم. خودم از تشبیه خودم خنده ام گرفت. پک دوممو آروم تر زدم. سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و دودو با لذت از دهن و بینیم بیرون فرستادم. داشتم سومین پک رو می زدم که صدای باز شدن در بلند شد ...
_____________
چشمام باز شد. آرتان وارد شد و من در جا خشک شدم. آرتان هم جلوی در خشکش زده بود و انگار به چشماش اعتماد نداشت چون هی چشماشو باز و بسته می کرد و مبهوت مونده بود. قلبم به شدت می کوبید آبروریزی از این بدتر؟! سیگارو با دست لرزون توی زیر سیگاری کریستال خاموش کردم و ایستادم. حتی نمی تونستم سلام کنم. توی دلم داشتم خودمو دلداری می دادم:
- هیچی نمی شه ... ندیدی آرتان مهربون شده؟ تو با این موقعیتی که داری محاله سرت داد و هوار کنه. خیلی راحت از این قضیه می گذره ... نترس ... خودتو نباز ...
توی همین فکرا بودم که دیدم آرتان داره می یاد جلو. خواستم برم عقب که دیدم پشتم مبله. صاف ایستادم و زل زدم توی چشماش مجبور بودم قوی باشم. اومد جلوم ایستاد ... قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت. چشماش عین دو کاسه خون شده بود و معلوم بود که حسابی عصبانیه. کاش یه چیزی می گفت داشتم می مردم از ترس. تصمیم گرفتم من یه چیزی بگم. با تته پته گفتم:
- سلام ... چه زود اوم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که حس کردم فکم جا به جا شد. دستمو گذاشتم روی صورتم. باورم نمی شد! آرتان منو زد؟ آرتان به من سیلی زد؟ به چه حقی؟ اون به چه حقی دست روی من بلند کرد؟ اشک توی چشمام حلقه زد. ولی جلوی خودمو گرفتم. خواستم برم سمت اتاقم که بازومو گرفت. چنان بازومو فشار می داد که از درد نفس تو سینه ام حبس شد. حتی از سری قبل هم توی پارتی فشارش بیشتر بود. با ناله گفتم:
- آخ ... آخ ...
عربده کشید:
- تو داشتی چه غلطی میکردی؟! فکر کردی بزرگ شدی؟!!! احساس بزرگی بهت دست داده؟
- من ... من ...
پاکت سیگارمو برداشت توی دستش مچاله کرد و داد زد:
- بقیه اش ...
جوابی ندادم. اینبار بلندتر هوار کشید:
- گفتم بقیه اش ..
دستمو روی گوشم گذاشتم و گفتم:
- دیگه ندارم ... همین یه بسته بود.
چونه امو گرفت توی دستش. بازوم کم بود حالا چونه امو هم داشت می شکست. با صدای وحشتناکی گفت:
- به من نگاه کن ...
به ناچار با غیض نگاش کردم. گفت:
- برام کاری نداره که دست و چونه اتو هم عین پات بشکنم. پس به من دروغ نگو ...
جیغ زدم:
- دروغ نمی گم ... همین یه بسته بود. برو بگرد توی اتاقمو.
چونه ام و دستمو یه فشار محکم داد و ول کرد. دستمو روی دستم گذاشتم. از درد ضعف می رفت. نشستم روی کاناپه چون حسابی نیروم تحلیل رفته بود. آرتانم نشست روی اون یکی مبل. لحظاتی در سکوت سپری شد تا اینکه با صدای ترسناکش گفت:
- چقدر وقته از این غلطا می کنی؟
جواب ندادم. دوست نداشتم جوابشو بدم. می دونستم وجهه ام پیشش خراب شده ولی برام مهم نبود. صورتم بدجور درد می کرد و فکر کنم گوشه لبم پاره شد بود چون می سوخت. آرتان که دید جواب نمی دم کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:
- جواب منو بده ترسا ...
- جواب بدم که چی؟ دوباره بزنی تو صورتم؟
- اگه جواب ندی مطمئن باش دوباره می زنم ...
صداش دیگه هیچ نرمشی نداشت و عین اژدها شده بود. بغض کرده بودم ... تازه به مهربونیش خو گرفته بودم . خاک بر سر من که خودم همه چیزو خراب کردم. گفتم:
- از روزی که رفتم پیست ...
- پس یکی دو ماهه ... حالا بگو چرا به بیرون یفتنم گیر می دی؟! جنبه نداری ... یه بار گذاشتم با دوستات بری پیست ببین با چه سوغاتی برام برگشتی ...
چیزی نگفتم. دوباره گفت:
- تو می دونی نظر اکثریت مردا راجع به دختری که سیگار می کشه چیه؟! فکر کردی کلاس داره؟ فکر کردی اینجوری بزرگتر نشون می دی؟
- من عقده ندارم ...
- داری! اگه نداشتی همچین غلطی نمی کردی ... دختره خیره سر ... تو اگه تو یه مکان عمومی این کوفتی رو بگیری دستت می دونی به چه چشمی بهت نگاه می کنن؟
- برام مهم نیست ...
- غلط می کنی ... برای من مهمه ... خیر سرت الان زن منی! چرا نمی فهمی؟! چرا می خوای چیزی رو نشون بدی که نیستی ...
از جا بلند شدم. نمی خواستم دیگه به داد و هواراش گوش کنم. خسته شده بودم. اون منو درک نمی کرد. خواستم برم سمت اتاق که صدای آرتان که گفت:
- بشین هنوز حرفم تموم نشده ...
با صدای زنگ در هم آمیخت. آرتان از جا بلند شد و در حالی که زیر لب می گفت:
- همینو کم داشتیم.
رفت سمت آیفون. نمی دونم کی بود که با خشم گفت:
- خروس بی محل ...
بعد یه دفعه برگشت سمت من و گفت:
- برو لباستو عوض کن ...
نگاهی به خودم کردم. یه شلوار برموداری جین پوشیده بودم با تاپ قهوه ای و قرمز ... با اخم گفتم:
- نمی خوام لباسم خیلی هم خوبه.
اومد به سمتم خواستم برم عقب که منو از روی زمین کند. دست و پا زدم و گفتم:
- نمی خوام ... ولم کن... چی از جونم می خوای؟
رفت توی اتاقم. منو انداخت روی تخت خوابم و گفت:
- اگه سرکش بشی جونتو ... زود یه لباس پوشیده تنت کن و بیا بیرون ... زخم کنار لبتو هم پاک کن ... حوصله غیرتی شدن بعضیا رو ندارم ...
نمی فهمیدم چی می گه ... مگه کی اومده بود؟ دوست داشتم باهاش لج کنم. برای چی منو زده بود؟ حالا حقش بود که حرص بخوره ... یه شلوارک مشکی پوشیدم با یه تاپ تنگ قرمز ... خواستم برم بیرون که پشیمون شدم و پیش خودم گفتم:
- یه وقت یکی از دوستاشه ... اصلا درست نیست این کارو بکنم. بهتره یه چیزی بپوشم که همین یه ذره احتراممو زیر سوال نبرم. یه بلوز آستین بلند سرخابی تنم کردم با شلوار چسبون صورتی ... گچ پام اذیت می کرد و مجبور شدم یکی از پاچه هاشو تا بزنم. جلوی آینه ایستادم و با دیدن صورت سرخم و گوشه لب پاره شدم دلم به حال خودم سوخت. اصلا دوست داشتم سیگار بکشم به آرتان چه؟ چرا توی همه کارای من دخالت می کرد؟ با کرم پودر سرخی صورتمو تا حدی پوشوندم و روی لبم هم رژ لب سرخ مالیدم تا زخم لبم پیدا نباشه. آخرین نگاهو به خودم انداختم و راه افتادم سمت سالن ... در اتاقو که باز کردم صدای آرتان بلند شد:
- اومدی خانومم ... بذار بیام کمکت ...
وا؟! جلل خالق ... چش شد این دوباره؟ نکنه نیلی جون اومده؟ خوب اگه نیلی جون اومده بود که نیاز نبود من لباس عوض کنم. آرتان سریع اومد سمتم ... نگام کشیده شد سمت پذیرایی ... مردی پشت به من نشسته بود و دستشو کرده بود توی موهای پر پشتش. داشتم یارو رو تجزیه تحلیل میکردم تا بفهمم کیه که آرتان دوباره منو کشید توی بغلش. با اخم گفتم:
- زشته ...منو بذار روی زمین ...
توجهی نکرد. منو برد توی پذیرایی و با خنده گفت:
- اینم خانوم گل من آقا نیما ...
نیما؟! پس نیما بود ... توی این مدت همه یا به عیادتم اومده بودن یا زنگ زده بودن جز نیما ... حالا روز آخر ... از جا بلند شد و با دیدن من توی بغل آرتان اخماش در هم شد. نگاشو دزدید و گفت:
- سلام ترسا ...
با ذوق گفتم:
- سلام نیمایی ... خوبی؟!!! چه عجب یادی از ما پا شکسته ها کردی استاد ...
آرتان فشار محکمی به پهلوم وارد کرد و منو نشوند روی کاناپه که کلی با نیما فاصله داشت. نیما با لبخند گفت:
- چی کار کردی با خودت دختر خوب؟!
- هیچی یه کم با پام کشتی گرفتم ...
- دیوونه ... حالا خوبی؟!
- آره بابا قراره فردا برم گچ پامو عوض کنم ... شما یه کم دیر اومدی واسه عیادت ...
نگام افتاد به سبد گلی که کنار پاش قرار داشت و گفتم:
- واااااااااای گل نرگس!!!! من عاشق گل نرگسم نیمایی ...مرسی!
با لبخند نقاشی شده روی صورتش گفت:
- می دونستم ...قابل تو رو نداره. واسه تو باغی از گلم کمه ... ترسا مطمئنی خوبی درد نداری دیگه؟
بی اختیار به سمت آرتان نگاه کردم. اخماش چنان در هم بود که دوباره ترسیدم. اینبار حتی از اون لحظه که منو سیگار به دستم دید بدتر شده بود. ترسیدم بزنه بلایی سر نیما بیاره ... برای همینم یه کم خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
- آره باور کن خوبم ...مامانت اینا چطورن؟!
- خوبن سلام بهت رسوندن ...
به دنبال این حرف از جا بلند و اومد به طرفم. ترسیدم ... چی کار می خواست بکنه؟ خدایا خودمو به خودت می سپارم این آرتان الان دوباره وحشی می شه. من اصلا حوصله اشو ندارم. نیما خونسردانه جلو پام زانو زد ... آرتان هم داشت با خشم نگاش می کرد و چنان دستاشو مشت کرده بود که مطمئن بودم آماده است نیما دست از پا خطا کنه تا با این مشتش یه بادمجون بکاره پای چشم نیما. نیما دست تو چیب کتش کرد. یه خودنویس در آورد و رو به آرتان گفت:- با اجازه آرتان خان ... می خوام یه یادگاری رو گچ پات بنویسم ...
آرتان با صدای گرفته گفت:
- فکر نکنم دیگه لازم باشه ... این گچ به زودی باز می شه ...
نیما لبخند محزونی زد و گفت:
- اشکال نداره ... بذار یه جمله هم از من یادگار بمونه ...
با لبخند نگاش کردم و سرمو به نشونه تایید تکون دادم. گچ پام پر از یادگاری های آتوسا و بنفشه و شبنم و مانی بود ... نیما به زحمت یه جای سفید پیدا کرد و با خط خوش نوشت:
- قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید ... من نگویم که مرا از قفش آزاد کنید ...
شعرو با صدای بلند خوندم و زل زدم توی چشمای نیما. آرتانو کارد می زدی خونش در نمی یومد. شعر نیما برام خیلی معنی ها داشت ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- نیمایی از خودت پذیرایی کن ... می خوای بیام برات میوه پوست بکنم؟
گویا من که نبودم آرتان تند تند همه وسایل پذیرایی رو روی میز چیده بود که بعد مجبور نشه ما دو تا رو تنها بذاره. ولی گویا تیرش به سنگ خورد. چون نیما گفت:
- ممنون دیگه رفع زحمت می کنم .... فقط آرتان خان بی زحمت اگه می شه یه لیوان آب به من بدین.
آرتان از جا بلند شد ولی قبلش به من چپ چپ نگاه کرد یعنی اینکه مواظب باش اگه دست از پا خطا کنی سرتو می ذارم رو سینه ات. بعد از رفتنش نیما سریع گفت:
- ترسا پات چرا شکست؟
- خوردم زمین نیما ... چرا اینجوری می پرسی؟
- آرتان که اذیتت نمی کنه؟
- نه! معلومه که نه ... ما با هم صلح کردیم.
چه فایده داشت اگه بهش می گفتم که آرتان باهام بد برخورد می کنه؟ که منو زده؟ سودش فقط درگیری بین آرتان و نیما بود. نیما خواست حرف دیگه ای بزنه که آرتان وارد شد. خنده ام گرفت رفتن و برگشتنش یه دقیقه هم نشد. نیما هم با تشکر لیوان آبو گرفت و لاجرعه سر کشید. سپس از جا بلند شد و بعد از اینکه به من سفارش کرد بیشتر مواظب خودم باشم نگاه خصمانه ای به آرتان کرد و خداحافظی کرد و رفت سمت در ... انگار فهمیده بود من دروغ گفتم ... شایدم از آرتان بدش می یومد چون باعث شده بود منو از دست بده. بعد از رفتن نیما که آرتان تا وسط راه بدرقه اش کرد منم از جا بلند شدم که برم توی اتاقم. حوصله ادامه اخم و تخم های آرتان رو نداشتم. میان راه بودم که آرتان برگشت و گفت:
- حاضر شو بریم ...
- کجا؟
- اونش مهم نیست ... فقط زود حاضر شو ...
- من حال ندارم جایی بیام ... می خوام استراحت کنم.
- ترسا با من لجبازی نکن. گفتم برو حاضر شو ...
نفسمو با عصبانیت فرستادم بیرون و در حالی که غر غر می کردم رفتم سمت اتاقم:
- تو فقط بلدی زور بگی ...


تاریخ ارسال پست: شنبه 17 مرداد 1394 ساعت: 16:53
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی