close
تبلیغات در اینترنت

رمان قرار نبود 11

تبلیغات

نویسندگان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 69
    کل نظرات کل نظرات : 25
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 45
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 67
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 8
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 26
    آي پي امروز آي پي امروز : 19
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 40
    بازدید هفته بازدید هفته : 386
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,624
    بازدید سال بازدید سال : 6,595
    بازدید کلی بازدید کلی : 154,157

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.126.110
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

رمان قرار نبود 11

سلام

اینم قسمت11

بخونین حالشو ببرین

نظرمم بدین زوره ها زود نظر بدین

 

به جای اینکه برم خونه بابا یه راست رفتم خونه بنفشه اینا که تازه از قشم برگشته بودن. با دیدنم انگار دنیا رو دادن بهش و شروع کرد تلپ تلپ منو ماچ کردن. با خنده خودمو کشیدم عقب و گفتم:- اوه چته! انگار بی افشو دیده همچین منو ماچ می کنه. برو بهرادو بکن تو حلقت ...
خندید و گفت:
- اونم می کنم تو غصه اونو نخور ...
خوب نگاش کردم پوستش تیره شده بود و مشخص بود حسابی آفتاب خورده. با اینکه الان فصل سرما بود ولی اونجا الانم گرم بود ... با خنده گفتم:
- بابا برنزه!
- بهم می یاد؟ اونجا حسابی آفتاب گرفتم ...
- آره با نمک شدی ...
- بیا بریم توی اتاقم کارای خوب خوب باهات دارم
با مامانش هم سلام و احوالپرسی کردم و رفتیم با هم توی اتاقش ... چمدونش هنوز اون وسط ولو بود ... نشستم لب تختش و گفتم:
- توام خوب شلخته ای ها ...
- هر چی باشم بهتر از توام ...
- اینجوری فکر کن تا شاید یه کم به زندگیت امیدوار بشی ...
دمپایی رو فرشی اش را برداشت و به سمتم پرت کرد. غش غش خندیدم و جا خالی دادم. دمپایی خورد توی دیوار ... کنارم نشست. دستشو گذاشت زیر چونه ام و زل زدم توی چشمام. با لبخند گفتم:
- چته آدم ندیدی؟!
- خودت چته؟
- هان؟
- این چشما داد می زنن که اولا کلی گریه کردن ... دوما کلی غم دارن ... چه مرگته؟ اصلا چی شده که تو قدم رنجه فرمودی اومدی اینجا؟
سعی کردم بخندم ولی دیگه نمی شد حالا که غممو فهمیده بود دیگه نمی تونستم پشت خنده های مستانه پنهونش کنم. گفتم:
- هیچی ... چیزیم نیست.
- به من دروغ نگو خانومی ... من می دونم تو یه چیزیت هست ...
سرمو انداختم زیر. حرفی نداشتم بگم دوست نداشتم منو شکست خورده و خورد شده ببینن و باور کنن. بنفشه سرمو گرفت توی بغلش و گفت:
- تو رو خدا ترسا هیچ وقت اینجوری مظلوم نشو من دوست شیطون و تخس خودمو به این ترسای مظلوم تریجیح می دم وقتی اینجوری می بینمت دوست دارم از زور ناراحتی داد بزنم ... چی شده؟
اشک دوباره به چشمم هجوم آورد. باید حرف می زدم. شاید کمی آروم می شدم. در میان گریه همه چیزو تعریف کردم و بنفشه خوب گوش کرد وقتی حرفام تموم شد خندید . دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- ترسای من ... همون ترسایی که همیشه به من و شبنمم یاد می داد چه جوری پدر صاحاب یه پسرو بیاریم پیش چشمش حالا خودش جلوی یه چلغوز کم آورده؟
- می گی چه خاکی تو سرم کنم ؟
- این مهمونی خاک بر سری کی هست؟
- نمی دونم ...
- مهمونیشونو کوفت می کنیم واسشون ... یه کاری می کنم دلت خنک بشه. حالا دیگه ترسا جون منو غصه می ده. منم دقش می دم.
دستمو کشید و به زور منو نشوند کنار چمدونش و گفت:
- بیا بشین ببین برات چیا آوردم ... با اینا می تونی آرتانو دیوونه کنی و تحویلش بدی به همون خراب شده ای که توش کار می کنه تا قابش بگیرن بزننش به دیوار به همه نشونش بدن که یه روانشناس خودش دیوونه شده. درس عبرت بشه واسه همه که با تو در نیفتن.
از حرفاش خنده ام گرفت و گفتم:
- چی آوردی مگه برام؟!
یه پلاستیک از داخل چمدونش کشید بیرون و گذاشت روی پام و با لحن با مزه ای گفت:
- برگ سبزیست تحوه بنفشه ...
بعد غش غش خندید و گفت:
- واقعا هم حکم همون برگ سبز رو داره ... دیدی انسان های اولیه به خودشون برگ آویزوون می کردن ... حالا اینم یه چیزی تو همین مایه هاست.
محتوای پلاستیکو خالی کردم و از دیدن اونهمه لباس خواب و لباس زیر سکسی بهت زده شدم و گفتم:
- بنفشه!!
- خره یادته قبل از رفتنم گفتم شما دو تا خیلی می تونین به هم حال بدین ... اینم وسیله هاش ...
- گمشو ....
- حالا نظرم عوض شده ... تو اینا رو بپوش و شب و نصف شب برو وسط حال و پذیرایی هی سر و صدا کن تا آرتانم بیاد بیرون بعد فکر کن! تو رو اینجوری ببینه که خرامان خرامان داری وسط خونه راه می ری بهت هم محرمه ... ولی خب به خاطر غرور خرکیشون حق دست زدن به شما رو ندارن. این آتیشش می زنه. شبی یه بار اینکارو بکنی فاتحه آرتان خونده است!
خندیدم و گفتم:
- یهو هم فاتحه خودم خونده می شه ...
- فکر نکنم از این آرتان بخاری بلند بشه ولی اگه هم شد مهم نیست توام یه لذتی می بری عوضش ...
چپ چپ نگاش کردم که دادش بلند شد:
- آخه بیشعووووووور این همه دختر پسر مجرد تو کف موندن اونوقت تو و این شوهر احمقت که موقعیتشو دارین هی واسه هم کلاس می ذارین. خب من که نمی گم برو کار دست خودت بده ... ولی یه کاریم بکن که ناکام نمیری اگه مردی ...
- نمی خوام ..
- از بس خری ... در هر صورت از من گفتن بود تو با این لباسا می تونی آرتانو زجر کش کنی ...
- حالا شاید امتحان کردم.
تا شب پیش بنفشه چرت و پرت گفتیم و خندیدم. حدودای ساعت هشت بود که بفشه بلند شد و رو به من گفت:
- پاشو ...
- پاشم چی کار کنم؟
- وقت اجرای نقشه است ...
- می خوای چی کار کنی بنفشه؟ حداقل قبلش به من بگو ...
- پاشو توی راه بهت می گم.
به ناچار بلند شدم حاضر شدم و همراه بنفشه راه افتادیم. توی راه بنفشه نقشه اشو برام گفت و من کلی خندیدم. همیشه نقشه های بامزه ای توی سرش داشت. وارد کوچه که شدم ماشینو جایی پارک کردم که کسی متوجه نشه. جلوی در ساختمون بنفشه با لبخندی بدجنسانه یه کم از موهاشو ریخت بیرون لباشو محکم مالید روی هم تا قرمز تر بشه و گفت:
- من می رم تو کار نگهبان ... بدو فقط زود کارتو بکن و بیا ...
- باشه برو ...
بعد از رفتن بنفشه و گذشت چند ثانیه منم یواش وارد شدم. نگهبان بیچاره محو دلبری های بنفشه بود و اصلا منو نمی دید. خم شدم و از جلوی اتاقش سریع رد شدم و پریدم توی اتاقک مخصوص کنتورها و فیوزهای برق. با چشم دنبال عدد صد و ده گشتم. خیلی زود پیداش کردم و سریع زدمش بالا ... به همین راحتی برق کل خونه قطع شد. حالا طول می کشید تا آرتان بفهمه برق از پایین قطع شده ... بدو بدو رفتم از داخل اتاقک بیرون و از ساختمون زدم بیرون. بنفشه هنوز مشغول خوش و بش بود. موتوری که یکی از مامورین نیروی انتظامی نشسته بود روش جلوی در پارک شده بود. سریع رفتم جلو و گفتم:
- مازیار؟!
پسر کلاشو برداشت و نگام کرد و گفت:
- خودمم ...
- من ترسام ... دوست بفشه ...
خندید و گفت:
- سلام ... امان از دست این بنفشه ... به خدا اگه لو برم شش ماه اضافه خدمت می خورم بعد اول از همه می یام بنفشه رو می کشم.
منم خندیدم و گفتم:
- سلام ... نگران نباشین طوری نمی شه انشالله ... حالا هم موتورتون رو پشت شمشادا پارک کنین و با من بیاین ... وقت نداریم.
سریع موتورشو پارک کرد و دنبال من راه افتاد. نگهبان خدا رو شکر حواسش پرت پرت بود. بدو بدو با مازیار از جلوش رد شدیم. به در آسانسور که رسیدیم با خنده گفتم:
- شما همین جا باشین تا من برم بنفشه رو بیارم. نگهبانمونو حسابی از راه به در کرد.
مازیار هم خندید و گفت:
- این وروجکو فقط خدا می شناسه.
دوباره یواشکی پریدم از ساختمون بیرون. باید جوری وانمود می کرد که انگار تازه اومدم. دوباره وارد ساختمون شدم و اینبار بی تعلل رفتم سمت نگهبان. با دیدن من دست از حرف زدن برداشت و گفت:
- سلام خانوم دکتر ...
- سلام آقای صمدی خسته نباشی ...
- درمونده نباشی ... مهموناتون همه اومدنا ... شما چقدر دیر اومدین.
تو دلم فحش دادم:
- تو قبر تک تک اون مهمونا ... لا اله الا الله.
ولی در عوض گفتم:
- یه کم کار داشتم حالا می رم.
سپس شروع کردم با بنفشه سلام احوالپرسی و طوری وانمود کردیم که اونم یکی از مهمونای ماست. بعد از خداحافظی از نگهبان هر دو رفتیم سمت آسانسور و سریع به همراه مازیار سوار شدیم. هر سه استرس داشتیم ولی به روی هم نمی آوردیم. بنفشه دستی به جعبه ای که توی دست مازیار بود کشید و گفت:
- چند تاست؟
مازیار هم با لبخند گفت:
- سه تا ...
- من نمی دونم تو چرا همیشه از این چیزا تو دست و بالت داری ...
- واسه ترسوندن امثال تو عزیزم ...
- مازیاااااااااااااررررر ...
مازیار خندید و گفت:
- خیلی خب عصبی نشو ... می دونی که اذیت کردن تو ذات منه.
آسانسور که ایستاد هر سه رفتیم بیرون و من و بنفشه بعد از آخرین سفارش ها به مازیار توی ایستگاه پله قایم شدیم تا ببینیم چه اتفاقی قراره بیفته. مازیار یکی از دوستای بنفشه بود ... خوبیش این بود که بنفشه دوست خیلی خیلی زیاد داشت و هر کدوم یه جایی به درد می خوردن. الان هم مازیار خان سرباز نیروی انتظامی بود و خلی می تونست به من کمک کنه ...
______________________

دیوارا و در خونه طوری ساخته شده بود که صدای موسیقی بیرون نمی یومد و برای همسایه ها آزاری تولید نمی کرد. چون برق قطع شده بود مازیار چند بار محکم درو کوبید تا بالاخره در خونه باز شد. باز شدن در همانا و بیرون اومدن صدای موسیقی همان ... یه موسیقی لایت بود ... مونده بودم با وجود نبود برق چه طور موسیقی گوش می کردن. حتما آرتان با لپ تاپش و اسپیکرای مسافرتیش آهنگ گذاشته بود چون صدا خیلی هم بلند نبود. از تصور اینکه آرتان داشته تو بغل یه دختر می رقصیده ولی درو که زدن مجبور شده دل بکنه دلم خنک شد. صدای مازیار بلند شد:- اینجا چه خبره آقا؟!!!
داشتم خدا خدا می کردم خود آرتان اومده باشه جلوی در ... چون مازیار که آرتان رو نمی شناخت و ممکن بود کس دیگه رو سین جیم کنه. ولی وقتی صدای آرتان رو شنیدم خیالم راحت شد. آرتان اومد بیرون در خونه رو بست که صدای موسیقی رو خفه کنه و گفت:
- یه مهمونیه سر کار ... اتفاقی افتاده؟!
- خودم دارم می بینم مهمونیه ... شبی هزار تا از این مهمونیا تو تهرون برگزار می شه که نصف بیشترش بساط لهو و لعبه ...
- نه سر کار اشتباه شده ... این یه مهمونیه خونوادگیه ...
- خونوادگیه؟!!
- بله ...
- پس بفرمایید پدر یا مادرتون بیان دم در ...
- چی؟!!! مگه من بچه ام که باید ولیم بیاد دم در؟
- نخیر ولی مهمونیه خونوادگی با حضور خونواده برگزار می شه ...
داشتم کیف می کردم از اینکه آرتان مجبور شده جلوی یه نفر کوتاه بیاد و جوابشو درست بده. آخیش خنک شدممممم خفننننننن! یه کم سکوت شد تا بالاخره آرتان گفت:
- پدر و مادرم نیستن ...
- پس خونه مجردیه ....
- نه نه من ازدواج کردم متاهلم!
ااااا بچه پرو! حالا که پاش گیر افتاد اسم منو کشید وسط. آرتان الهییییی بمیری همه مردا عین همه ان! مازیار سریع گفت:
- پس بفرمایید بگین همسرتون بیان دم در شناسنامه هاتون رو هم بیارین ...
آرتان دوباره گیج شد ...
- همسرم؟!! ولی ... همسرم نیست.
- آقا شما خودت حال خودت رو می فهمی؟ اصلا در خونه رو باز کن ببینم.
- برای چی؟!
- رو حرف من حرف نزن می گم در خونه رو باز کن.
آرتان که چاره ای جز اطاعت نداشت درو باز کرد. مازیار سرکی کشید و گفت:
- چرا چراغا خاموشه؟ چه غلطی می کردین اون تو؟
انگار به آرتان برخورد. یه دفعه گفت:
- می شه کارتتون رو ببینم؟
من رنگم پرید ولی بنفشه دستمو گرفت و گفت:
- نترس کارت جعلی هم داره ...
- جرم نیست؟
- جرم که هست ولی مازیارم اهل این کارا نیست فقط برای ترسوندن فک و فامیلش و دوستاش این کارو کرده بیچاره خودشم نمی خواست همچن بلایی سر یه غریبه بیاره من کلی ازش خواهش کردم تا اومد.
آرتان که کارت رو دید و مطمئن شد گفت:
- برقا قطع شده از قصد خاموش نکردیم ...
- ا راست می گی؟ خر گیر آوردی؟ کل ساختمون برق دارن جز خونه تو؟!
آرتان تازه متوجه شد که راهرو برق داره ... با تعجب گفت:
- ا نمی دونستم! پس لابد از پایین قطع شده ...
- فایده نداره شما راست و دروغت معلوم نیست ... برو کنار آقا من باید از داخل بازدید کنم ببینم چه خبره ...
- ولی آخه ...
- ولی و اما نداره ... برو کنار بهت می گم.
وقتی صدا قطع شد فهمیدم مازیار رفته تو ... آخیش! الان آّبروی آرتان می رفت. قیافه مهموناش چه دیدنی می شد با دیدن مامور ... قیافه خود آرتانو بگوووو! یه ربعی طول کشید تا آرتان و مازیار با هم اومدن بیرون. من و بنفشه که اینقدر خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم. آرتان داشت توضیح می داد و مازیار هم داشت تهدید می کرد. دو تایی سوار آسانسور شدن و رفتن پایین. من که از زور خنده ولو شدم روی پله ها ... بنفشه هم با خنده گفت:
- هاااااای ... چه کیفی داد ... آرتان داشت سکته می کرد که یه وقت مهموناشو نگیرن ببرن کلانتری.
- فک کن! دیگه کسی نمی یاد خونه اش مهمونی می گن امنیت نداره.
- بیچاره!!!!
دو تایی خوب خندیدیم تا اینکه آرتان برگشت. در خونه رو که باز کرد تنها چیزی که شنیده می شد صدای جیغ بود ... مازیار دستت طلا! موش هارو انداخته بود توی خونه و حالا که آرتان فیوز رو وصل کرده بود موش ها کار خودشونو کرده بودن. سریع در حالی که می خندیدیم با بنفشه رفتیم طبقه نوزدهم و سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین. نگهبان خدا رو شکر مشغول صحبت تا تلفن بود و متوجه ما نشد. ما هم بدو بدو از ساختمون دویدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. چیزی طول نکشید که دسته دسته مهمانهای آرتان اومدن از خونه بیرون. اکثرا زوج بودن و مهمون تکی کمتر به چشم می خورد. از دوستای مجرد آرتان مثل بهراد و عرشیا و فربد و آرسام هم خبری نبود و انگار جدی جدی مهمونی خونوادگی بوده ... همه سوار ماشینای آن چنانی شدن و رفتن پی کارشون. من و بنفشه هم خوشحال و خندان در حالی که نقشه مون به بهترین شکل اجرا شده بود از محل جرم دور شدیم.
تا زمان رسیدن به خونه بنفشه اینا ما گفتیم و خندیدیم. جلوی در خونه که ایستادم بنفشه گفت:
- امشبم بیا بریم خونه ما ...
- نه مرسی می رم خونه خودمون
- گمشو! تعارف نکن بیا بریم خونه ما ... خونه خودتون باید صد تا جواب به بابات بدی آبروریزی می شه.
دیدم راست می گه برای همینم ماشینو پارک کردم و دوتایی پیاده شدیم. تا صبح با بنفشه بیدار بودیم و تو سر و مغز هم زدیم و گفتیم و خندیدیم. نزدیکای ساعت پنج صبح بود که بالاخره دل کندیم و گرفتیم خوابیدیم.
ساعت سه ظهر بود که از هوارای بنفشه چشم باز کردم:
- مردییییییی؟!!!!! خب پاشو این آرتان خودشو کشت!
با بی حالی گفتم:
- چه دردته؟ خوابم میاد
- الاغ! عین خرس می مونی! خواب زمستونی می ری؟ اینقدر که این گوشی تو عرررر زد، من که نتونستم بخوابم. خبر مرگت این لامصبو سایلنت می کردی و می کپیدی. از ساعت ده صبح داره عر می زنه. خودتم که ماشالله یه تکونم نمی خوری. لنگتو انداخته بودی روی من کله تم لای بالش خرناس می کشیدی.
خواب از سرم پرید غش غش خندیدم و نشستم سر جام. با عصبانیت گفت:
- بایدم بخندی این شوهرت همه جا رو زنگ کش کرد ...
- همه جا رو؟!
- آره بابا خونه تون زنگ زده ... البته زرنگ خان نگفته دیشب تا حالا زدی بیرونا گفته صبح رفته از خونه بیرون نمی دونم کجاست. بعدم به آتوسا زنگ زده. به شبنمم زنگ زده به منم زنگ زد.
با تعجب گفتم:
- وووو چه خبره! گفتی اینجام؟
- پ ن پ نمی گفتم تا کل شهر خبردار بشه تو دیشب خونه نبودی داشت آبروتو می برد. بیچاره آتوسا با یه حالی زنگ زد به من سراغتو گفت. عزیزت هم زنگ زد. بابات هم زنگ زد...
- واااااااای!
- پاشو پاشو بدو حاضر شو ...
- حاضر شم واسه چی؟! آرتان کی به تو زنگ زد؟
- یه ربع پیش ... قبلش شبنم زنگ زد و گفت که آرتان در به در دنبالته و از من سراغتو گرفت که منم گفتم پیش منی بعدش هم خودش زنگ زد. گفت بگم آماده باشی که داره میاد دنبالت ... در ضمن فرمودن اون لعنتی رو هم جواب بدین.
- چی گفت اصلاً؟ چه جوری ازت پرسید؟
- چه جوری نداره که ... چه لوسی تو ... چرا اینقدر عکس العملاش برات مهمه هان؟ دلت کار خودشو کرده هان؟ هان ؟ هان؟
زدم پس کله اشو و گفتم:
- گمشو ...
- من خودم ختم این حرفام ... باشه تو لو نده من که خودم می فهمم. آرتانم تا زنگ زد با یه حال عجیب غریبی گفت سلام بنفشه خانوم ... حالا دهن من باز مونده بود که چرا آرتان زنگ زده به من گفتم سلام ... گفت ترسا پیش شماست؟ گفتم چطور؟ گفت خواهش می کنم جواب منو بدین ترسا پیش شما هست یا نه؟ من وقت ندارم. گفتم زن شماست سراغشو از من می گیرین؟ عصبی شد گفت کاری ندارین؟ دلم می خواست بگیرم سیر بزنمش ... دوست داشتم یه عالمه اذیتش کنم ولی دلم نیومد برای همینم گفتم نگران نباشین. پیش منه ... به خدا ترسا یه نفس عمیقی کشید که دلم یه حالی شد. انگار خیالش از هفتاد جهت راحت شده باشه ... گفت راست می گی؟ گفتم آره اینجا خوابه. گفت چرا گوشیشو جواب نمی ده؟ گفتم چون خوابه ... گفت بگو حاضر باشه دارم می یام دنبالش ... در ضمن بگو اون لعنتی رو هم جواب بده. بعدم قطع کرد.
- از آرتان بعید بوده این حرفا ...
- دله دیگه این حرفا سرش نمی شه که ... پاشو پاشو حاضر شو می یاد الان.
گوشیمو برداشتم و نگاش نگاش کردم سی و هفت تا میس کال از آرتان داشتم و یه عالمه هم از بقیه. چه خبرهههههه! ولی حتی یه دونه اس ام اس هم نداده بود. مثلا خواهش کنه جواب بدم. مرده شور این غرورتو ببرن. خوب کردم باهات دیشب آبروتو بردم. ناچارا لباس پوشیدم و نشستم منتظر آرتان. اگه باهام بد برخورد می کرد خیلی حرفا داشتم که بهش بزنم. دیگه سکوت در برابرش کافی بود.

بنفشه از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت:- بدو اومد.
ازش تشکر کردم به خاطر زحمتایی که کشیده بود و تایید کردم از مازیار هم که دیشب دیگه فرصت نشده بود ببینیمش تشکر ویژه کنه. از مامانش هم تشکر و خداحافظی کردم و رفتم بیرون. آرتان با دیدن من خم شد و در ماشین رو برام باز کرد. منم نشستم و خیلی رسمی گفتم:
- سلام ...
چند لحظه سکوت کرد ولی بالاخره گفت:
- سلام ...
در حالی که جلوی خنده مو می گرفتم گفتم:
- خوش گذشت؟
نگام کرد ... منم پرو پرو زل زدم توی چشماش ... گفت:
- آره خیلی ..
- خب خدا رو شکر ..
- اینجا اومدی واسه چی؟
تو دلم گفتم شروع شد. گفتم:
- مگه واسه تو فرقیم داره که من کجا برم؟ مهم این بود که من خونه نباشم.
- گفتم برو خونه بابات ... گفتم یا نگفتم؟
صداش داشت اوج می گرفت. قبل از اینکه بتونم جواب بدم خودش گفت:
- می خواستی بری یه جا دیگه نباید یه خبر به من می دادی که از ساعت ده تا حالا اینقدر دنبالت نگردم؟
- بیخود دنبالم گشتی ... به تو ربطی نداشت من کجا هستم یا کی می خوام برگردم خونه.
- خیلی هم ربط داشت ... من شوهرتم ...
- شوهر شوهر شوهر! انگار خودتم باورت شده یه جا یه خبریه ... بذار روشنت کنم آقای آرتان خان ... من اگه زن تو محسوب می شدم و توام شوهر من ... اینقدر از نشون دادن من به دیگران واهمه نداشتی وقتی تو منو در حدی نمی دونی که به دیگران معرفی کنی یا بگی که ازدواج کردی منم دوست دارم هر کاری دوست دارم بکنم به تو هم نگم چون در حدی نیستی که بهت بگم ...
آرتان سکوت کرده بود و با تعجب نگام می کرد. نفس بریده ادامه دادم:
- دیگه از کارات خسته شدم آرتان ... خودت مهمونی می ری ولی یه شب که من رفتم مهمونی خونه رو کردی تو حلقت و بعدم یک ماه معلوم نیست ول کردی کدوم گورستونی رفتی به روی مبارکت هم نیاوردی که من چه خاکی دارم تو سرم می ریزم یا اینکه خرجی منو کی می ده ... تو ادعای شوهری داری؟ تو حتی هم خونه ساده هم نیستی ... هم خونه ها حداقل یه سلام علیکی با هم دارن یه حالی از هم می پرسن ولی تو چی؟!!! من به دوستام نگفتم ازدواج کردم که برام حرف در نیارن چون تو این جامعه درست نیست که یه دختر متاهل تنها بره مهمونی ... من فکر آبروی خودمو تو رو کردم ولی تو چی؟ تو چرا به دوستات نگفتی؟ چرا دوست داری هر کاری که خودت داری می کنی رو به من برعکسشو ثابت کنی اگه می خوای منو اصلاح کنی اول خودتو اصلاح کن ...
حرفامو که زدم انگار سبک شدم. ساکت نشستم و به بیرون چشم دوختم. چند لحظه ای در سکوت سپری شد تا اینکه آرتان گفت:
- چرا می ذاری حرفات توی دلت بمونن ... می تونستی زودتر از اینا ازم سوال کنی و جواب بشنوی ...
- برام مهم نبود ولی وقتی به شعورم توهین می کنی دیگه نمی تونم ساکت بشینم
- ببین ترسا ... من به دوستام نگفتم چون می دونستم که اونا جنبه ندارن منو و تو رو کنار هم ببینن ..
- یعنی چی؟
- ترسا اکثر دوستای من مجردن ... اونا اختیار نگاهاشون رو ندارن. بقیه دوستای متاهلم هم از این قضیه ناراحتن. من حتی نمی خواستم بذارم دوستای متاهلم هم از ازدواجم با خبر بشن که دیشب همه اشون فهمیدن ... حتی اونایی که متاهلن یه سری کاراشون منو ناراحت می کنه. نمی خوام تو بیای تو جمعشون...
- اگه اینجورین چرا باهاشون دوستی؟
- همه خصوصیتاشون که بد نیست. بعدم اکثرا همکارام هستن ... نمی شه که باهاشون قطع رابطه کنم ... این از این ... حالا چرا دوست نداشتم تو بری مهمونی چون ... چون من که از محیط مهمونیایی که تو می ری خبر ندارم معلوم نیست چه جوری باشه چه جور آدمایی توش باشن. مثلا همون پسر مسته ... دیدی؟!! من اگه از جاش مطمئن باشم مگه سادیسم دارم که نذارم تو بری؟ خب برو توام حق شادی کردن داری ... ترسا باور کن اگه دیشب نخواستم تو جمع باشی واسه این بود که خودت اذیت نشی ... همین. حتی من فکر می کردم چون به کسی نگفتی متاهلی الانم دوست نداری تو جمع همراه با من دیده بشی. فکر می کردم خودتم خوشت نمی یاد چه می دونستم اینقدر اذیت می شی تازه ... در مورد مسافرت هم من خیلی از دست حرفات و کارات دلخور بودم من سالی یه بار می رم آلمان واسه پروژه های تحقیقاتی بزرگ ... این قضیه هم صاف مصادف شد با دعوای من و تو ... اونجا هم اینقدر کار سرم ریخته بود که فرصت سر خاروندنم نداشتم ... خرجی هم ریخته بودم به حسابت می تونستی چکش کنی ... ولی خب ... اینقدر از دستت ناراحت بودم که بهت چیزی در این رابطه نگفتم. بهم حق بده یه کم ...
چیزی نگفتم و به بیرون نگاه کردم. دلایلش قانعم کرده بود. بعد از چند لحظه سکوت آرتان با لحن ناراحتی گفت:
- چرا دیروز ناهار نخورده رفتی؟! وقتی دیدم غذات دست نخورده اس عذاب وجدان گرفتم شدید. دختر من فکر کردم غذاتو خوردی وگرنه محال بود بذارم گرسه بری از خونه بیرون.
- مهم نبود ... اشتها نداشتم.
- منم اون غذا رو دست نزدم ... وقتی یادم می یومد که تو ...
به حرفش ادامه نداد. منم چیزی نگفتم. چند ثانیه بعد خودش با لحن سرخوشی گفت:
- عوضش الان دو تایی برای ناهار می خوریمش. همون دیروز گذاشتمش داخل یخچال که خراب نشه.
- مگه ناهار نخوردی؟!!!
آهی کشید و گفت:
- نه
- چرا؟
- وقت نکردم.
دیگه چیزی نپرسیدم. می دونستم چرا نخورده. دوباره تو دلم قند آب کردن. خدا رو شکر دوباره داشت مهربون می شد. رسیدیم به ساختمون ماشینو پارک کرد و دوتایی وارد شدیم. توی آسانسور گفت:
- حالا یه چیزی بگم؟
با خنده گفتم:
- از کی تاحالا واسه حرف زدن از من اجازه می گیری؟
لبخندی زد و گفت:
- یکی از دوستام از عرشیا شنیده بود که من ازدواج کردم ... دیشب توی جمع اعلام کرد ... منم مجبور شدم بگم خانومم رفته مسافرت ... اونام ازم قول گرفتن دفعه دیگه یه مهمونی بگیرم و اون سور عروسی که بهشون ندادم رو حالا جبران کنم.
خودمو زدم به خریت و گفتم:
- خب که چی؟
- یعنی اینکه باید یه بار میزبان این دوستای شکم پرور من باشی ...
- بالاخره بعد از اینهمه فرار گیر افتادی؟
- من از چیزی نمی ترسم ... برامم مهم نیست که کسی تو رو ببینه ... دلیلشو بهت گفتم.
- اوکی مسئله ای نیست ... چه کنیم دیگه. دل رحمم نمی تونم بگم نه ...
خندید و دو تایی از آسانسور رفتیم بیرون. حسابی رفته بودیم تو فکر مهمونی ... باید سنگ تموم می ذاشتم ... یه کمم باید کنارش آرتانو حرص می دادم.
صبح روز پنج شنبه داشتم حاضر می شدم برم واسه ترم بعدی زبان ثبت نام کنم که آرتان راهمو سد کرد و گفت:
- دوباره شروع شد؟
- چی؟
- کلاس رفتنای تو ...
- دارم می رم واسه ثبت نام ...
- اهان ... مهمونی امشبو یادت نره ها ...
- مهمونی امشب؟!!!
- خونه خواهرت ....
- اااااا یادم رفته بود .... تو از کجا می دونی؟ من که بهت نگفته بودم؟
- خود آتوسا زنگ زد بهم ...
- وای خوبه یادم آوردی وگرنه خیلی زشت می شد.
- فراموشکاری دیگه ...
- بهتر از توام ... شب زود بیا ... فعلا خداحافظ.
خداییش اینقدر از دست آرتان این چند روز حرص خورده بودم که مهمونی خواهرم رو فراموش کرده بودم. تند تند کارای ثبت نامم رو انجام دادم و برگشتم خونه. یه کت و شلوار مشکی انتخاب کردم و رفتم حموم ... می خواستم کارامو بکنم و زودتر برم خونه آتوسا. بعد از حموم موهامو سشوار کشیدم و آرایش ملایمی هم کردم. باید به آرتان خبر می دادم. گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم. صداش که تو گوشی پیچید گفتم:
- سلام آرتان من دارم می رم خونه آتوسا.
خنده اش گرفت و گفت:
- سلام ... چرا عجله داری انگار؟
- خب گفتم یه وقت مریض داری ...
- ندارم ... چی گفتی؟ حالا دوباره بگو؟
- گفتم من می خوام برم خونه آتوسا ...
- الان؟ تازه ساعت دو ظهره ... ما قرارمون واسه شامه!
- خب من حوصله ام سر می ره ...
- من و تو رو با هم دعوت کردن ... درستش اینه که با هم بریم ...
- یعنی نرم؟!
- به نظر من خوب نیست تنها بری ...
- باشه پس یه کم زودتر بیا تا بریم.
- من واسه هفت می یام ... بشین فیلم ببین که سر گرم بشی.
- باشه ...
- کلاست چی شد راستی؟
- ثبت نام کردم دیگه ... ولی دیگه صبحا نیست. بعد از ظهرا ساعت چهار تا ششه.
- به شب می خوری که ...
- با ماشین می رم و می یام ... مشکلی پیش نمی یاد که ...
- خیلی خب ... پس صبر کن می یام خونه الانم مریض دارم دیگه کاری نداری؟
- نه خداحافظ
- خداحافظ

تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 15 مرداد 1394 ساعت: 13:23
برچسب ها : ,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی